یکشنبه ۲۵ اکتبر ۲۰۰۹

شماره 20، زندگی


رسم خوشايند يا هوای تازه؟

همايون خيری

هميشه اين زندگی بوده که ما را با خودش کشانده. ولی به کجا؟ خوب جوابش آسان نيست. از قرار زندگی ما را به همانجايی می‌کشاند که خودمان آن را هدف گرفته‌ايم. وقتی می‌خواهيم شبيه ديگران باشيم زندگی ما را به جايی می‌برد که ديگران آن را ساخته‌اند و وقتی به رسوم خانوادگی فکر می‌کنيم باز به همانجايی می‌رويم که خانواده و رسوم آن را هدف گرفته‌اند. همين کجا که آنجايی نيست که خواسته‌ايم به قدر کافی مابقی جزئيات زندگی‌مان را هم تحت الشعاع قرار می‌دهد که هر بار با عجز و درماندگی و در دل سنت‌ها به هوای تازه فکر ‌کنيم. به نظرم ايراد کار در اين است که سنت و هوای تازه با هم در يک جا جمع نمی‌شوند. از سنت‌ها دل نمی‌کنيم و فقط آن‌ها را از توی گنجه بيرون می‌آوريم و قبلی را با بعدی عوض می‌کنيم. زندگی جمعی ما آميزه‌ای‌ست از همين زندگی فردی سنت زده با تقاضای هوای تازه. هوای تازه يعنی جدا شدن از مسيری که در ساخته شدنش نقشی نداشته‌ايم و به آن تعلقی حس نمی‌کنيم. هوای تازه را جايی می‌شود پيدا کرد که خودمان آن را خواسته‌ايم، ولو که متفاوت از ديروزمان باشد. برای تنفس هوای تازه بايد از سنت‌ها و رسوم قدم بيرون گذاشت. هيچ رسمی به اندازه‌ی هوای تازه خوشايند نيست.

************************

من عاجزم از وصف زندگی

محمد معینی

کاش می‌شد امروز نرون زنده بود و برای ما از "زندگی" می گفت و ما هم آن قدر نترس بودیم که مدام به یادش می‌آوردیم چطور توانست شهری را به آتش بکشد و بعد بنشیند و چنگ بزند؟ کاش می‌شد امروز چنگیز و تیمور زنده بودند و برای ما از زندگی می‌گفتند و ما هم آن قدر نترس بودیم که مدام به یادشان می‌آوردیم که چطور توانستند مناره بسازند از سرهای بی تن؟ کاش می شد امروز استالین زنده بود و برای ما از زندگی می‌گفت و ما هم آن قدر نترس بودیم که مدام به یادش می‌آوردیم که چطور توانست حکم اعدام یک جای پنج هزار نفر را امضا کند و بعد همان شب بنشیند به تماشای فیلم کمدیِ روز؟ ... و هیتلر در اروپا، و پینوشه در شیلی، و سوهارتو در اندونزی، و مائو در چین، و صدام در عراق، و میلوسوویچ در بوسنی، و ... و ...!

اصلا چه اهمیتی دارد که من از "زندگی" بگویم؛ از فاصله متنوعِ بین تولد اتفاقی و مرگ حتمی! ... من اصلا عاجزم از وصف زندگی وقتی که جانشین خدا بر زمین به راحتی چنگ زدن و مناره ساختن و امضا کردن و فیلم دیدن، تخم مرگ در مزرعه مردمان می‌کارد. گاهی تکرار یاد فلورانس نایتینگل و مادر ترزا و ریزعلی خاجوی و همه کسانی که مرگ را با عشق از مردمان رانده اند، برای تسکین دردِ این عجز و برای همچنان امیدوار بودن، شاید تنها کار درست باشد.

*************************

زندگی روزنامه نگار ايرانی

وحيد پوراستاد

ای كاش روزنامه نگار نمی‌شدم. حداقلش اين بود كه مثل آدم زندگی می‌كرديم. صبح می‌رفتيم سر كار يك حقوق بخور نميری می‌گرفتيم و شب برمی‌گشتيم خانه. لم می‌داديم روی كاناپه و فيلم می‌ديديم و سريال‌های آبكي ايرانی را تماشا می‌کرديم. نه غم اين را داشتيم كه امروز فلانی را احضار كرده‌اند و نه نگران محاكمه فردای ديگر دوست و همكار خود می‌شديم. آن وقت طعم زندگی را با همه وجود می‌چشيدم.

وقتی روزنامه نگار باشی يعنی زندگی در سايه ترس و هراس يعنی زندگی با اعمال شاقه. اگر اوضاع هم قمر در عقرب باشد كه يعنی هر روز فراری از اين خانه به آن خانه. فقط بايد مراقب بود اگر خواستيم مدتی افتابی نباشيم و برويم پی زندگي كنار دريا، مراقب باشيم توی جاده كاميونی شما را به دره نفرستد. آخر همين چند روز پيش ظرف 4 – 5 روز نزديك به 800 نفر در سوانح رانندگی تصادف كردند در اين بين فقط نزديك به دويست نفر از آنها با زندگی خداحافظی كردند. كه البته رقمی هم نيست!

اگر هم پول داشته باشيم و مشكل ممنوع الخروجی نباشد می‌رويم سفری به خارج از كشور، تا سرمان هوايی بخورد و حال زندگی را ببريم اما يك شرط دارد كه به سلامت برسيم. آن هم به شرط اينكه هواپيما سقوط نكند. اگرهم خودت به سفرنروی و خانواده را فرستادی سفر و در راه خدای نكرده تصادف كردند يا سقوط بايد پی اين را به تنت بمالی كه نمی‌توانی هنگام تشيع جنازه حضور داشته باشی چون فراری هستی و حضور در مراسم همانا و بازداشت و آب خنک‌های حسابی خوردن همان. تازه اگر به سلامت از كشور خارج شدی و ديگر نخواستی برگردی بايد بدانی يک دنيا غم در زندگی برای خانواده و دوستانت گذاشته‌ای كه نگو و نپرس.


زندگی يعنی

پرشين سعيد واقفی


زندگی؟ نوشتن در مورد زندگی نه ابتدا دارد و نه انتها! نوشتن درباره زندگی خود زندگی است!

زندگی یعنی:

لذت احساس اولین لگد یک جنین ... ایستادن مقابل آینه با با شکمی بر آمده، غرق در آرزوها ... دیدن رشد یک فرزند ... اشک شوق شنیدن اولین لغت ... مدرسه! اولین جایزه سر صف! مداد تراش کامیونی ... هیجان عشق یک پسر بچه به معلم کلاس اولش ... عضویت در تیم ملی مدرسه ... سوار شدن بر اتوبوس دو طبقه ... بشقاب چینی سبز مغز پسته‌ای مادر بزرگ ... زور دادن شونه‌های پدربزرگ ... برنامه رادیویی کار و کارگر پنجشنبه‌ها یازده صبح خیابان کاج! ... قورمه‌سبزی‌های عمه‌جون! ... بازسازی امر اکبر آنتونی با هنرمندی پرشا و پرشین و رامین! کارت بازی! بردن کارت جگوار با کارت ژیان و مصرف کمش! دعوا با برادر برای خوردن گوش فیل! ... بی‌ام‌و 518 مسی رنگ تهران-ه ... سیب‌زمینی‌ سرخ کرده‌های استخر هتل اینترکانتیننتال! ... کله‌پاچه‌های سر راه کارخونه روزدارو! بوی دراژه‌های صورتی ایبوبروفن! ... آقا نجفی! سایه عقاب‌ها! ضبط کردن حنا دختری در مزرعه روی فیلم نیش! ... ماساژ دادن بابا به عشق استادیوم رفتن فردا ... ریسه رفتن برای جمله پله‌ها تمام شد و آقا رامین به پشت بام نرسید! ... شکسته شدن شیشه‌های خانه از موج راکت عراقی‌‌ها! خوشحالی از تعطیلی یک هفته‌ای مدرسه برای مرگ امام! ... دلهره دید زدن دختر همسایه از روی پشت بام ... غرور تراشیدن ریش برای اولین بار! پوکر بازی کردن‌ در شب‌های بی‌نظیر نوروز ... عیدی‌های داداش فرهاد! حوض خونه عمو آقا رضا در نطنز! ... دبیر ادبیات: اکبر رادی! ... ساندویچ ماکارونی بوفه کثیف مدرسه ... گل کوچیک با توپ دو لایه در پارکینگ خاک آلوده خونه شهرزیبا! گالانت عمو جلال! ... شاهین! شاهین زند مقدم! قورمه‌سبزی با الکل گندم شب امتحان مقاومت مصالح! ... هانیه ... لذت ناب اولین دیدار ... واحد برداشتن به خاطر عشق ... پاکنویس کردن جزوه برای دلربایی ... نوبت عاشقی ... سید علی صالحی! ... باز کردن پنجره لولایی کلاس دکتر کرامت الله ایماندل برای دیدن انعکاس صورت تو! ... کلاس 102 دانشکده عمران! ... دو ماه اعتصاب غذای کله گنجیشکی برای دیدن تو! ... باد بی حیای ونک و رقص موهای تو! ... بوی عطر کلوئی نارسیس ... خیابان پردیس پلاک 97! ... ریحانه! عسل! امید! بابک! زینب! ... کاغذ آن شکلاتی که تو به من دادی ... ثبت شهوت اولین بوسه تا ابد ... آموزش سه‌تار پای تلفن ... سفر 50 ساعته به کیش! ... پادگان قلعه‌مرغی 10 درجه زیر صفر! ... اولین شغل! بهرام انتظاری! کورش شاهوردی! ... نامزدی، عقد، ازدواج! ... شلم بازی کردن‌های بی وقفه با رضا! ... "صبور باش" را آویزه گوش خود کردن! ... پویاب، خشایار، حسین، بابک، نغمه! ... پذیرش مصائب مهاجرت برای آینده‌ای بهتر ... شیرینی دست‌یابی به اهداف ... تو ... من ... خاطرات روزهای بی‌بازگشت! ... آرزوی روزهای آینده ...

*************************

درسم را گرفته‌ام

رودی برومند

مدتی‌ است که هر روز می‌‌گوییم فردا، هفته بعد، یا ماه دیگر. حال‌مان خوب نیست زیاد. در این میان شجاع‌تر‌ها معلوم شده‌اند. و آنها که خودشان را دست احساس می‌‌دهند. آنکه بی‌ خیالی را رسم زندگی‌ می‌‌داند... اما بیشترمان تکانی خورده ایم. یک دوستی‌ دارم که هر وقت از تکان‌های شدید زندگی‌ پیشش گله می‌‌کنم می‌‌گوید، اینها یک سکسکه جزئی بودند، نگران نباش. پدرم همیشه هنگام دلداری می‌‌گوید دل‌ قوی دار. مادرم آنچنان نگران است که خودم پریشانی را فراموش می‌‌کنم. این هم یک جورش است. این روز‌ها تمرین بازگشتن به زندگی‌ شده مفهوم خود زندگی‌. مرور خاطرات، و پیدا کردن نقطه‌ای که تغییر، مسیر را نا هموار کرد، شده عادت هر روزه. در این میان، رفتن هر یاری، تلنگری به فکر نیمه فلج می‌‌زند که آهای، تا ابد وقت نداری.

روز هشتم مهر خبر رسید که تصادفی در جادهٔ برلین - پراگ عزیزانی را برده، و عزیزی دیگر که زمانی‌ همکار بودیم را به اغما. همان روز خبر رسید که عید نوروز جهانی‌ شده و رسمی‌ زیبا از سرزمین مان در میان جهانیان به رسمیت شناخته خواهد شد. مرگ، سپس جشن. چه غریب. دوست نداشتم خبر دیگری بخوانم. رسمش این نبود، وقتش هم نبود. مثل همان روز که گلوله‌ای دخترکی را بی‌ خبر سوزاند، و پسرکی هیچگاه باز نگشت به آغوش مادرش. چه شده؟ چه بر سر ما آمده؟ دنیا برای همه اینگونه است؟

این نوشته یک شروع دوباره است. مدتی‌ است که احساسات و منطق من یویو بازی می‌‌کنند. بدون اینکه بدانیم یا بخواهیم به زندگی‌ پرتاب می‌‌شویم، و مرگ ما را خواهد برد، بدون خبر، بدون وقت قبلی‌. خسته شدم بس که شعر خواندم و از آن‌ برای توصیف حال خودم استفاده کردم. پس کجاست آن‌ تاب و توانی‌ که می‌‌جوشید و می‌‌ساخت؟ یک روز خوبم و یک روز کلافگی امان نمی‌‌دهد تا به راحتی‌ به شب برسانمش. کم کم باور کرده‌ام که پایان دست من نیست اما راه باید دست خودم باشد. دیر نیست. درسم را گرفته‌ام. بیشترش را از آنها که سن و سال کمتری دارند. آنها که زندگی و مرگ‌ را امان نمی‌‌دهند.

این نوشته فقط یک پیش در آمد بود. الکن و نا تمام. به احترام زندگی‌ با دست پرتر بازخواهم گشت.



ریه های لذت پر اکسیژن مرگ است

نسيم راستين


در قبرستان که راه بروی، زندگی به پررنگ ترین حالت ممکن خودش را به تو نشان میدهد. حداقلش این است که متوجه تفاوت خودت و انهایی که مرده‌اند می‌شوی. نفس می‌کشی و این یعنی آنکه زنده‌ای. یعنی آنکه بدنت هنوز زنده است و دارد زندگی می‌کند.. چیزی که آدم‌های زیر خاک از آن محرومند.

میان اهل قبور که باشی، میان آن همه سنگ قبر، سئوال‌های زیادی به مغزت هجوم می‌آورند؟

که چرا آنها رفته‌اند و تو مانده‌ای؟

زندگی چیست؟

مرگ چیست؟

آیا آنها که مرده اند دوست داشتند که به جای تو بودند و زندگی می‌کردند؟

اگر برمی‌گشتند به زندگی چگونه نگاه می‌کردند؟

کدام‌شان برای یک ساعت بیشتر زنده بودن دعا کرده، التماس کرده؟

آیا از روی اسم روی قبرها می‌شود فهمید کدام زندگی اثر گذارتری داشته؟

از جنس قبرها می‌شود فهمید کدام زندگی بهتری داشته؟

و آن موقع است که فکر می‌کنی زندگی باید مفهوم عمیق‌تری نسبت به این نفس کشیدن جسمانی داشته باشد.
این مفهوم زندگی، این مسئولیت ناشناخته، یکددفعه آنچنان سیلی نثار گونه‌ات می‌کند که به تمامی ارزش هر لحظه از این زندگی را به یاد می‌آوری. هیچ کسی از لحظه بعدش خبر ندارد. و این روح زندگیست که خودش را به تمامی نشانت می‌دهد.

شاید لذت از آنچه که داری و سپاس به خاطر داشتنش و یک ایمان آنی و مهم برای بهترین و اثر گذارترین بودن حداقل چیزی است که تصمیم می‌گیری.

در قبرستان که باشی زندگی و مرگ بی پرده جلویت می‌رقصند و نمی‌توانی سرت را پایین بیندازی و نگاهشان نکنی.

*************************

زنده‌هايی همچون من

مجيد آل ابراهيم


اعتراف می‌کنم که چیزی از "زندگی کردن" نمی‌دانم. شاید این تاثیر دورانی باشد که در آن رشد کرده‌ام. دورانی که مرگ در دسترس‌تر و باور پذیرتر از زندگی بود. دورانی که مرگ مقدس بود و سوگواری دائمی ارزش. دورانی که دیدن رقص وداع با زندگی انسانی آوایزان از سیم فولادی بسته شده به جرثقیل در میان جمعیتی هیجان‌زده موجب عبرت بود. دورانی که دیدن پیکر له شده‌ای که از زیر آوار بمباران بیرون می‌آمد یا پیکر بی‌جان دوستی که از جبهه برمی‌گشت بهانه‌ای بود تا تصمیم بگیریم که جانی را بستانیم یا جانمان را بدهیم. دورانی که روز را با آرزوی مرگ دیگران و فریاد آن در صف کلاسهای مدرسه شروع میکردیم. روزگاری که از حوض وسط میدان شهر خون فوران می‌کرد. روزگاری که مرگ را تبریک می گفتیم. روزهایی که سر هر کوی و برزن حجله‌ای بود. روزهایی که از خندیدن شرم زده بودیم. روزهایی که شبهایش را یا با شنیدن خبر خوش کشته شدن متجاوزان و منافقان سر می‌کردیم یا با دیدن روایت فتحی که روایانش به سوی معشوق شتافته بودند.
چیزی از زندگی کردن نمی‌دانم چون زمانی که باید آن را می‌آموختم سرگرم آماده ساختنم برای زندگی آینده بودم و آماده سازی در آن دوران فقط تمرین ریا بود و پنهان‌کاری و دروغ‌گویی. آموزگاری هم نبود. پدر و مادر، که فقط نگران آینده‌ای بودند که خود نیز چیزی از آن نمی‌دانستند، زندگی در دوران گذشته را می‌دانستند و چیزی نداشتند که به من یاد دهند و دیگران هم که در کار خود و فرزندانشان مانده بودند و تنها همانند ضبط صوت پند و اندرز پخش می‌کردند. رسانه‌ها هم در کار ارشاد و تکامل معنویات بودند و از این دنیا بی‌خبر بودند.
نمی دانم چطور باید زندگی کرد چون پس از استقلال فقط تلاش کرده‌ام که زنده‌باشم. پیرامونم را هم زنده‌های زیادی گرفته‌اند. زنده‌هایی که خیلی چیز‌ها دارند ولی از آن لذت نمی‌برند. زنده‌هایی که نمی‌دانند چطور می‌توان با دیدن یک گل شاد شد. زنده‌هایی که همچون من از یاد دادن زندگی به فرزندان خود ناتوانند چون چیزی از آن نمی‌دانند.

چهارشنبه ۸ ژوئیهٔ ۲۰۰۹

نشريه روزنامه نگاران ايرانی، شماره 19

فرقه آخرالزمان

مهدی جامی

این نوشته را به عنوان سرمقاله و سخن نخست یاد می کنند اما واقعیت این است که آخرین مقاله از نوشته ها و بنابرین سخن آخر است البته برای شما که ممکن است از این یادداشت خواندن را شروع کنید همان سخن نخست است ولی توصیه می کنم این را آخر بخوانید چون من همه نوشته های دیگر را خواندم و بعد شروع به نوشتن کردم. شاید خوب بود در این آخرنوشت گزیده ناب ترین بخش های هر نوشته را که خوانده ام می آوردم. هر کدام نکته یا نکته های مرکزی قابل تاملی دارند. اما خب این کار خیلی هم کارا نیست چون ممکن است حواس شما را از توجه به نکته های دیگری در نوشته ها پرت کند. در باره نحوه دعوت و نحوه پذیرش یادداشتها و شیوه ویرایش هم می شد گفت. اما این هم برای وقتی خوب بود که کارهای مهمتر و عاجل تری نبود. یک آخرنوشت برای این مجموعه متنوع در این شرایط بحرانی و برای پاسخ جوبی به این سوال اساسی که چه باید کرد و چه می شود، باید طور دیگری نوشته شود. شاید هم خوب بود از یک نوع راه حل های دیگر می گفتم که تا کنون کمتر بحث شده است. راه حل که نه ولی دست کم پل زدن میان دو گروه که سویه های بحران بر آنها سوار است. مثلا اینهمه از تقلب گفتیم و کسی به این فکر نیفتاد که برویم و چند نفر از این هزاران تقلب نویسان را پیدا کنیم و به راستگویی دعوت شان کنیم و دروغزنان دولت را از زبان اینان رسوا کنیم. یک کار هم که کردیم یا کردند که مثلا گفتگویی با یکی از ضاربان چماقدار بود دروغ بود. خلاصه جبهه ما هم بی عیب نبود. همانطور که کسی نگفت آن بسیجی که ندا را کشت و آرش حجازی گفت کجاست. چرا از دستگیری اش و کارت بسیج اش هیچ عکس و فیلمی گرفته نشد. یا اگر شد منتشر نشد. کسی به فاصله های عمیق افتاده در اطلاع رسانی های بی برنامه مان اشاره نکرد. کسی هم نرفت سراغ آنها که به احمدی نژاد رای داده بودند و از روی دل و ایمان داده بودند و نه پول و نان حرف بزند که آخر شما در این آدم چه می بینید؟ نرفت با روستائیانی حرف بزند که به احمدی نژاد رای نداده بودند. همه دور خود چرخیدیم. این نشان ازآن دارد که بین ما و آنها گسستی افتاده است که انگار چاره ناپذیر باشد و پل بر آن نبسته اند و اگر هم زمانی پلی بوده اکنون شکسته است. البته از پس کودتا رسانه ای و روزنامه نگاری هم نماند. انصاف باید داد. شاید اگر اینهمه روزنامه نگار در حبس و زیر زجر سانسور نبود همه اینها می شد. می ماند یک نکته آخر که آخر نکته ها ست. و آن همانا آخرالزمان است. عجیب است که هیچکدام از دوستان به این نکته اشاره نکردند. یعنی جدی نگرفتند؟ یا چیزهایی جدی تر دیدند و این وانهادند تا بر عهده من افتاد.قصه ساده است و هولناک. در کتابی که در سفری به دوبی خریده ام و در باره علایم ظهور است حرفهای عجیب هست. کتاب در 2007 نوشته شده و در 2008 چاپ شده است. از آن دست کتابها که همیشه در بین مسلمانان نوشته شده است تا نشانه هایی را که دور و بر خود می یابند بر احادیث ظهور تطبیق کنند و نوستراداموس وار پیش بینی کنند که زمان کی به آخر می رسد و امام غایب کی سر از غیب بر می کند. نویسنده عرب منصور عبدالحکیم متخصص مهدی و دجال و نوستراداموس و فراماسونری و شناخت علائم ظهور و یاجوج و ماجوج است و صدها صفحه در این ابواب سیاه کرده و کتب متعدد نوشته و پراکنده کرده است. او در کتاب السفیانی خود بحثی دارد که در آن می پرسد آیا رهبر ایران همان سید خراسانی است که در احادیث ظهور آمده است؟ (هل الخراسانی هو مرشد الثوره الایرانیه؟) در احادیث ظهور اصولا خراسان مقام والایی دارد. زیرا مهدی در مکه ظهور می کند اما از خراسان است که قیام خود را آغاز می کند. و خراسانیان تحت پرچم سیاه سید خراسانی به کمک او می شتابند. او از نویسنده دیگری به نام علی الکورانی (گورانی؟) در باره فعالیتهای ایرانیان در تبلیغ این نکته نقل می کند که رهبر ایران همان سید خراسانی است و یکی از احادیث مربوط به سید خراسانی را هم که بر نشانی بر دست راست او حکایت دارد به شل بودن دست رهبر ایران تاویل می کند. این ایرانیان بی گمان از اطرافیان دولت فعلی اند که اندیشه های آنان چندان در منطقه تبلیغ می شود که در تالیفات عربی هم وارد شده است.خب اگر تا به حال احمدی نژاد را آخرالزمانی می پنداشتید از این پس باید بدانید که آخرالزمانی واقعی خود آقا ست. من در سالهای اوایل دهه 60 پای درسهای آخرالزمانی دیگری بوده ام که میرباقری نام داشت و مردی با صفا و متقی و بسیار خوش خلق بود. او حوادث آن روزگار را چنان تفسیر می کرد که گویی عنقریب امام زمان ظهور می کند و همه هنرش در تاویل و نوعی نشانه شناسی دینی بود که بی شبهه در آن استعداد و تبحر فوق العاده داشت و مخاطبانش را مجذوب و تسلیم می ساخت. او اکنون رئیس آکادمی علوم اسلامی است و به نام اندیشه مهدوی بر طبل غرب ستیزی به شیوه ای افراطی می کوبد. نمی دانم از آن اخلاص و صفا در او چیزی مانده است یا نه ولی می توانم درک کنم که کسانی در ایران صمیمانه و از روی اعتقاد به این تفسیرها و تاویلات دل بسته اند. به نظر آنها آخرالزمان نزدیک است. دوست باریک بینی اشاره می کرد که به احتمال زیاد این آخرالزمان سال 2012 است. کافی است این سال را در گوگل جستجو کنید. برای نتیجه بخشی بهتر آرماگدون را هم به آن اضافه کنید. نتیجه را هم در فارسی و هم در انگلیسی ببینید و قضاوت کنید. بعد شاید دلایل دیگری برای رفتار کنونی دولت ولایتمدار پیدا کردید. رفتاری که مجموعه باورمند به ظهور مهدی و پیشقراولی رهبر ایران را به فرقه ای بدل می کند که برای رسیدن به آنچه بدان اعتقاد جازم دارد از هیچ کاری روگردان نیست. دروغ گفتن و خدعه در کار آوردن کمترین آن است. زیرا «مصلحت» همین است.

-----------------------برای دیدن روایت ایرانی سید خراسانی در وبلاگهای مهدوی مثلا این وبلاگ را ببینید: «بشارت ظهور»، خاصه این پست را: سید خراسانی و یمانی چه کسانی هستند و در هنگام ظهور چه می کنند (همراه با عکس رهبر ایران و رهبر حزب الله لبنان)http://b313.blogfa.com/post-48.aspx

نام و نشان کتاب عربی هم این: منصور عبدالحکیم، السفیانی، صدام آخر علی وشک ظهور، دارالکتاب العربی، دمشق-قاهره، 2008

حرفهای میرباقری در باره ناسازگاری بینادین ایران و غرب نیز در اینجا: غرب شناسی از منظر استاد میرباقری
http://daneshpajooh.blogfa.com/post-39.aspx
در وبلاگی که نام اش هم با روش این گروه همخوان است: «جنبش نرم افزاری و تولید علم و آزاداندیشی» (به وارونه سازی مفاهیم یا تعریف خودسرانه آنها توجه کنید)

* از همایون خیری که این فرصت را به من داد تا شماره ای از روزنامه نگاران ایرانی را آماده کنم و از تمام دوستانی که در بحران حواس-پرت-کن این روزها دعوت مرا اجابت کردند و یادداشتهای ذی قیمتی فرستادند سپاسگزارم.




××××××××××××××××
نگاهي به آنچه در ایران می‌گذرد
داریوش آشوری


این روزها چشمِ جهاني نگرانِ ایران است و طبیعی و بدیهی‌ست که چشمِ من هم. برخي از دوستانِ نادیده‌ی جوانِ من که با وبلاگِ من آشنایی و دمخوری دارند، برای‌ام پیغام داده اند که در این روزهایِ پرهیجان و حسّاس چرا ساکت ای و چیزي نمی‌نویسی. راست‌اش این است که یک سینه سخن دارم و همان گونه که آشنایان با کارِ نویسندگیِ من می‌دانند، محورِ اصلیِ کار و اندیشه‌ی من همین پرداختن به ایران و مسائلِ آن در گستره‌ی جهان مدرن است. امّا از دیدگاهي که چندان شتاب برنمی‌دارد و مانندِ شتر در آن باید آهسته رفت، امّا شب و روز. بر سرِ آن بودم که اندیشه‌های‌ام را در بابِ "انقلابِ اسلامی" و پی‌آمدهایِ آن برایِ ایران و جهان به صورتِ مقاله‌اي بلند منتشر کنم، که می‌ماند برایِ بعد. باری، من هم در همه‌یِ شادی‌ها و شورها و اندوه‌ها و سرخوردگی‌های هم‌میهنان‌ام شریک ام و این چند هفته از دور شاهدِ صحنه‌هایي شورانگیز و غرورانگیز از جنبشِ دلیرانه‌ی نسلِ جوان‌مان بوده ام و همچنین صحنه‌هایی دردناک و غم‌انگیز از رفتارِ ددمنشانه‌ با ایشان. حال، فرصتي پیش آمده است و دوستِ عزیزِ شریف‌ام، مهدی جامی، دست اندر کارِ نشرِ نشریّه‌اي شده است و از من هم خواسته است که قلم‌یاری‌اي به مجموعه‌ی او در باب آنچه این روزها در ایران می‌گذرد، بکنم. پس، تکه‌اي از اندیشیده‌های‌ام را در باره‌ی آنچه در ایران در این چند دهه‌ی پس از انقلاب گذشته است اکنون می‌نویسم تا شاید سرآغازی باشد برای آن که تکه-تکه دیگر پاره‌های آن نیز به قلم آید.

کشاکشِ جمهوریّت و اسلامیّت در جمهوریِ اسلامی

آنچه آیت‌الله خمینی ذیلِ مفهومِ «ولایتِ فقیه»، به عنوانِ قالب‌بندیِ «حکومتِ اسلامی» اندیشیده و در مجلسِ درسِ حوزوی به زبان آورده بود و به همتِ شاگردانِ او، در دهه‌ی چهل، تدوین و منتشر شد، در بنیاد در قالبِ نظامِ سلطنتی‌اي اندیشیده شده بود که می‌بایست در زیرِ نظارتِ «فقیه» باشد. در آن کتاب آمده است که سلطان هم باید زیر نظارتِ فقیه باشد و «قوانینِِ اسلامی» باید در چنان نظامي جاری باشد. به عبارتِ دیگر، هیچ گماني از دموکراسی و جمهوریّت در این برداشت از مفهومِ حکومتِ اسلامی وجود نداشت. به عبارتِ دیگر، این نظریّه، که اساسِ آن بر مفهومِ «حکومتِ اسلامی»ست، همان نظامِ سلطنتیِ سنّتی را در خدمتِ چیزي به نامِ «قوانینِ اسلامی» می‌خواست، که، از آن دیدگاه، کامل است و ضامنِ سعادتِ دنیایی و آخرتیِ بشر.

هنگامي که انقلاب رخ داد و رژیم پادشاهی فروپاشید، در آن جوّ‌ِ انقلابِ توده‌ای هنوز هیچ گماني از این در میان نبود که مفهومِ «ولایتِ فقیه» را می‌توان پایه‌ی یک نظامِ سیاسیِ تازه قرار داد. در پیش‌نویسِ قانونِ اساسی‌اي که در سالِ نخست برایِ رژیمِ نوبنیاد نوشته شد نامي از «ولایتِ فقیه» نبود و تنها نظارتِ گروهي از فقیهان بر قانونگذاریِ مجلس در آن پیش‌بینی شده بود، که در قانونِ اساسیِ مشروطیّت نیز بود. این پیش‌نویس را آیت‌الله خمینی، در مقامِ رهبرِ انقلاب، با چند دستکاریِ جزئی پذیرفته بود و خواسته بود که آن را به همه‌پرسی بگذارند و کار تمام شود. امّا دخالتِ بازرگان و بنی صد ر و طالقانی و خواستاریِ مجلسِ مؤسسان از سویِ ایشان برای تصویبِ قانونِ اساسی سبب شد که کار به برپاییِ مجلسِ خبرگان بکشد. در آن مجلس که به دستِ آخوندها افتاده بود، به سرکردگیِ محمدحسینِ بهشتی و نظریّه‌پردازی آیت‌الله منتظری قانونِ اساسی‌اي را بریدند و دوختند که، بر پایه‌یِ مفهومِ ولایتِ فقیه، برازنده‌یِ «جمهوریِ اسلامی» باشد. یعنی، ترکیبي از جمهوریّت و اسلامیّت. به عبارتِ دیگر، ترکیبي از فرمانفرمایی (حاکمیّت) مردم، از سویي، و فرمانفرماییِ «علمای اسلام» در مقامِ شناسندگانِ احکامِ الاهی (یا با عنوانِ تازه، «قوانینِ اسلامی»)، و در نتیجه، نمایندگانِ خدا بر رویِ زمین، از سویِ دیگر.

به این ترتیب، تخمِ تضادّ‌ِ آشتی‌ناپذیري در بطنِ رژیمِ نوخاسته کاشته شد. نظریّه‌ی ولایتِ فقیه در ذهنِ خمینی با ناآگاهیِ تمام از ساختار و پیچیدگی‌هایِ نظامِ سیاسی و حقوقیِ مدرن، و با بی‌اعتنایي و نگاهِ خواردارنده‌اي نسبت به آن، پرداخته شده بود. اساسِ آن توهمي نسبت به وجودِ یک دستگاهِ کامل و ساخته و پرداخته‌ی «قوانینِ الاهی» بود که گویا هم‌اکنون در قرآن و فقه وجود دارد و به‌خوبی حتا از پسِ مدیریّت جامعه‌ی مدرن و ساختِ سیاسی و اقتصادی و دیگر نقش‌ها و کارکردهای آن برمی‌آید. امّا، در حقیقت، نظریّه‌أي بود بر بنیادِ مفهومِ خلافت در تاریخِ دنیایِ اسلامی و نگاهِ آن به چیزي مانندِ دستگاهِ خلافتِ عثمانی و حتا سلطنتِ وهابی در عربستان بود. امّا با رویدادِ «انقلابِ اسلامی» روحانیّتِ شیعی در دامِ چیزي به نامِ «انقلاب» افتاد که از پدیده‌های جهانِ مدرن است و اساسِ نظریِ آن حضورِ اراده‌ی «مردم» در صحنه‌ی سیاسی برای بنیانگذاریِ دولت است. شعارهایِ نخستین در انقلاب «استقلال، آزادی، حکومتِ اسلامی» بود. اما کسي، از جمله در میانِ پیشاهنگانِ عمّامه‌دارِ انقلاب، نمی‌دانست که این حکومتِ اسلامی چه‌گونه چیزي ست و با «آزادی» چه‌گونه جمع می‌شود. تنها تسلیم در برابرِ جاذبه‌ی فـّره‌مندانه‌ی یک رهبریِ دینی و نفرتِ بی‌اندازه نسبت به یک دیکتاتوریِ شاهانه سبب شد که انقلابي رخ دهد که سپس به فرمانِ رهبرِ آن «انقلابِ اسلامی» نام گرفت. انقلابي که به نیرویِ مردم دیکتاتوریِ سلطنتی را سرنگون کرده بود، ناگزیر می‌بایست جمهوریّت یا فرمانفرماییِ مردم را جانشینِ آن کند. امّا هم‌اکنون، از راه یک همه‌پرسیِ، صفتِ اسلامی نیز، برایِ نخستین بار در تاریخِ بشر، بر جمهوری افزوده شد. قانونِ اساسی‌اي که مجلسِ خبرگان بر قامتِ «جمهوریِ اسلامی» برید، در بنیاد یک حکومتِ اسلامی بر بنیادِ ولایتِ فقیه بود که سپس به درجه‌ی «ولایتِ مطلقه‌ی فقیه» بالاتر رفت. در این فرمول‌بندی حاکمیّتِ مطلق در یدِ ولیِ‌ِ فقیه است و فرمانِ او فرمانِ شرع، یا به عبارتِ روشن‌تر، فرمانِ خدا ست.

وجهِ جمهوریّتِ نظام هم، اگرچه برخي ویژگی‌های صوریِ دموکراسی‌های مدرن را در قانون اساسی داشت، بر اساسِ مفهومِ مردم همچون «امّتِ اسلامی» بنا شده بود. یعنی مردمي که «انقلابِ اسلامی» کرده اند و به خواستِ خود به فرمانِ «ولیِ امرِ مسلمین» گردن نهاده اند و از این پس می‌باید فرمانگزارِ مطلق در برابرِ فرمانفرماییِ مطلقِ ولیّ‌ِ امر باشند. اگر چه در این قانونِ اساسی، به تقلید از قانون‌های اساسیِ دنیایِ «کفر»، وجودِ مجلسِ قانونگذاری (البته با قیدِ «اسلامی») و ریاستِ جمهوری برگزیده با رأی «مردم»، به عنوانِ بخشي از ارکانِ رژیم، پیش‌بینی شده، امّا «مردم»، یعنی امتِ اسلامی، در حقیقت ابزارهایي هستند برایِ ظهورِ اراده‌یِ ولایتِ مطلقه که به صورتِ تکلیفِ شرعی بر ایشان نازل می‌شود. حقِ شرکت مردم در انتخابات، از دیدگاهِ ولایتِ مطلقه، در حقیقت، نوعي پذیرشِ تکلیفِ شرعی ست و، بر اساسِ این تکلیف، امتِ پیروِ مقامِ ولایت باید بدانند که نظرِ «رهبر» به چه کس یا چه کساني ست و به ایشان رأی دهند. البته آن نظر به ایما و اشاره، یا از راهِ غربالِ شورایِ نگهبان، به «مردم» رسانده می‌شود. شرکت در انتخابات، در حقیقت، ادای وظیفه‌ی شرعی و تجدیدِ بیعت با «رهبری» ست. به این ترتیب، کساني که از رأیِ مقامِ ولایت پیروی نکنند، از دایره‌ی «امّت»، از دایره‌ی «خودی‌ها»، بیرون می‌روند. این دایره‌ی تنگِ امّت در مقامِ تکیه‌گاهِ مردمیِ حاکمیّت، در اساس در را به رویِ جمهوریّتِ نظام می‌بندد که بنیادِ آن، بنا به تعریف، بر حاکمیّتِ ملّت است. از این‌رو، جمهوریِ اسلامی، چنان که همه می‌دانند، گرفتارِ یک تناقضِ بنیادی میانِ جمهوریّت و اسلامیّت خویش است که راهِ برون‌رفتي از آن نمی‌توان دید مگر حذفِ مقامِ ولایت.

امّا آن دریچه‌ی تنگي از جمهوریّت که به رویِ مردم باز مانده بود، با همه کنترل‌ها و تنگ‌گرفتن‌ها از راهِ شورایِ نگهبان و دیگر مکانیسم‌هایِ فشار و پس‌زنی و ترساندن و گریزاندن، همچون «پاشنه‌ی آشیلِ» نظامِ ولایت عمل کرده است. انتخابات‌هایِ مجلس و ریاستِ جمهوری از همان دریچه‌یِ بسیار تنگي که شورایِ نگهبان باز می‌کند، سبب شده است که چیزي به عنوانِ اراده‌یِ جمهور، به صورتِ نمادین هم که شده، با رأی دادن به یکي از همان نامزدهایِ از صافیِ نظارت استصوابی گذشته، جمهوریّتِ نظام را طلب کنند. رأی‌باران (landslide)، دستِ کم دوبار تاکنون سلاحي بوده است در دستِ مردم برایِ طلبِ جمهوریّت. این رأی‌باران بیش‌تر جنبه‌ی نمادین دارد و بیش از آن که رأی به کسي باشد نه-گفتني ست به نظامِ ولایتِ فقیه. زیرا مردم درست آن کسي را رأی‌باران می‌کنند که «مقامِ رهبری» از همه کمتر او را می‌خواهد. این جا باید به غریزه‌ی سیاسیِ مردمي آفرین گفت که شکافِ اصلیِ درونیِ رژیم را خوب می‌شناسند و از این کم‌هزینه‌ترین و بی‌خطرترین راه با فشارِ سنگینِ حضورِ ده‌ها میلیونیِ خود این شکاف را باز می‌کنند و مقامِ رهبری و تمامیِ دستگاهِ فشار و سرکوبِ و نیز شبکه‌ی مدیریتیِِ وی را در بن‌بست قرار می‌دهند.

تا دورانِ رفسنجانی به‌ظاهر میانِ جمهوریّت و اسلامیّتِ رژیم تعادلي برقرار بود. زیرا بخشِ عمده‌ی مردم با حالتِ بی‌کُنشي و ترس به کناري نشسته بودند و میدان سراسر در دستِ حز‌ب‌الله و ماشینِ نظامی-امنیّتیِ رژیم بود که هنوز از حال-و-هوایِ انقلاب و جنگِ هشت ساله نیرویِ روانی می‌گرفت. امّا با به دست افتادنِ یکپارچه‌ی قدرتِ سیاسی و منابعِ مالی و اقتصادیِ کشور به دستِ ایشان و تقسیمِ همه‌چیز میانِ خود، روندِ ناگزیرِ فساد و غارتگری و زورمداری در میانِ ایشان اوج گرفت و، از سویِ دیگر، ناخرسندیِ مردم تا پایه‌ی نفرت از ایشان و جنایت‌هاشان. امّا رژیم همچنین نیازمندِ نشان دادنِ داشتنِ تکیه‌گاهِ مردمی از راهِ مشارکتِ توده‌ای در انتخابات نیز بود. در انتخاباتِ ریاستِ جمهوریِ 1374، مردِ آرام و بی‌آزار و محترمي را در میانِ نامزدهای پذیرفته شده نشاندند تا بازارِ انتخابات گرم‌تر شود. غریزه‌ی سیاسیِ مردم، به رغمِ همه‌یِ مدعیّانِ رهبریِ سیاسی، با یک سونامیِ رأی کفّه‌ی جمهوریّتِ نظام را سنگین کرد، چنان که «مقامِ رهبری» و پیرامونیان‌اش به وحشت افتادند. خاتمی مردي نبود که جرأتِ بهره‌گیری از این وضع را داشته باشد و از این می‌ترسید که مبادا «نظام» به خطر افتد. حریفان هم در زیرِ رهبریِ مقامِ معظمِ رهبری چندان در کارِ او خرابکاری کردند و دست او را از اختیارات کوتاه کردند که به نومیدیِ گسترده‌اي در میانِ مردمِ مخالفِ رژیم انجامید. این نومیدی همان چیزي بود که آن حریفان می‌خواستند، یعنی پشیمانی از رأی دادن و مشارکت در انتخابات. نومیدی و پشیمانی سبب شد که در دورِ بعدی احمدی‌نژاد به یاریِ نیروهایِ سرکوب و دستکاری در صندوق‌های رأی بتواند رفسنجانی را از میدان به در کند و رئیسِ جمهور شود.

امّا در دورِ کنونی بارِ دیگر غریزه‌ی سیاسیِ مردم شکافِ جمهوریّت و اسلامیتِ رژیم را نشانه گرفت و با یک سونامیِ رأی‌باران به سودِ نامزدي که خاتمی پشتیبانِ او بود، به میدان آمد. اما این بار جناحِ خواهانِ برچیدنِ جمهوریتِ نظام به سودِ برقراریِ «حکومتِ اسلامی»، یعنی ولایتِ مطلقه، با کودتای انتخاباتی و سرکوبِ خونبار در پیِ آن، به اشتباهِ بزرگِ سیاسی‌اي دست زد که بنیانِ رژیم را به لرزه انداخته است. با تقلبِ بی‌حساب در صندوق‌ها و اعلامِ شتابزده‌ی نتیجه‌ی رأی‌گیری، که بیش‌تر به یک دهن‌کجیِ جاهلانه به سونامیِ انتخاباتی می‌مانست تا «مهندسی» آن، آخرین میدانِ نمایشِ مشروعیّتِ مردمیِ رژیم، یعنی انتخابات، از آن گرفته شد. برخلافِ دورانِ پیشین، که پس از گذراندنِ شوکِ نخستین با برنامه‌ریزیِ هشت‌ساله‌اي به نومید کردنِ اکثریت مردم از سونامیِ انتخاباتی پرداختند، هدفِ این «مهندسیِ» ضربتی پر کردنِ رخنه‌ی رأی‌باران برای همیشه و پشیمان کردنِ مردم از مشارکتِ وسیع درانتخابات برای طلب‌کار شدن از رژیم با پافشاری بر وجهِ جمهوریتِ نظام است. امّا این چیزي نیست جز پاک کردنِ صورتِ مسأله برای حلِ آن! اینان با قانونِ اساسی‌ای که این رخنه را باز گذاشته چه خواهند کرد؟

مشکلِ رژیمِ جمهوریِ اسلامی این است که با ساختارِ پیچیده‌اش نمی‌تواند به یک رژیمِ یکپارچه پلیسی و نظامی تبدیل شود، زیرا در اصل بنا بوده است یک «جمهوری اسلامی» در زیرِسروری روحانیّت باشد، نه یک رژیمِ کودتایی. باری، به نظر نمی‌رسد که رژیمی را که در این قمار خطرناک جمهوریت و اسلامیّتِ خود را با هم باخته، چیزي جز ظهور حضرت ولی عصر نجات تواند داد. بنا براین، باید کنارِ چاهِ جمکران بست نشست و دست به دعا برداشت!

×××××××××××××××
گام بعدی چیست و چه باید کرد یا چه خواهد شد؟
پرشین واقفی



من برای خودم که این روزها در امنیت کامل و دور از ایران زندگی می‌کنم، چنین حقی را قائل نیستم که گام بعدی را برای هموطنان ایرانی‌ام ترسیم کنم. اما ساده بگویم گام بعدی را باید سران سیاسی مورد حمایت مردم بردارند و آن جلوگیری از کشته شدن مردمی است که گاه خودشان نمی‌دانند برای چه و یا برای که کشته می‌شوند! گام بعدی باید جلوگیری از کتک خوردن و مجروح شدن ایرانیانی باشد که ممکن است برادر و خواهرمان باشند.
دغدغه امروز من، گام بعدی نیست. چرا که هم اینک جهان تصویری جدید از ایرانیان را دیده است که لزومی به تکرار این تصویر گران نیست. چون کشورهای پیشرفته و صاحب نفوذ دنیا چندان از وضع موجود در ایران ناراضی نیستند. بد نیست به این نکته اشاره کنم. چند روز پیش با یکی از همکاران باهوشم که حدوداً 65 ساله است، مشغول صحبت بودم. این همکار استرالیایی در حالی که بسیار مراقب صحبت‌‌هایش بود، با زبان بی زبانی به این نکته اشاره کرد که کشورهای پیشرفته، مسلمانان را تروریست می‌دانند و به همین دلیل از جنگ‌های داخلی بین مسلمانان استقبال هم می‌کنند! در واقع حرف او این بود که اگر مسلمانان همدیگر را بکشند، خطر حملات تروریستی آنها به کشورهای پیشرفته کاهش می‌یابد! بعد از صحبت‌های او تازه به این نکته پی بردم که چرا کشورهای مطرح دنیا و سازمان ملل در برابر کشتار مردم ایران واکنش آنچنانی‌ای نشان نداده‌اند!
دغدغه امروز من چه باید کرد نیست. دغدغه امروز من چه خواهد شد است! کسی به جز خودمان نمی‌تواند ما را از شر وضع موجود خلاص کند. به نظر من، متأسفانه مردم بازنده واقعی این بحران هستند و حتی اگر انتخابات باطل شود و یا رهبر عزل شود، کشته‌هایشان زنده نخواهند شد. خانواده‌های داغدار شاد نخواهند شد و مصدومان این حوادث برای همیشه بغض و کینه‌ای در دل خود خواهند داشت. اما خوشبختانه اتفاقات اخیر، طرفداری‌های کورکورانه از نطام حاکم اسلامی (بخوانید دین) را به شدت کاهش داد.


××××××××××××××
مهمترین خواست ما چه باید باشد؟
مریم کیانی

بدشانسی احمدی نژاد، دروغگویی که برای دروغ گفتن احتیاج به تلاش نداشت، این بود که در عصر موبایل و اس.ام.اس و فیس بوک و یوتیوب در ایران ظاهر شد و هر چه گفت با یک جستجوی ساده در اینترنت، هزاران سند، مدرک، عکس، فیلم و خبر بر ضدش پیدا می شد. آیا واقعا احمدی نژاد بیش از سایر دولتمردان و سردمداران قبلی به مردم ایران دروغ گفته بود؟ آیا سخنرانی های او بیش از اظهارات دیگران، جوک به حساب می آمد؟ این طور به نظر نمی رسد. فقط فرق شرایط در این بود که اظهارنظرات او به مدد گستردگی و همه گیر شدن انواع "رسانه" این فرصت را یافت که ثبت شود، در مقیاس وسیع منتشر شود و تناقض گویی ها و دروغگویی هایش روشن شود.
ماجرای مناظره میان کاندیداها و موضع گیری همه کسانی که نامی از آنها در مناظرات تلویزیونی آمده بود، مثل آبی بود که در لانه مورچه ها ریخته باشند؛ "رسانه" کاری با همه این آقایان کرد که هیچ منتقد، بدخواه و یا حتی دشمنی تا به حال نتوانسته بود با آنها بکند. ولوله ای در آنها انداخت که همگی دست به کار شده و تک تک با عصبانیت و حرص، از تلویزیون فرصت پاسخگویی خواستند.
این ماجرا هم گذشت و انتخابات شد و با وجودی که اس.ام.اس قطع شد، فعالان سیاسی و رونامه نگاران دستگیر شدند، سایتها فیلتر شد، روزنامه ها سانسور شد، خبرنگاران خارجی اخراج شدند و صدا و سیما بدون حضور هیچ رسانه رقیبی در سطح ملی، به شستشوی مغزی مردم مشغول شد، هنوز "رسانه" بود که داشت به همه دنیا نشان می داد در ایران دارد چی می گذرد؛ فقط با این تفاوت که حالا موبایل و اینترنت رسانه اصلی بودند به جای رادیو و تلویزیون و مطبوعات.
40 میلیون موبایل به دست ایرانی و 23 میلیون کاربر اینترنت، روزها توی خیابانها با موبایل های روشن راه می روند و لحظه های اعتراض و حق خواهی شان را ثبت می کنند. گیریم که تعداد دستگیر شده ها از هزار نفر و دو هزار نفر بگذرد، گیریم که ایران بزرگترین زندان رونامه نگاران بشود، گیریم که دویست، سیصد فعال سیاسی دستگیر شده باشند؛ آیا زندان های ایران برای 40 میلیون نفر یا حتی برای 23 میلیون نفر هم جا دارد؟
نقشه این دروغ بزرگ با جزئیات کامل، از خیلی وقت پیش با دقت تمام طرح ریزی شده بود. تنها چیزی که آقایان منبری همیشه فراموش می کنند این است که فقط منبرشان را قدرتمندترین رسانه می دانند و غافل اند که در عصر امپراطوری انواع رسانه، دیکاتوری که هیچ، حتی دروغ مصلحتی که برایش توجیه شرعی هم دارند، غیر ممکن است. غیر ممکن است "رسانه" به هیچ دروغگوی متقلبی اجازه سردمداری و بقا بدهد و به همین دلیل است که بزرگترین خواست جنبش آزادیخواه مردم ایران، باید پیگیری برای تاسیس رادیو و تلویزیون خصوصی، مطبوعات آزاد و اینترنت پرسرعت بدون فیلتر باشد؛ آنچه گردش آزادانه اخبار و اطلاعات در کمترین زمان با بیشترین برد می تواند بکند، هیچ نظریه پرداز و سخنگو و رهبری از پس سالیان طولانی آگاهی بخشی نمی تواند بکند.


××××××××××××
محمدرضا نیکفر

جمهوری اسلامی و داستان "مرد پیر و دریا"
(در ایران چه می‌گذرد؟ − مقاله‌ی سوم)

آیا در ایران کودتا شده است؟
اگر نه، پس ماجرا چیست؟
یک چهره‌ی کلیدی ماجرا احمدی‌نژاد است. او چه پدیده‌ای است؟
و پرسش دیگر اینکه: سیر رویدادها چه منطقی دارد؟

چه اتفاقی افتاده است؟

می‌گویند "کودتا" شده است؛ ولی مگر کودتا حادثه‌ای خارق عادت در عرصه‌ی قدرت نیست؟ آیا چیزی رخ داده که خلاف نظم عادی امور باشد؟
اگر به میرحسین موسوی اذن تشکیل کابینه را می‌دادند، باز جهشی کیفی در امور پدید نمی‌آید. کابینه را در جایی مستقر می‌کردند که فاصله‌ی بیشتری از گرانیگاه قدرت داشته باشد، همان کاری که در زمان محمد خاتمی کردند. باز هم امیدها را به یأس تبدیل می‌کردند، اما در یک فاصله‌ی زمانی طولانی‌تر.
این بار ولی زمان فشرده شد. به مردم حتّا یک شب هم فرصت انتظار ندادند. درهای شعبه‌های رأی‌گیری بسته نشده بود که گفتند احمدی‌نژاد بُرده است. جنبش پس از ۲۲ خرداد، واکنشی بود به این زمان کوتاه شده، به این آب سردی که روی بخش‌های بزرگی از مردم ریختند. پیشتر، بدنها گرم شده بود. چند هفته بود که توده‌ای‌ بزرگ به تغییر امید بسته بودند و کاملاً مطمئن بودند که تغییری رخ خواهد داد و چون رخ نداد، شگفت‌زده شدند و فریاد برکشیدند.
جنبش پس از ۲۲ خرداد را جنبش پیش از ۲۲ خرداد برانگیخت. توجه به این نکته‌ی ساده برای تعیین خصلت جنبش بسیار مهم است. شامگاه ۲۲ خرداد چرخشگاه بود. چرخشی که صورت گرفت، از امید به خشم بود، از انتظار به ناکامی بود. بخش بزرگی از مردم، به‌ویژه طبقه‌ی متوسط شهری، به انتخابات امید بسته بود؛ تصور می‌کرد این شانس وجود دارد که سیستم، تعاملی سازنده با این طبقه را بیاغازد؛ تصور می‌کرد شانسی وجود دارد برای آنکه احمدی‌نژاد پس رانده شود، احمدی‌نژاد به عنوان نماینده‌ی سیاستی که با عوام‌گرایی‌اش، با زهد ریایی‌اش، با شیوه‌ی مدیریت چکشی ویران‌گرش وجود و شعور مدنی را می‌آزارد.
میان طبقات اجتماعی دیوار نکشیده‌اند. وقتی در اینجا از طبقه سخن می‌گوییم با نظر به افقی است که ویژه‌ی یک شأن اجتماعی است و سنخ‌نمای سنخی خاص در یک دوره است. در برابر جمهوری اسلامی و شخص احمدی‌نژاد مجموعه‌ای از مخالفت‌ها شده است و می‌شود. آن مخالفت‌هایی بیشترین بازتاب را یافت، تکرار شد و پژواک ایجاد کرد که در افقِ بیانی طبقه‌ی متوسط شهری ایران می‌گنجد. در اینجا منظور به‌طور مشخص قشرهای میان‌حال شهرهای بزرگ، بویژه زنان و مردان جوان، تحصیل‌کردگان و متخصصان است، کسانی که منش دستگاه، برنامه‌های اقتصادی و اجتماعی آن، نحوه‌ی کادرگزینی آن، فرهنگ و سلیقه وزیبایی‌شناسی آن به پس راندن و خرد کردن آنان گرایش دارد. احمدی‌نژاد، که از روز نخست پست و زمخت قلمدادش کردند، در چشم آنان آدم کوچکی است که آمده است تا آنان را کوچک کند. این مقاومت در برابر کوچک شدن، جنبش ضد آن آدم کوچک را برانگیخت.
سنخ‌نما برای افق فکر بدیل، که ویژه‌ی جنبش کارگری است، نقد از زاویه‌ی کوچک کردن نیست. منطق فکر، حفظ بزرگی و نجابت ذاتی‌ای نیست که کسی خدشه‌دارش می‌کند، بلکه زدن زیر مناسباتی است که کسی می‌خواهد در آن بزرگ باشد، بزرگ بماند و درست در چارچوب آن کسی می‌آید تا حقارت ایجاد کند.
در جنبش اخیر کسی از گردانندگان بر آن نبود که زیر مناسبات بزند. همه در چارچوب بودند، همه قانونی رفتار می‌کردند. کل برنامه‌هایی که دادند، نه خروج از چارچوب قانونی موجود، بلکه بازگشت به قانون بود. در برنامه‌ها وجهِ صوری قانون برجسته می‌شد؛ و قانون هر چه صوری‌تر باشد، انسان‌ها در برابر آن، برابرتر می‌شوند. کسی اعتراض نداشت که انسان‌های نابرابر در برابر قانون‌های ظاهراً برابربین نشانده می‌شوند و باز نتیجه‌ای که حاصل می‌شود، نابرابری است. اما قانون‌های حکومت اسلامی، برابربینی ظاهری نظام‌های دیگر را ندارند و بر تبعیضِ دینی و جنسی استوارند. اساس این آپارتاید مورد انتقاد چهره‌های اصلی جنبش ۲۲ خرداد نبود و نیست.
جنبش در برابر پوپولیسم فاشیستی، که با شعار عدالت به میدان می‌آید، چیزی از خود عرضه نکرد. پای تقسیم پول نفت به وسط آمد، اما مخاطبِ طرح، توده‌‌ی بی‌شکلی بود که رژیم به آن دسترسی بیشتری دارد. جنبش، مهمتر از همه، به موضوع بیکاری توده‌ای نپرداخت و به انبوهی از خواسته‌های صنفی بی‌اعتنا ماند. اگر پلاتفرمی برای طرح خواسته‌های صنفی (از جمله خواسته‌های کارگران کارخانه‌های ورشکسته‌ی دولتی، کارگران پیمانی، معلمان و پرستاران) ایجاد می‌کرد و خواست سیاسی و خواست صنفی را به هم پیوند می‌زد، نیروی اجتماعی بیشتری می‌یافت، شاید چنان بیشتر که رژیم را به عقب‌نشینی‌هایی اساسی وا می‌داشت.
حرکت، یکباره پدید نیامد و گسترده و پرشتاب نشد. جنبش جنبایی خود را داشت و رهبران را هم با خود برد. دموکراتیسم آن مدام رشد کرد و جامعه به یکبار این حس را کرد که می‌تواند آنچه را در سینه نهان کرده، برون ریزد. فرصت کم بود، وگرنه بسیاری عقده‌ها گشوده می‌شدند. مردم خودآگاهی دیگری به دست آوردند، حتّا آنانی که از احمدی‌نژاد پشتیبانی کردند. در آنان نیز انتظارهایی برانگیخته شده که برآورده شدن همان‌ها رژیم را بحران‌زده می‌کند و اگر برآورده نشوند، که نمی‌شوند، سرخوردگی‌هایی جدی در پی می‌آورند.
احمدی‌نژاد، محافظه‌کار نیست. او در مناظره‌ها، که جدل‌هایی میان "خودی‌ها" بودند، برای عدالت‌خواهی‌اش و مبارزه‌اش با فساد به مانع‌هایی در درون خود نظام اشاره کرد. اکنون او رئیس است و باید این مانع‌ها را کنار زند. این کار تنها با بحران‌آفرینی ممکن است. مراجع سنتی در درون نظام بر سر او توافق نداشتند. جنبش که پیش می‌رود، احمدی‌نژاد هم به نوعی می‌دود و این دویدن، انرژی‌ای از دستگاه می‌گیرد، که بنیه‌اش را به تحلیل می‌برد. پس از خمینی، احمد‌ی‌نژاد انقلابی‌ترین چهره‌ای است که نظام اسلامی به خود دیده. او چه پدیده‌ای است؟ آنچه در تحلیل‌های انتقادی درباره‌ی او، خود شایسته‌ی انتقاد است، معرفی او به عنوان پدیده‌ای غریب است، معرفی او به عنوان کسی است که پنداری برازنده‌ی ایرانیت نیست. او اما جلوه‌ای از همین ایرانیت ماست.

پدیده‌ی احمدی‌نژاد

احمدی‌نژاد پدیده‌ی غریب و همهنگام آشنایی است. رفتار او در چشم بسیار کسان یادآور برخورد خشن و توهین‌آمیز یک جوانکِ بسیجیِ تفنگ به دست در برابر شهروندان محترمی است که چنان تحقیر می‌شوند که دیگر جهان را نمی‌فهمند. شأن اجتماعی‌شان، ارج فرهنگی‌شان و منش و سلیقه‌ی‌شان لگدکوب می‌شود، به زندگی خصوصی‌شان تجاوز می‌شود، و دستگاه تبلیغاتی مدام از در و دیوار جار می‌زند که باید شکرگزار باشند که در کشورشان این "معجزه‌ی هزاره‌ی سوم" رخ داده است. احمدی‌نژاد حاشیه را بسیج می‌کند تا مرکز قدرت را تقویت کند، مردم مستمند را به دنبال ماشین خود می‌دواند و آنان می‌دوند، در حالی که به عابران دیگر تنه می‌زنند و هیاهو و گرد و خاک می‌کنند. محمود احمدی‌نژاد از تبار آن سلاطینی است که مدام در حال جهاد بوده‌اند. او خزانه‌ی مرکز را تهی می‌کند، تا سرحدات را نه آباد، بلکه از نو تصرف کند و به حلقه‌ی ارادت درآورد. او مهندس نظام است، اما نه از آن مهندسانی که در ابتدای حکومت اسلامی در خدمت ملاها درآمدند تا سازندگی کنند و معجزه‌ی پیوند ایمان و تکنیک را به نمایش بگذارند. در ابتدا تکنیک در خدمت ایمان بود. در مورد احمدی‌نژاد، ایمان خود امری تکنیکی است. او رمالی است که دکتر-مهندس شده است. در ذهن او جن و اتم، معجزه و سانتریفوژ، معراج و موشک در کنار هم ردیف شده‌اند. احمدی‌نژاد به همه درس می‌دهد. او ختم روزگار است. در مجلس آخوندی هم درس دین می‌دهد. پیش لوطی هم عنتربازی می‌کند.
احمدی‌نژاد ترکیبی از رذالت و ساده‌لوحی است. او مجموعه‌ای از بدترین خصلت‌های فرهنگی ما را در خود جمع کرده، به این جهت بسی خودمانی جلوه می‌کند: دروغ می‌گوید و ای بسا صادقانه. غلو می‌کند، زرنگ است و تصور می‌کند هر جا کم آوردی، می‌توانی از زرنگی‌ات مایه بگذاری و جبران کنی. در وجود همه‌ی ما قدری احمدی‌نژاد وجود دارد و درست این آن بخشی است که وقتی با آزردگی از عقب‌ماند‌گی‌مان حرف می‌زنیم، از آن ابراز نفرت می‌کنیم. اما آن هنگام نیز که لاف می‌زنیم و خودشیفته‌ایم، باز این وجه احمدی‌نژادی وجود ماست که نمود می‌یابد. احمدی‌نژاد تحقیر شد‌ه‌ای است که خود تحقیر می‌کند. سرشار از نفرت است، اما کرامت دارد. به موضوع نفرتش که می‌نگرد، می‌پندارد مبعوث شده است تا او را از ضلالت نجات دهد.
احمدی‌نژاد نماینده‌ی سنتی است جهش‌کرده به مدرنیت. او مظهر عقب‌ماندگی مدرن ما و مدرنیت عقب‌مانده‌ی ماست. او اعلام ورشکستگی فرهنگ است.
احمدی‌نژاد نشان فقدان جدیت ماست. آن زمان که در قم گفت، هاله‌ی نور او را دربرگرفته، حق بود که حجج اسلام این حجت را جدی گیرند، عمامه بر زمین کوبند، سینه چاک کنند و لباس بر تن او بردرند تا تکه‌ای به قصد تبرک به چنگ آورند. آن زمان که از دستیابی به انرژی هسته‌ای در آشپزخانه سخن گفت، حق بود مدرسه‌ها و دانشگاه‌ها تعطیل می‌شدند، حق بود بر سردر آموزش و پرورش می‌نوشتند "این خراب‌شده تا اطلاع ثانوی تعطیل است" و آموزگاران از شرم رو نهان می‌کردند.
احمدی‌نژاد از ماست. طرفداران او نیز همولایتی‌های ما هستند. میان احمدی‌نژاد با گروهی از رهبران اپوزیسیون فرق چندانی نیست. در روشنفکری ایرانی هم نوعی احمدی‌نژادیسم وجود دارد، آنجایی که یاوه می‌گوید و در عین غیر جدی بودن، سخت جدی می‌شود. در وجود چپ افراطی ایران، از دیرباز احمدی‌نژادی رخنه کرده است منهای مذهب، یا با مذهبی که گفتار و مناسک دیگری دارد. سرهنگهای لوس‌آنجلس همگی مقداری احمدی‌نژاد در درون خود دارند. احمدی‌نژاد رضاشاهی است با تعصب مذهبی، البته رضاشاهی در اوایل کارش.
احمدی‌نژاد نشان‌دهنده‌ی جنبه‌ی "مردمی" جمهوری اسلامی است، جنبه‌ای که اکثر منتقدان آن نمی‌بینند، زیرا هنوز از انتقاد از دولت به انتقاد از جامعه نرسیده‌اند و از همدستی‌ها و همسویی‌های دولت و جامعه غافل‌اند. اکنون همه چیز با تقلب و کودتا توضیح داده می‌شود. تقلبی صورت گرفته، که ابعاد آن را نمی‌دانیم. برای اینکه نیروی پوپولیسم فاشیستی دینی را نادیده نگیریم، لازم است همه‌ی تحلیل‌ها را بر تقلب و کودتا بنا نکنیم. رأی احمدی‌نژاد یک میلیون هم باشد، بایستی ریشه‌ی اجتماعی فاشیسم دینی را جدی بگیریم.

موقعیت نیروها

احمدی‌نژاد به هر حال، با هر میزان رأیی که داشت، برنده اعلام شد. معلوم بود که سیستم از او حمایت می‌کند. او کاری می‌کند که دستگاه کارکرد واقعی‌اش را داشته باشد؛ و دستگاه در او کارگزار معتمد خود را می‌بیند. به درستی گفته‌اند که رهبر در دوره‌ی او به رهبری واقعی تبدیل شد. اطرافیان ولی فقیه هر چه صغیرتر باشند، او ولی‌تر است. ولایت پیشوا و صغارت خاص رئیس جمهور در و تخته را به هم جور می‌کند. نظامیان در شیوه‌ی کنونی تنظیم امور، نظم بهینه را می‌بینند. آنان راضی‌اند. خدمه و حشمه نیز عزت و مقام خود را محفوظ می‌بینند.
شاید می‌پندارند که بقیه‌ی مسائل را می‌توانند با زور و پول حل کنند. مخالفان را سرکوب می‌کنند، به منتقدان دایره‌ی قدرت عتاب می‌کنند که زیاده‌روی نکنند و به جهاد نفس بپردازند. روحانیت هم که در ماجرای اخیر خوب امتحان خود را پس داد. دو سه نفر اعتراض کردند، بقیه دم برنیاوردند. به ولی نعمت خود پشت نکردند. از دینشان جز این برنمی‌آید، و این گونه، هم دینشان را دارند، هم دنیایشان را. به مردم هم که وعده‌ی غنی‌سازی همه‌جانبه را می‌دهند، غنی‌سازی ولایات را، غنی‌سازی فقرا را، غنی‌سازی اورانیوم را.
در دوره‌ی اول ریاست احمدی‌نژاد، بالا رفتن بهای نفت، مانع از آن شد که ورشکستگی اقتصادی آشکار شود. در دوره‌ی جدید، ممکن است از این معجزه‌ها رخ ندهد و پوپولیسم غنی‌سازی به غنی‌سازی اورانیوم محدود شود. هر چه رژیم خود را بیشتر در معرض تهدید بیند، به اورانیوم علاقه‌ی بیشتری پیدا می‌کند. می‌گویند پیشوا در باره‌ی شکست و سقوط صدام حسین به یک جمع‌بست اتمی رسیده است. با شناختی که از او داریم، جور درمی‌آید که گفته باشد، اگر صدام حسین واقعاً بمب اتمی داشت، "دشمن" نمی‌توانست او را براندازد.
کل ایدئولوژی رژیم اینک در "غنی‌سازی" خلاصه شده است. شوونیسم، بلاهت، تروریسم دینی و تصدق دینی بر "مستضعفان" همه در "غنی‌سازی" جمع شده‌اند. "غنی‌سازی" چاره‌ی استضعاف است و مقابل استکبار. رژیم می‌خواهد ایمان ما، کیسه‌ی ما و زرادخانه‌ی ما را غنی کند. باید با آن با برنامه‌ای برای آزادی، عدالت، صلح و حفظ محیط زیست مقابله کرد. ناآگاهی‌ها و عقب‌ماندگی‌های فرهنگی ما یاری‌رسان پوپولیسم غنی‌سازی هستند. من به گوش خود از جمعی از اهالی روستاهای اطراف مرکز اتمی آب سنگین اراک شنیده‌ام که در برابر این پرسش که می‌دانید در این مرکز چه می‌کنند، گفتند آبی را درست می‌کنند که برای کشاورزی خیلی خوب است، چون پرمایه است.
مایه‌دار بودن تکنولوژی اتمی در شعور ناسیونالیستی مردم جا گرفته است. حتّا در نزد اپوزیسیون خارج از کشور − که لابد باید در جریان بحث‌های پیشرفته‌ی جریان‌های منتقد این تکنولوژی باشند − "اتم" در ذات خود بد جلوه نمی‌کند. کل این اپوزیسیون پرادعا نمی‌تواند ده صفحه متن جدی درباره‌ی خطرهای تکنولوژی اتمی برای انسان و محیط زیست، برای صلح در خاورمیانه و نزدیک و در جهان روی میزبگذارد. این سخن که جنبش اسلام سیاسی، یک دگردیسی ناسیونالیسم است، توضیح‌دهنده‌ی بسیاری از واقعیت‌هاست، از جمله واقعیتِ جذابیتِ موضعیِ آن برای دیگر شکل‌های ناسیونالیسم و عظمت‌طلبی. احمدی‌نژاد با دو شعار عظمت‌طلبی ملی و عدالت، مردم‌فریبی می‌کند. او البته به قصد فریب این شعارها را نمی‌دهد. هم عظمت‌طلبی و هم نوعی از عدالت‌خواهی از ارکان الهیات سیاسی هستند.
گسست ایدئولوژیک از رژیم هنوز پیش رفته نیست. اگر زمانی گسستی صورت گیرد، این جدایی، جدایی یکباره از همه‌ی آن بینش و منشی نیست که سیستم سیاسی آپارتاید جنسی و دینی نمودی از آن است. گسست، نخست به صورت نافرمانی بروز می‌کند و بیزاری از سخنگو، نه لزوماً خود سخن. وقتی این بی‌زاری در جمع بیان شود و فریاد زده شود، یک روند رهایی‌بخش آغاز می‌شود که مشخصه‌ی آن خودآگاهی و اطمینان به خود است. اینجاست که امکان‌هایی پدید می‌آید تا رهایی تا حد پس راندن ایدئولوژی پیش رود، آگاهی‌ دیگری شکل گیرد و به اصطلاحی فنی، سوژه (نهاد انسانی)، سوژه‌ی دیگری شود.
در دوره‌‌های جنبش، انسان در عرض یک روز چیزهایی می‌آموزد، که ممکن است در ظرف ده سال نیاموزد. آموزش‌های فشرده و نافذ روزهای جنبش، انقلابی فکری ایجاد می‌کند. پایداری آموزش‌ها بستگی به نحوه‌ی انباشته شدن و حفظ آنها دارد، آن هم نه تنها در حافظه‌ی فردی. جامعه است که بایستی آنها را مجتمع کند و در محفظه‌های خاصی (انجمن‌ها، مکان‌ها و زمان‌های ویژه‌ی یادآوری، نمادها) نگهداری کند. جوانان اکنون دارند از جامعه می‌پرسند و ازیادرفته‌ها را به یاد جامعه می‌آورند. میان نسل‌ها گفت‌وگویی آغاز شده است که مدتها وجود نداشت. جوانان پیران را مسئول شکست‌ها و ناکامی‌ها می‌دانستند و نمی‌دانستند بر آنان چه گذشته است. اکنون خود با چشم خویش می‌بینند که مشکل‌ها چه هستند و پرس‌وجو می‌کنند که چه بوده‌‌اند.
به نظر می‌رسد که هنوز زخمه بر آن نقطه‌ای از تار وجود جامعه نخورده است که قوی‌ترین نوا از آن برخیزد. آن نقطه‌ی جادویی، یا در میان طبقه‌ی متوسط شهری نیست یا اینکه این طبقه هنوز نتوانسته است ارتعاش‌های خود را به بقیه‌ی مردم منتقل کند.
رژیم هنوز پایگاهی قوی در میان مردم دارد. دیدن این موضوع نه امتیاز دادن به دستگاه، بلکه دعوت به واقع‌بینی و چاره‌جویی است. شرط مقابله با دستگاه سرکوب، رسوخ در پایگاه توده‌ای رژیم است. انقلاب بهمن نشان داد که برای از کار افتادن دستگاه سرکوب، بایستی میان بدنه و سر آن شکاف افتد و شرط این کار آن است که جریان اجتماعی مخالف چنان قوی شود که بدنه‌ی نیروی نظامی را مردد کند، فلج کند، به سمت خود بکشد.
قدرت جنبش دموکراتیک هنوز در حد پیشبرد فراخوان به یک اعتصاب توده‌ای نیست. در این مورد تلاش ناموفقی صورت گرفت، که با تحلیل آن بهتر می‌توان به ضعف‌های جنبش پی برد. اعتصابی که برای برگزاری آن در روز سه‌شنبه ۲۶ خرداد فراخوان‌هایی داده شده بود، از نوعی است که بدان "اعتصاب نمایشی" می‌گویند. این نوع اعتصاب، زمان محدودی دارد (مثلاً یک روز) و با آن اعتصاب‌کنندگان قدرت خود را به نمایش می‌گذارند، پیامی قوی به جامعه می‌دهند و این هدف را دنبال می‌کنند که طرف مقابل خود را بترسانند و احیانا مجبور به عقب‌نشینی کنند. پیش از آن بایستی ارتباط و همبستگی لازم میان اعتصاب‌کنندگان برقرار باشد. اعتصاب نمایشی توده‌ای، اعتصابی است که توده‌ی وسیعی را دربرمی‌گیرد، رشته‌ا‌ی از کارخانه‌ها را، کل بازار را، کل یک صنف را، کل یک منطقه را، کل کشور را. پیش‌درآمد اعتصاب نمایشی توده‌ای معمولاً مجموعه‌ای از اعتصاب‌ها و حرکت‌های کوچکتر است. گاه حادثه‌ای چنان بزرگ رخ می‌دهد که اعتصاب بزرگ بدون پیش‌درآمد‌ برگزار می‌شود. در نمونه‌ی اخیر حادثه بزرگ بود، اما گویا برای همه‌ی قشرهای جامعه آن‌چنان بزرگ نبود که خود به این فکر افتند که دست به اعتصاب زنند یا فورا با شنیدن لفظ اعتصاب آن را در هوا بقاپند.
قلب اعتصاب همگانی، طبقه‌ی کارگر است. بازار سنتی نقش گذشته‌ی خود را در اعتصاب توده‌ای ندارد، هر چند هنوز بستن حجره و مغازه نماد اعتصاب عمومی تصور می‌شود. اعتصاب عمومی در ایران به یک جبهه‌ی مردمی نیاز دارد. این جبهه هنوز شکل نگرفته است. انقلاب ۱۳۵۷ نشان می‌دهد که مجموعه‌ای ازاعتصاب‌های کوچک صنفی و سیاسی پیش‌درآمد اعتصاب عمومی هستند. اعتصاب، پدیده‌‌ای سرایت‌کننده است، هر گاه زمینه‌ی اجتماعی و روانی سرایت و الگوهایی تقلیدپذیر وجود داشته باشند. سرایت احتیاج به اشتراک منافع، کانال‌های روانی و همدلی‌های طبقاتی و جبهه‌ای دارد. هنوز کانال‌ها و همدلی‌های لازم پدید نیامده‌اند. شاید حق با رُزا لوگزامبورگ باشد که گفته است: اعتصاب توده‌ای نیست که انقلاب را ایجاد می‌کند، بلکه انقلاب است که به اعتصاب توده‌ای میدان می‌دهد. در انقلاب ایران چنین بوده است. بایستی مدام به درس‌های آن بازگشت.
انقلاب طبعاً تکرارشدنی نیست. نه مردم ما آن مردم‌اند، نه دولت آن دولت است. اما اکنون گویا آن فاصله‌ی لازم با انقلاب ویرانگر ۵۷ پدید آمده است، تا مردم از تحول عمیق تازه‌ای نترسند.
آیا تحولی که ممکن است پیش آید، تابع شکاف‌های درونی رژیم است؟ آیا مردم خود آن انگیزه و زور را ندارند، که در برابر کلیت رژیم صفی را تشکیل دهند و بدون توجهی خاص به آنچه در داخل دولت می‌گذارد، مبارزه‌ی خود را پیش برند؟ موضوع را نبایستی این گونه ببینم و از این که جنبش دموکراتیک با استفاده از تضادهای دستگاه پیش می‌رود، احساس شرم کنیم. موضوع چیست؟
ویژگی دولت برآمده با انقلاب بهمن همپوشی‌های آن با جامعه است. دولت و جامعه درهم می‌روند، بسیار بیشتر از آنی که در یک دولت غیردمکراتیک ولی عادی (مثل دولت شاه، مثل حکومت‌های کودتایی و نظامی، مثل نظام‌های اشرافی) دیده می‌شود. در پیوند با این همپوشی و درهم‌رَوی گسترش پهنه‌ی همگانی در ایران پس از انقلاب است. دولت می‌کوشد این پهنه را محدود سازد، در عین حال به دلیل ویژ‌گی‌هایش آن را گسترده می‌کند. این ویژگی‌ها در رابطه با بحث پهنه‌ی همگانی، دو چیزند که بیان ساده‌ای از آنها چنین است: نخست اینکه حکومت اسلامی، به عنوان حکومت آخوندها تأسیس شده است و پیشه‌ی اینان منبر رفتن است، یعنی حضور در عرصه‌ی عمومی است. آخوند بدون منبر معنا ندارد و منبر نمی‌تواند فقط یکی باشد. تعدد منابر تعدد جمع‌ها را ایجاد می‌کند و در میان جمع‌ها همواره گوشه‌هایی ایجاد می‌شود که صداهایی بیرون از مسجد در آن منعکس شود. کل دولت یک دستگاه تبلیغاتی است و دستگاه تبلیغاتی بدون حضار، بدون شنوندگان و بینندگان و خوانندگان معنایی ندارد. اینان که گردآیند، دیگر نمی‌توان از هر نظر در اختیارشان داشت. دوم اینکه جمهوری اسلامی با یک ائتلاف طبقاتی گسترده بر پایه‌ی یک انقلاب توده‌ای شکل گرفت و نتوانست هیچ مسئله‌‌‌ی عمده‌ای را در درون خود حل کند، بی آنکه کار به بسیج نیروی بیرونی و آوازه‌گری‌های وسیع بکشد. همین امر عرصه‌ی عمومی را گسترش می‌دهد و با اینکه مبتکر در گسترش آن نظام حاکم است، آن عرصه منطق رشد خود را دارد. بر پهنه‌ی همگانی نمی‌توان مرز گذاشت.
جریان‌های پهنه‌ی همگانی و نظام در هم بازتاب می‌یابند. همپوشی‌های میان دولت و جامعه این بازتاب متقابل را تقویت می‌کند. عنصری از درون دستگاه، هم از جایی که خود ایستاده، بر دستگاه می‌نگرد، هم محتملاً از جایی در پهنه‌ی همگانی. این امکانی که بدان (در نظریه‌ی سیستمی لومان) "مشاهده‌ی درجه‌ی ۲" می‌گویند (در تفاوت با خودمشاهده‌گری سیستم که "مشاهده‌ی درجه‌ی ۱" است)، در جمهوری اسلامی نسبت به دوره‌ی پیشین به شدت گسترده شده است. "مشاهده‌گری درجه‌ی ۲" امکان خوداصلاح‌گری را پدید می‌آورد و همین تمایل به خوداصلاح‌گری در درون سیستم تنش‌زا می‌شود.
بنابر این در نهایت این جامعه است که از جمهوری اسلامی قرار و آرامش را می‌گیرد. جمهوری اسلامی به خود رنگ آرامش نخواهد دید، هیچ‌گاه به ساحل سلامت نخواهد رسید. جمهوری اسلامی همچون آن نیزه‌ماهیِ عظیمِ صیدشده در داستان "مرد پیر و دریا" اثر ارنست همینگوی است که ماهیگیر پیر سرانجام قادر نمی‌شود آن را به ساحل برساند. کوسه‌ماهی‌ها پیاپی بدان حمله می‌کنند و با هر حمله‌ای تکه‌ای از آن را می‌کنند. دست آخر اسکلتی به جا می‌ماند.
جنبش ۲۲ خرداد حمله‌ی مهمی بود. ایران دیگر آن ایران پیش از جنبش نیست. رژیم، رسواتر و وحشی‌تر از پیش شده است. مرحله‌‌ی تازه‌ای از تنش‌های درونی آن ایجاد شده است که موضوع آن تعیین سرنوشت عده‌ای از کادرهای قدیمی رژیم است.
از آرامشی که برقرار شده و احیاناً مدتی ادامه خواهد یافت، نبایستی ناامید شد. کیفیت و کمیت انرژی حرکت‌های پس از ۲۲ خرداد، نمی‌توانست چندان فراتر از چیزی باشد که در هفته‌ها و روزهای مشرف به آن انباشته شده بود. دوره‌ای دیگر برای جمع کردن انرژی لازم است.

۱۰ تیر ۱۳۸۸



پیوندها
در ایران چه می‌گذرد؟ − مقاله‌ی یکم
http://www.nilgoon.org/archive/mohammadrezanikfar/articles/Nikfar_Election_88.html
در ایران چه می‌گذرد؟ − مقاله‌ی دوم
http://www.nilgoon.org/archive/mohammadrezanikfar/articles/Nikfar_Election_88_2.html



××××××××××××××
زبان دیگری باید ابداع کرد
حسین نوش­آذر

http://www.medad.net/wpm/


دولت احمدی­نژاد پیش از انتخابات اساساً با دولت او بعد از انتخابات تفاوت دارد. احمدی­نژاد به عنوان یک فرد خلاف­گو شناخته شده، در عرصه­ی جهانی مشروعیت دولتش خدشه­دار شده و محبوبیتش در خاورمیانه به شدت فروکاسته است. در واقع خیزش مدنی مردم که در کمتر از یک هفته رادیکال شد پرده­­ها را کنار زد و ماهیت حقیقی دولت نهم را به جهانیان نمایاند. در خوشبینانه­ترین تحلیل می­توانیم امیدوارم باشیم که با دگرگونی استراتژی آقای موسوی اصلاح­طلبان و حکومت به یکدیگر نزدیک شوند، فضای پادگانی به تدریج در ایران شکسته شود و مطالبات مدنی مردم در چارچوب قوانین کشور بیان گردد، و به ازای این امتیازات اصلاح­طلبان به دولت دهم در پیشبرد راه­کارهای استراتژیک در سیاست خارجی یاری رسانند. تنها در این صورت است که حاکمیت می­تواند در مقابل غرب از دستآوردهای سیاست خارجی­اش دفاع کند و با دوراندیشی از همسوییِ اتحادیه­ی اروپا و آمریکای دموکرات برای تجاوز نظامی به ایران ممانعت کند. در واقع، مردم با خیزش مدنی خود به موسوی و یاران اصلاح­طلبش این امکان را دادند که حاکمیت را از این نظر زیر فشار بگذارد. این مهم­ترین دستآورد مردم است. اما اگر حاکمیت به سیاست سرکوب در درون ادامه دهد، این خطر وجود دارد که از یک طرف با نومیدی جوانان و طبقه­ی متوسط از نو یأس بر فضای فرهنگی ما سایه اندازد و از طرف دیگر بخشی از جنبش دانشجویی ایران رادیکال شود و نهضت­های چریکی بر گرته­ی سال­های دهه­ی چهل شکل گیرد. با توجه به این واقعیت که خونین­ترین جنگ­ها در زمان دموکرات­ها اتفاق افتاده است، این احتمال وجود دارد که در یک فضای پادگانی، غرب با پیشبرد سیاست حقوق بشری مبتنی بر گفت و گوی انتقادی با ایران، حاکمیت را تحت فشار قرار دهد و اگر حاکمیت پشت حماس و حزب­الله لبنان را خالی نکند و از دخالت در جنوب عراق دست برندارد، دموکرات­ها این بار بتوانند با حمایت بی­چون و چرای جمهوریخواهان دول غربی را بر ضد ایران متحد کنند.
از نظر فرهنگی خیزش اجتماعی اخیر نمایانگر این واقعیت است که حاکمیت در طی سی سال اسطوره­های انقلاب را بی­رویه مصرف کرده است. حجتیه و مکتب تفکیک با احضار امام زمان به سیاست روز یک خطای بزرگ و گناهی نابخشودنی مرتکب می­شوند. پیروان «مکتب تفکیک» که خود را روشنفکران راستین می­پندارند تلاش دارند با احضار امام زمان به سیاست­های روز از یک سو آزادیخواهان معترض را به شکل دجال نمایش دهند و از سوی دیگر با سوءاستفاده از عواطف مذهبی و پاک مردم در مقابله با غرب مشروعیتی برای خود دست و پا کنند. ناگفته پیداست که اگر اصلاح­طلبان را از صحنه­ی سیاسی ایران حذف کنند، حوادث تلخ شهریور بیست در کشور ما تکرار می­شود. یکی از مهم­ترین وظایف روشنفکری ایران این است که در نقد سیاسی زبان دیگری ابداع کند. بزرگترین خطری که تحت رهبری آقای موسوی نهضت مدنی ایران را تهدید می­کرد رویکرد به فرهنگ عاشورایی و تلاش برای بازسازی اساطیر صدر انقلاب بود. مردم ایران آزادیخواه و عدالتجو هستند و به آینده نظر دارند. اندیشمندان باید در آینده­ای نه چندان دور با به وجود آوردن رسانه­های مستقل گفتمان سیاسی ایران را از یک گفتمان اسطوره­محور به یک گفتمان عقل­مدار مبدل کنند. ایرانیان بیش از یک قرن است که آزادی می­خواهند. بر ماست که با آوردن زبانی نو و گویا بتوانیم خواسته­های مدنی مردم را به دور از دایره­ی واژگانی فرهنگ رسمی بیان کنیم و به خواسته­ی آزادی­خواهانه مردم تشخص و هویت دهیم. گزینش رنگ سبز، بانگ الله اکبر و یاحسین بر فراز بام­ها هرچند مردم را تا اندازه­ای از وحشیگری عوامل سرکوب­گر مصون می­کرد، اما دقیقاً بر محور بازسازی اساطیر صدر انقلاب اتفاق می­افتاد.



××××××××××××××
تخم مرغ‌های رسانه ای را در يک سبد نگذاریم

همايون خيری

http://freelanceronline.blogspot.com/


اين روزها که همه‌ی ما خارج نشين‌ها به دنبال خبر گرفتن از ايران هستيم و دهان خبررسان‌های داخلی را بسته‌اند و دست چماقدارها را باز کرده‌اند تازه متوجه می‌شويم که بنيان خبررسانی در ايران چقدر نحيف است و هنوز خبر و خبررسانی رسمی در ايران به بادی بند است. البته که آن باد با آن وزيدنی که در ايران می‌وزد هر جای ديگری هم که بود همه‌ی تن‌ها در مقابلش بيد می‌شدند و می‌لرزيدند. منتها اين يک بخش داستان است و آن بخش ديگرش کاری‌ست که خبررسان‌های پيش از ما بارها و بارها تجربه‌اش کرده‌اند و اگر هوش و حواس ما اکنون به دنبال خبر می‌گردد از همان کنجکاوی‌ست که خبررسان‌های پيشين در سر ما گذاشته‌اند.

در تاريخ مطبوعات ايران بسياری از روزنامه نگاران بر اثر جفای روزگار سياسی ناگزير به دور ماندن از ايران شده‌اند. اين دوری اما دست اهل قلم را برای نشر نظرات‌شان نبسته و همين است که نسخه‌هايی از شماره‌های قديمی نشريات ايران در کلکته و بمبئی و استانبول چاپ شده‌اند و دست به دست به ايران رسيده‌اند.

خبر را رسانده‌اند، هر چند با تأخير و مخاطب می‌دانسته که حرف اهل قلم در راه است، هر چند از دور.

حالا در انتخابات رياست جمهوری که سراسر آلوده به تقلب بود، اهل حکومت جمهوری اسلامی هر چه را که از دست چماقداران در تهديد خبررسان‌ها برنيامده با قطع ارتباط رسانه‌ای‌‌ها با مردم کرده‌اند. همين هم شده که هر خبری را اول بايد به مثابه ضدخبر نگاه کرد تا بعد که از هفت دست بگذرد به آن اطمينان کنيم. بنابراين خبر هم شده است مايه‌ی ضعف حرکت‌های عدالتخواهانه‌ی اجتماعی. يک جا خبر مغشوش می‌دهند و يک جا خبر وارونه، مخاطب را سرگردان می‌کنند و از آن طرف او را گوشمالی می‌دهند. آن وقت مخاطب به هيچ رسانه‌ای اعتماد نمی‌کند و دست آخر عدالت را يا به طاق نسيان می‌کوبد يا خودش قانون خلق الساعه وضع می‌کند.

يک اتفاق البته بی نظير هم در غياب رسانه‌های حرفه‌ای رخ داد که عبارت بود از ظهور شهروندان خبرنگار. بخشی از دريافت‌های خبری ما از طريق همين رسانه‌های مردمی تأمين می‌شد که با وجود پراکندگی، اما تصوير قابل ملاحظه‌ای از اعتراضات مردمی و سرکوب آن به جهان خارج ارائه دادند. با اين همه، فقدان رسانه‌های هدفمند به سردرگمی مخاطبان منجر شد و به کنترل اعتراضات توسط نيروهای نظامی و انتظامی کمک رساند.

از جنبه‌ی رسانه‌ای جامعه‌ی ايران از سه جزيره تشکيل شده. جزيره‌ی مخاطبان رسانه‌های الکترونيک، جزيره‌ی مخاطبان نوشتاری، و جزيره‌ی مخاطبان صوت و تصوير. ارتباط مخاطبان الکترونيک به واسطه‌ی استفاده از کامپيوتر و اينترنت با دنيای خارج بيشتر است اما حاصل اين ارتباط به مخاطبان رسانه‌های نوشتاری نمی‌رسد. ساکنان جزيره‌ی اول به سرعت مطلع می‌شوند اما به سرعت منتقل نمی‌کنند. در نتيجه خبری که به ساکنان جزيره‌ی دوم می‌رسد کهنه‌تر است. با اين همه اگر نوشتار را از صفحه‌ی کامپيوتر به صفحه‌ی کاغذ منتقل کنند در آن صورت جزيره‌ی دوم هم روزآمدتر می‌شود.

اما ساکنان جزيره‌ی سوم نه تنها مخاطبان تصادفی رسانه‌ها هستند بلکه در طيفی از باسواد تا بيسواد قرار می‌گيرند در حالی که در دو گروه قبلی اصولأ همه‌ی مخاطبان بايد باسواد باشند. در اعتراضات اخير به خوبی نشان داده شد که مخاطبان اين گروه حتی اگر به طور مداوم در معرض رسانه‌های ديداری- شنيداری باشند باز هم در غياب رسانه‌های حرفه‌ای و بيطرف می‌توانند در معرض اخبار و اطلاعات ساختگی قرار بگيرند.

مشکل قابل توجه درباره‌ی خبررسانی به اين سه جزيره در دور شدن آن‌ها از همديگر است. هر چه که رسانه‌های الکترونيک متنوع‌تر می‌شوند فاصله‌ی مخاطبان‌شان با نوشتاری‌ها بيشتر می‌شود و هر چه که اين دو گروه از هم بيخبرتر می‌شوند راه برای انباشت ضدخبر در ذهن مخاطبان گروه سوم بازتر می‌شود. ساکنان جزيره‌ی سوم همان‌هايی هستند که متن گفت و گوی (ظاهرا خیالی) يکی‌ از آنها با يک خواروبار فروش کنجکاو در رسانه‌های فارسی زبان همه‌گير شد. همانی که از زور بيخبری با روزی دويست هزار تومان آمده بود منافقين را با چوب و چماق بزند.

حالا بعد از گذشت دو هفته از تعطيلی رسانه‌های حرفه‌ای می‌شود پرسيد قدم بعدی چيست؟ به نظرم قدم بعدی همان ناگزيری‌ست که می‌گويد همه‌ی تخم مرغ‌هايت را در يک سبد نگذار.

اصل موضوع در تأثير رسانه‌ای بر مخاطبان جزيره‌های دوم و سوم است.

رسانه‌های ايرانی برونمرزی يا به شکل الکترونيک درآمده‌اند يا به صورت صوت و تصوير. آن‌هايی که الکترونيک هستند هيچ نشريه‌ای در شکل نوشتاری و با پرداخت روزنامه‌ای توليد نمی‌کنند در حالی که از جنبه‌ی فنی می‌شود نسخه‌های قابل انتشار برای محتوای الکترونيکی‌شان توليد کرد. توليد نسخه‌های قابل چاپ امکان ارتباط گروه اول و دوم را مهيا می‌کند و همين گروه دوم هستند که در نقش شهروندان خبررسان می‌توانند به گروه سوم خبررسانی کنند. چرند و پرند مرحوم دهخدا در دوران محمدعلی شاه از طريق روخوانی متن روزنامه‌ صوراسرافيل به گوش مخاطبان بیسواد آن دوران می‌رسيد.

انتقال تمام محتوای رسانه‌ای به محيط الکترونيک سرعت انتقال خبر را افزايش داده اما در جامعه‌ی ايرانی که از منظر رسانه‌ای هنوز جامعه‌ی شهرنشين محسوب نمی‌شود رسانه‌های الکترونيک شمول اجتماعی قابل توجهی ندارند. برای مخاطب ايرانی اگر همه‌ی خبرها را در محيط الکترونيک منتشر کنيد شبيه به اين می‌شود که همه‌ی تخم مرغ‌ها را در يک سبد بگذاريد.



×××××××××××××
آنچه را که نمی خواهیم


مجید آل ابراهیم

جامعه شناس نیستم و مطالعات جامعه شناسی و مستندی هم در ارتباط با کشورم نداشته‌ام. ولی تجربه‌ کار و زندگی چند نکته را در باره مردمم به من آموخته است؛ اول اینکه بر سر آنچه که نمی‌خواهند توافق بیشتری دارند تا آن چیزی که می‌خواهند. ایرانیان در هر اجتماعی که باشند بر سر نخواستن تفاهم بیشتری دارند، خواه در جامعه‌ای به کوچکی خانواده باشند یا به بزرگی جامعه جهانی. این نکته‌ چیزی است که رفتارهای شخصی و اجتماعی ما را نیز تنظیم می‌کند و در هر جا شاهدی برای آن می‌توان پیدا کرد. نکته دیگر ناآگاهی و بی دانشی نسبت به دنیای پیرامون خویش است که با میزان تحصیلات فردی هم ارتباط چندانی ندارد. ناآگاهی‌هایی که تاکنون ضررهای جبران ناپذیری به اجتماع و کشور زده است و پس از این هم خواهد زد. قصد این نوشتار بررسی چرایی این مسایل اجتماعی نیست هدف بیان چیزی است که با وقایع اخیر کشورمان ارتباط نزدیکی دارد و به این دونکته نیز وابسته است. بیایید با مثالی ساده شروع کنیم.
تقریبا همه از وجود زباله و ناپاکی در محیط زندگی خود بیزارند و در پاکیزه نگاه داشتن خانه و ظاهر خود اهتمام زیادی می ورزند ولی همین "همه" وقتی برای گذران اوقات فراقت به دامان طبیعت می روند به گونه ای بسیار متفاوت رفتار می کنند و این ادعا چیزی نیست که برای اثبات آن نیازی به ارایه مدرک مستند باشد. حال سوال این جاست که این دوگانگی را چگونه می توان توصیف کرد؟ به اعتقاد نگارنده، ما وقتی از زباله و ناپاکی آزرده می شویم که نتیجه رفتار خود را در پیش چشم داشته باشیم یا اثر مستقیم آن را در آینده ببینیم و به آن آگاه باشیم. در خانه این ناپاکی ها غیر قابل تحمل است چون همیشه در پیش چشم ما هستند و آزارمان می دهند ولی در طبیعت رهگذری هستیم که به پشت سر خود و جای پایمان نگاه نمی کنیم و اگر هم بنگریم فقط بطور گذرا و موقت است که برای همان لحظه کوتاه نیز برای توجیه کار ناپسند خود هزاران دلیل داریم و به کمک آنها کار و اثرش را نادیده می گیریم و چون اثر کار خود را دوباره نمی بینیم بسادگی فراموشش می کنیم.
وقایع اخیر را شاید بتوان نمونه ای دیگر از رفتار "گروهی از ما" دانست که متاسفانه، تکراری بود از رفتارهای پیشین ولی با شدت و گستردگی بیشتر. جمعی بر سر حقوق خود اعتراض داشتند و عده ای نیز آنها را سرکوب می کردند و در این کار چنان پیش رفتند که دیگر راهی برای بازگشت نگذاشتند. گروههایی که به مقابله با اعتراض ها اشتغال داشتند را شاید بتوان به سه دسته اصلی تقسیم کرد: افرادی که بر حسب وظیفه و شغل خود این کار را می کنند و کاری به اعتقادات طرف مقابل ندارند و فقط می دانند که این وظیفه آنهاست؛ دسته دوم گروهی هستند که برای این کار مزدی دریافت می کنند یا از منافع مادی خود دفاع می کنند یا برای کسب سودهای آتی تلاش می کنند که این گروه خود به دو دسته آگاه و ناآگاه تقسیم می شوند و از آنها در طول تاریخ معاصر بارها استفاده شده است و خواهد شد؛ گروه آخر هم افرادی هستند که به واقع به کاری که می کنند آگاه نیستند و تصور می کنند که در جهت حفظ اعتقادات خود و حفظ کشور تلاش می کنند. آنها به راحتی به بازی گرفته می شوند و پس از مصرف به گوشه ای گذاشته می شوند. به یاد می آورم در وقایع تیر ماه هفتاد و هشت فرصتی پیش آمد تا با بعضی از این افراد حرف بزنم و چگونگی تهییج و به میدان فرستاندنشان را شاهد باشم. تعدادی نوجوان پانزده شانزده ساله که با مینی بوسی به میدان انقلاب آمدند و در حالی که از پشت یک وانت مزدا چماقی را به عنوان سلاح بر می داشتند با شعارهای مسئولاشان که بر دوش دیگری سوار شده بود و فریاد می زد حزب الله، ماشالله همصدا شده بودند و آماده بودند به هر کسی با اشاره مسئولشان حمله کنند بدون اینکه بدانند او چه می گوید یا چرا باید اورا کتک زد. همه آنها معتقد بودند که دانشجوها منافق اند و فساد اخلاقی دارند و بدنبال آزادیها و بی بند باریهای جنسی هستند. هیچکدام از آنها نه روزنامه «سلام» را می شناخت و نه از آزادی مطبوعات و قانون جدید آن چیزی شنیده بود. نمی دانم چند نفر از آنها در این روزها در این سوی جبهه قرار گرفته اند ولی مطمئن هستم که اکثر آنها دیگر مانند آن روزها فکر نمی کنند.
حال وظیفه همه ماست که ترتیبی اتخاذ کنیم که حداقل آن گروه نا آگاه و بازیچه از نتایج به بازی گرفته شدن خود آگاه شوند و خوشبختانه اسباب این آگاه سازی نیز در دسترس است. هزاران تصویر و فیلم از وقایع اخیر و همچنین دلایل آن تهیه و پخش شده است که بطور پراکنده در سطح جامعه یا شبکه اینترنت وجود دارند. ساده ترین کار ممکن این است که همه تلاش کنند که تا آنجایی که ممکن است این اسناد را جمع آوری و مرتب کنند و به هر روش ممکنی در اختیار همان گروه و خانواده های آنها و دیگر همفکرانشان بگذارند. تا هم بدانند که معترضان کافر و منافق و اتباع بیگانه نبودند و هم اینکه بخش بزرگی از خسارتهای مالی و جانی بوجود آمده حاصل کار آنهاست. بگذاریم اگر با اعتقاد کاری را کرده اند اعتقادشان قوی تر شود و اگر بازیچه بوده اند، نقش واقعی خود را دریابند. بی شک همه بازیچه شدن را دوست ندارند. این "آگاهی" از چیزی که "نمی خواهیم و نمی خواهند" خود باعث وحدت و توافقی است که در ابتدا به آن اشاره کردم. این اقدام نتیجه دیگری را هم به همراه دارد و آن هم این است که به ما کمک می کند تا کمی دیرتر تاریخمان را فراموش کنیم.

به مثال اول بر می گردم؛ چه کسی دوست دارد تصویر رفتاری که در هنگام گردش در طبیعت داشته است همیشه جلوی روی چشم خود و خانواده و دوستان و همکارانش باشد؟



××××××××××××××
امید، همبستگی و رسانه


پارسا صائبی



http://parsanevesht.blogspot.com/
چه باید کرد؟ الف) ما یک دشمن بیشتر نمیشناسیم و آن هم استبداد دینی است که چنین فاحش و بلکه فحاش و خشن و سرکوبگر عرض اندام میکند، به قاعده بازی ناعادلانه​ای به نام انتخابات در چارچوب نظارت استصوابی خودش هم پایبند نیست و با وقاحت تمام تقلبی آشکار میکند و رای ملت را به هیچ میگیرد، آدمکشی میکند و به گردن دیگران می​اندازد، نیروهای مدرن و آزادیخواه که هیچ، هرآنکس را که به این حرکت زشت، وقیح و نکبت بار که تحت لوای قرائت فاسد، فاشیستی و سراسر دروغ از دین انجام میشود، اعتراض کند، مورد هجوم و حمله قرار میدهد. این نظام دشمن آزادی، عدالت، حقوق مسلم و اساسی ملت، عزم و منافع ملی، دین و اخلاق است و باید با درایت و تدبیر و حتی​الامکان بی​خشونت اما به قاطعیت جلویش ایستاد. این فرصت اتمام حجتی بود و با از بین رفتن این آخرین فرصت به نظام برای اصلاح از درون، دیگر زمان تعارف و مجامله به پایان رسید. لذا همه نیروهایی که ضد استبداد هستند اهل هر مسلک و هر مشرب سیاسی که هستند همه درمقابل استبداد واحد ایستاده​اند و لازم است تمام تلاش خود را صرف حفظ انسجام و اتحاد علیه دشمن مشترک همه آرمانها بنمایند. ما نه هوادار خشونت هستیم نه طرفدار براندازی ناگهانی حکومت، ما طرفدار جنبش سبز و تغییر رفتار جدی حاکمیت (چه باک اگر این تغییر به تحول و جابجایی تدریجی در حکومت هم با لحاظ شدن آلترناتیو مناسب بینجامد) و تسلیم استبداد به اراده ملی هستیم و در این راه مصمم و استوار خواهیم ماند. منصفانه مختصر خوبیهای این نظام را هم باید دید اما رفتار استبداد و فاشیسم را نباید هرگز فراموش کرد. این نکبت انتخابات به آب هفت بحر هم پاک نخواهد شد. آنرا هیچگاه فراموش نکنیم. همین خود بزرگترین و بهترین روش برای مبارزه مدنی است. ب) جنبش سبز و مدنی مردم بعد از انتخابات یک جنبش بدون خشونت، فردگرا و مبتنی بر خودآگاهی همه شهروندان در هماهنگی و اطلاع رسانی بود. انقلاب تکنولوژیک در ارتباطات و فرهنگ سازی ولو بطور ابتدایی در ژورنالیسم شهروندان عادی (با شعار هرنفر یک رسانه) بروز پیدا کرده است، تکنولوژی به مدد جنبش آمده است اما این کافی نیست. امروز بیش از هرزمان نیاز به حضور یک رسانه واقعاً ملی و برخاسته از متن جامعه و جنبش احساس میشود. بدون افتادن در دام منابع غیر ایرانی و بدون غلطیدن در حلقه فرقه​گرایی و اپوزیسیون​بازی، رسانه ای متکی به کمکهای محدود توده های مردم داخل و خارج از کشور و با سیاست تکثر و مدارا و شنیدن همه صداها و از همه مهمتر با مشارکت جدی فرد فرد شهروندان در کار تولید رسانه​ای و اطلاع رسانی باید راه​اندازی شود. حرف در این مقوله زیاد است و امیدواریم که تلاشها در این زمینه اینبار به ثمر برسد.

پ) اتحاد و انسجام در کنار تکثر حرفی است که باید روی آن تاکید شود. همه گروه ها و احزاب و سلایق سیاسی اگر قائل به مقابله با استبداد از طرق غیر​خشونت​آمیز و طالب استراتژی گام به گام و مقاومت نامحدود در برابر خواسته​های محدود باشند، همه حق دارند بیایند و تبلیغ و فعالیت کنند. اتحاد و انسجام هزار حسن دارند و حتماً باید آنان را پاس داشت. الان زمان، زمان درگیری و اختلاف نظر نیست. بیاییم همه حول مشترکات جمعی و نه اهداف یک گروه خاص جمع شویم و خواسته​مان دموکراسی گام به گام باشد، در هنگام رسیدن به دموکراسی زمان برای نقد همدیگر و باز کردن اختلاف نظرها هست. درها بروی همه نیروها حتی کسانی که با دشمنان ایران همکاری کرده​اند اما از عملکرد خود نادم و پشیمان هستند، از هر گروه و دسته که باشند، باید باز باشد. خصوصاً جنبش دینی مبتنی بر قرائت رحمانی و حداقلی از دین حتماً باید دست در دست جنبش سکولار داشته باشد. ارزشهای دینی مدرن را پاس بداریم و آنها را تقویت کنیم.

ت) همه ایرانیان در هرکجا که هستند باید بخشی از دارایی خود، بخشی از وقت و توان و آگاهی و دانش خود را صرف تعاون و همیاری به جنبش کنند. باید مداوم و مستمر کار کرد و از مشکلات و نیز از دیو پوشالی استبداد نهراسید. کار ما آگاه​سازی و آگاهی​رسانی است. امواج رسانه​ای و آگاهی​بخش چون امواج دريا هستند سالها بعد این امواج، صخره​های استبداد را به​آرامی خواهند فرسود و عقب خواهند راند. هرچند راه درازی در پیش داریم اما ایده تشکیل کنفدراسیون همبستگی بین ایرانیان را جدی بگیریم و در این راه قدم برداریم.

قول بدهیم که هیچگاه کنار نکشیم و ناامید نشویم. با هم مهربان باشیم، اعتماد کنیم و به همدیگر یاری برسانیم. اگر چنین کنیم و شرمنده تاریخ نباشیم که دیگر نیستیم، پیروزی هم نزدیک خواهد بود.



×××××××××××××××
پایان بازی


کسری ملک زاده

در تئوری شطرنج، عرصه بازی به سه مرحله تقسیم می‌شود: گشایش، میانه‌ی بازی و پایان بازی. شطرنج باز خوب کسی ست که برای هر کدام از این مراحل، استراتژی مناسب با شرایط آن مرحله را اتخاذ کند. در مرحله گشایش، اصل بر توزیع مهره‌ها و جای‌گیری مناسب آنها در صفحه است به نحوی که در مرحله بعدی، مهره مناسب با به سهولت و در مکان مناسب در دسترس باشد. در میانه بازی، هدف، گرفتن بیشترین امتیاز از حریف با زدن مهره های او با کمترین تلفات از مهره های خودی و ایجاد آرایش مناسب برای پایان بازی است، در حالی که در پایان بازی، کیش و مات کردن حریف و رفع کیش از شاه خودی مقصود و مطلوب است.
تحولات اخیر ایران بی‌شباهت به بازی شطرنج نیست. تاکتیک‌های گشایش بازی به خوبی توسط جنبش اصلاح‌طلبی در صحنه‌ی سیاسی ایران پیاده شد. با فرض پایبندی حریف روبرو به قواعد بازی‌، سازماندهی نیروهای گسترده هوادار در خیابانها و شرکت همه‌گیر در کمپین انتخاباتی، فضای خوبی را جهت نقد جریان تمامیت طلب حاکم و تشریح مطالبات سیاسی، اجتماعی و اقتصادی معوق اصلاح‌خواهان ایجاد نمود. در حالی‌که در واقعیت، حریف در حضور داوری نه چندان بی‌طرف و بدون توجه به جهت برآیند آرا شمارش شده، خود را برنده‌ی زودهنگام بازی اعلام نمود. میانه‌ی‌بازی البته به دست نیروهای اصلاح طلب افتاد که با عکس العمل گسترده و در ابعادی دور از انتظار، حریف را به تدافع وادارند و جشن زودرس پیروزی او را به کامش تلخ کنند اما گویا حریف به خوبی به تاکتیک‌های کلاسیک پایان بازی آشنا بود زیرا حرکاتی چون حرکات زیر را به خوبی سازماندهی نمود:

انقطاع و ایجاد گسستگی بوسیله قطع کانالهای ارتباطی وتبدیل نیروهای اصلاح‌طلب به جزایری جداافتاده و البته ضربه‌پذیر که با کمترین آگاهی از جزایر همجوار و اخذ تصمیمات خلق الساعه به راحتی به فروپاشی خود کمک می‌کنند. در این راستا و در نبود رسانه‌های مستقل و آزاد، قطع سرویس‌های اطلاع‌رسانی نظیر پیام کوتاه و تلفن همراه و اینترنت که به مثابه سیستم عصبی جریان اصلاحات عمل می‌کردند، تاثیر به‌سزایی در به هم ریختن آرایش نیروهای اصلاح‌طلب و ایجاد آشفتگی در تصمیم‌سازی گذاشت.
طعمه‌گذاری با ترغیب پیاده نظام نیروهای اصلاح طلب به درگیر شدن در شورش های خیابانی در نقاطی از پیش تعیین شده و سرکوب آن بوسیله قوای ضد شورش.
خرید وقت جهت تجدید سازمان عملیات سرکوب و ارعاب با حرکات ایذایی نظیر ترغیب سران جنبش به طرح شکایت به شورای نگهبان.
دمیدن بر آتش خشونت‌های خیابانی و هدایت جریان اعتراضات به سمت رادیکالیزه شدن و تقلیل شان تا جنبشی اصیل به شورش‌های کور و بی‌هدف تبدیل شود که با تخریب اموال عمومی و امنیت زدایی و مختل کردن نظم عمومی شهر، در عمل از خود مشروعیت‌زدایی کند و به تدریج باعث ریزش نیروهای طرفدار و دگردیسی هویت معترضان مدنی به لمپن‌های خیابانی شود.
تحریف و تقلیل فهرست مطالبات به اهدافی چون درخواست شمارش مجدد آرا، برگذاری مراسم ختم برای کشته‌شدگان و نظایر آن.
آچمز کردن مهره های کلیدی با دستگیری یا منزوی نمودن گسترده سران و متفکران جنبش و جدا نمودن بدنه عمل‌کننده جنبش از سر تصمیم ساز و در نتیجه مستهلک کردن نیروی مقاومت مدنی در بردارهای بی‌هدف.
انگ‌زنی و بالابردن هزینه جبهه اصلاحات با انتساب جنبش اصلاحات به جریان‌های خارج از کشور و دول بیگانه و تسمیه آن با نام‌هایی نظیر "انقلاب مخملی" و "براندازی نرم" و در یک کلام "بنی صدری کردن" اوضاع.
تولید نمایش‌هایی نظیر اعترافات تلویزیونی دستگیرشدگان مبنی بر سازمان‌دهی جریان براندازی ویا مصاحبه‌های پیش‌ساخته با "مردم".
پخش شایعات و اخبار دروغ با هدف دلسرد نمودن یا منحرف نمودن جریان اعتراضات.
ارعاب سران جریان اصلاحات تا سرحد سکوت و یا خارج شدن از کشور.

شواهد بیان کننده این واقعیت است که جریان تمامیت‌خواه به هیچ عنوان تنوع آرا و جامعه چندصدایی را بر نمی تابد و در هر بزنگاه تاریخی سعی در تسویه حساب با دیدگاه های زاویه دار با قرائت بنیادگرای از اصول خود می کند. بدین سان، این جریان در طول سالهای بعد از انقلاب پنجاه‌و‌هفت، درهر فرصت ممکن جمعی از نیروهای دیگر‌اندیش را از قطار تحمل جمهوری اسلامی پیاده کرده است. در این میان، جریان اصیل اصلاح طلبی به دلیل داشتن مشترکات زیاد با جریان حاکم، مدتها چون استخوان لای زخم باقی مانده بود که بدیهی‌ست جریان تمامیت خواه از این فرصت طلایی برای تسویه حساب نهایی با آن و مات کردن رهبری جریان اصلاح طلب استفاده خواهد کرد. سوال این جاست که برای برون رفت از این بن‌بست و در پایان بازی، جریان اصلاحات باید به چه راهکارهایی تکیه نماید تا با حداقل کردن هزینه، حداکثر فایده را استحصال نماید. از نظر نگارنده این راهکارها را می توان به شکل زیر دسته بندی کرد:

تهیه فهرست مطالبات و اولویت‌های مدنی و تاکید مکرر بر آنها برای ملکه شدن این مطالبات در بدنه جامعه؛ مطالباتی نظیر "ابطال و برگزاری مجدد انتخابات زیر نظر نهادهای بی‌طرف"، " دستگیری و محاکمه عوامل سرکوب و خونریزی‌های اخیر"، "ایجاد و بسط قوانین و سازوکارهای دموکراتیک انتخابات توسط قوه مقننه"، "آزادی دستگیرشدگان و تضمین عدم پیگرد آن‌ها درآینده" و نظایر آن.
تبری جستن از اتهام براندازی و تاکید مکرر بر حفظ نظام در عین اتکا بر اصل جمهوریت بر مبنای تعالیم و رهنمود‌های بنیان‌گذار جمهوری اسلامی.
خشونت زدایی از جریانات صلح آمیزخیابانی و توصیه به همراه کردن نیروهای نظامی و انتظامی با مهرورزی و بذل عطوفت اسلامی.
ایجاد بستر و سازوکار مناسب جهت اطلاع رسانی بی‌واسطه و موثق به بدنه جریان اطلاحات با ابزارهایی نظیر راه‌اندازی کانالهای تلویزیونی و اینترنت که در غیاب مطبوعات مستقل، خلا اطلاعاتی ایجاد شده را پرکنند.
استفاده از اهرمهایی نظیر سازمان ملل جهت به رسمیت‌شناختن جریان اعتراضات و مشروعیت زدایی از نتیجه دستکاری شده انتخابات 22 خرداد و ایجاد یک گشتاور دیپلماتیک بین‌المللی به همین منظور.
لابی کردن با مراکز متعدد ذی نفوذ داخلی و تلاش برای همسونمودن آن‌ها با جنبش اصلاحات؛ مراکزی نظیر مراجع و آیات عظام ، رهبران اصناف بازار، سندیکاهای کارگری و احزاب.
تشویق به استمرار تظاهرات آرام، مسالمت جویانه و بدون خشونت با تاکید بر اصول انقلاب اسلامی به خصوص اصل جمهوریت تا حصول نتیجه و ترغیب به مبارزات مدنی.
تعامل با بدنه جریان اصلاحات و به اشتراک گذاری هر چه بیشتر اطلاعات در جهت کاهش ضربه پذیری افراد واجد آن.

تجربه سال‌های اخیر نشان‌داده که متاسفانه جبهه اصلاحات در اغلب باریک‌راهه‌های سیاسی، اینرسی زیادی در تحلیل و تصمیم‌سازی داشته‌ که این به معنی از دست‌دادن فرصت‌ برای کنش یا واکنش در مقابل جبهه مقابل بوده‌است. سوال این جاست که آیا این‌بار نیز نیروهای کنش‌گر جنبش اصلاحات به خاطر فقدان تحلیل و استراتژی و یا تردید در اتخاذ تاکتیک مناسب، در این بازی کیش و مات خواهد شد؟ تنها آینده پاسخ این سوال را می‌داند.


×××××××××××××××
جنبش عليه دروغ سيستماتيک

مهدی خلجی

http://mehdikhalaji.com/

اعتراض‌های پردامنه‌ی مردم ايران به نتايج رسمی انتخابات رياست جمهوری خردادماهِ اخير، بيش از آن‌که درباره‌ی «حق» باشد، به «حقيقت» مربوط است. مردم ايران در فرصت‌های گوناگون و از راهِ نهادهای مختلف مدنی، حقوق زنان و حقوق بشر، بارها آشکارا خواستار «حق» خود شده بودند، اما هيچ يک از «حق خواهی»ها اين اندازه برای نظام سياسی در ايران دردسر نساخته بود. اين بار، مسأله به امری ورای «حق» رأی دادن برمی‌گشت؛ پرسش اصلی درباره‌ی «حقيقت»ی ساده بود: «رأی من کو؟»

بسيج عمومی بر محور تقاضا برای کشف «حقيقت» يا «واقعيت»ی ساده بود. رأی‌ها چگونه شمرده شده بود و نتيجه‌ی «واقعی» آرا چه بود؟ اين نخستين باری بود که در سی سال گذشته، مردم برای پاس داشتن يک «حقيقت» ساده برمی‌خاستند و نه صرفاً برای احقاق «حق» و تمنای حقوق مدنی و شهروندی و بشری بيشتر.

مراد از حقيقت در اين‌جا، مفهومِ فلسفی پرسش درباره‌ی سرشت حقيقت نيست؛ بل‌که راست‌گويی و صداقت است. رژيم تمام‌خواه، خود را مالک مطلق حقيقت می‌داند و برای نگاه‌داشت انحصار و تداوم آن يک سيستم توليد می‌کند. از کتاب‌های درسی دبستان گرفته تا صدا و سيما، از نهاد روحانيت گرفته تا نيروی انتظامی و سپاه پاسداران، از تحميل سانسور بر کتاب گرفته تا حجاب اجباری، هر کدام ضلعی از اين سيستم هستند که «نظام يگانه‌ی حقيقت» و حقيقت رژيم را توليد مدام می‌کنند. صدا و سيمای انحصاری نمادِ حقيقتِ مطلقِ جمهوری اسلامی است. عکس چهره‌ی خندان و پدرانه‌ی «مقام معظم رهبری» که به اجبار بايد به هر در و ديواری آويخته شود، عکس حقيقت مطلق است. عکس او «فصل الخطاب» همه‌ی عکس‌ها و حتا گوشت و پوست و استخوان واقعی شهروندان است. حقيقتِ مطلق می‌خندد و پدری می‌کند، پس همه بايد بخندند و فرمان ببرند. تبليغات، رکنِ رکين جمهوری اسلامی است. حتا هدف اصلی ساخت بمب هسته‌ای، به کاربردن آن نيست؛ بل‌که نيرومندتر کردنِ توانِ تبليغاتی جمهوری اسلامی است. تبليغِ قدرتِ مطلق، به شکل سيستماتيک، زبان، ذهن و جهانِ ايرانی را مسموم کرده است.

اما سيستم بدين‌جا محدود نيست. مردمی که می‌خواهند در کشوری زندگی کنند، می‌کوشند تا جای ممکن زندگی‌شان دستخوش آزار حکومت نشود. در نتيجه با آن‌که به حجاب باور ندارند، زير برق چشم‌های دريده‌ی گشت‌های پليس و بسيج، حجاب را رعايت می‌کنند. با آن‌که نامزد دل‌خواه خود را در ميان منتخبان شورای نگهبان نمی‌يابند، ناگزير از گزينش ميان بد و بدتر می‌شوند تا بل‌که اندکی از فشار روزمره کاهش يابد. با آن‌که به اصول ايدئولوژيک نظام اعتقاد ندارند يا اساساً نسبت به آن بی‌تفاوت‌اند، چون شرط ورود به دانشگاه يا گرفتن شغل، گذر از سدّ گزينش است، تظاهر به اعتقاد می‌کنند. در يک کلام، جامعه برای زندگی کردن تسليم سيستم و بخشی از سيستم می‌شود و با تن دادن بدان برای گريز از آسيب ديدن بيشتر، در توليد و بازتوليد آن «حقيقت مطلق» مشارکت می‌کند.

جامعه خود را ناگزير می‌بيند ريا کند، به ارزش‌های تحميلی حکومت تن دردهد، در مراسم رسمی ملال‌آور شرکت کند، حکومت را از خود خشنود نگاه دارد به اين اميد که امنيت و آسايش و مزايای مادی و مالی آن تأمين شود و چنگال حکومت کمتر در تن آن فرورود. در نتيجه نه تنها حکومت به مردم دروغ می‌گويد که مردم نيز به حکومت دروغ می‌گويند و به خود نيز.
جامعه به سادگی در برابر سازوکارهای گوناگون زور و فشار حکومت مقاومت نمی‌کند. حکومت نفت، دادگاه، بسيج، زندان، پول، موقعيت اجتماعی، بهره‌مندی مادی و اعتبار مذهبی دارد. آدميان هم معمولاً دوست دارند ساده زندگی کنند. حتا به بهای زير پا گذاشتن حقيقت خاص خود، با آگاهی از دروغ و زورورزی حکومت، امنيت و آسايش و تنعم خود را به خطر نيندازند. جامعه تا زمانی که تصور می‌کند ولو با ظاهرسازی و پنهان‌روشی می‌تواند حداقلی از حقوق بشری و شهروندی خود را پاس دارد، با آن درنمی‌افتد. هنگامی جامعه به مقاومت برانگيخته و وادار می‌شود که احساس کند ديگر چيزی برای از دست دادن ندارد و همه چيز را حکومت به يغما برده است.

نظام توتاليتر برای حفظ و تداوم رژيم حقيقت خود، تنها دروغ نمی‌گويد؛ بل‌که دروغ را سيستم‌مند می‌کند و نهادهايی پيچيده برای تلقين و ترويج دروغ می‌سازد. دروغ‌گويی و وارونه‌نمايی شالوده‌ی يگانه‌ی رژيم‌هايی مانند جمهوری اسلامی است. سی سال است که در اين نظام، جای قاتل و مقتول و ضارب و مضروب عوض می‌شود، آيت الله خامنه‌ای می‌گويد مسئوليت کشته شدن تظاهرات‌کنندگان به عهده سازمان‌دهندگان تظاهرات است نه پليس که آنان را می‌کشد. مسئوليت قتل به عهده مقتول است نه قاتل؛ چون مقتول مقاومت کرده است نه در برابر کشته شدن که در برابر دروغ حاکم. پس مقاومت راستين عليه حکومت، تلاش برای زيستن در قلمرو حقيقت و ستيز با آگاهی کاذب است.

برانداختن دروغ سيستماتيک تنها با براندازی نظام سياسی يا حتا از ميان بردن رسانه‌ها يا نهادهای آن حاصل نمی‌شود. برای از ميان بردن آگاهی کاذب، سالوس فراگير، بيگانگی ذهن با زبان و زندگی دوگانه و چندلايه، جهدی دراز و پيچيده نياز است. جامعه و حکومتِ دموکراتيک آن نيست که مردم برای آن‌که «خود»شان باشند، هزينه‌های سنگين پرداخت کنند. در اين‌گونه جامعه، برای راست‌گويی لازم نيست کسی قهرمان يا شهيد شود. ساختار دموکراتيک آن است که راست‌گويی هنجار غالب زندگی و رفتار است و و برای زيستن عادی نيازی به نهان‌گروی، تقيه و تظاهر نيست. به عکس، در ساختار دموکراتيک، دروغ‌گو محروم و مبغوض، طرد و ترک می‌شود.

اگر اعتراض‌های موجود به تدريج به جنبشی مدنی بدل شود و آگاهانه از دگرديسی به انقلاب پرهيز کند، می‌تواند گامی به سوی براندازی دروغ نظام‌مند بردارد. انقلاب سياسی، غليان فاجعه‌آميز ناخودآگاه و احساس ناعقلانی است که باری جز بی‌باری و حاصلی جز ويرانی نخواهد نداشت. اين اضطراب و هيجان بايد در قالب جنبشی سازمان‌يافته با ايده‌ای روشن از خواست‌هايی مدنی قرار گيرد تا بتواند آگاهانه، سنجيده و خردمندانه، برنامه‌ای بلندمدت برای خود تصوير کند. بدونِ تدوين اين برنامه و سازمان‌يابی، همه‌ی اين انرژی‌های فوران‌يافته در خيابان يا افتاده به زندان، در مدتی کوتاه به تير دستگاهِ سرکوب جمهوری اسلامی دچار می‌شود. حتا اگر اين نيروی رهاشده در فضای عمومی بتواند نظم مستقر را بلرزاند و به‌هم ريزاند، معلوم نيست کدام آينده‌ی مبهم و مغشوش را جايگزين آن خواهد کرد.

جنبش مدنیِ آينده، ناگزير است طرحی روشن از نظام و مبانی تازه‌ی اخلاق اجتماعی و اخلاق سياسی پيشِ ديد داشته باشد تا بتواند روابط و مناسبات اجتماعی و سياسی در ايران را دگرگون کند. در اين طرح، بايد مفاهيمی چون «حقيقت»، «عدالت»، «آزادی» و «همبستگی اجتماعی» به شکلی متفاوت از ميراث انقلاب سال پنجاه و هفت تعريف و تبيين شود. انقلابی‌ها می‌دانند چه نمی‌خواهند، اما نمی‌دانند چه می‌خواهند. جنبش‌گران مدنی می‌دانند چه می‌خواهند و درست به همين دليل با آن‌چه نمی‌خواهند می‌ستيزند.

چالش دشوار جنبشی که بالقوه می‌تواند پديد آيد، چيزی بيش از براندازی جمهوری اسلامی يا نهاد ولايت فقيه است. جايگزين آگاهی کاذب و دروغِ نظام‌مند جمهوری اسلامی، وفاداری نهادساز و سازمان‌يافته و برنامه‌مند به حقيقت است. بزرگ‌ترين دروغ در سی سال گذشته خود مفهوم «انقلاب» است. انقلاب، سودازدگیِ آرمان‌شهری است که گمان دارد با نفی نظم موجود می‌تواند بهشتی روی زمين بيافريند. جنبش مدنی کامياب، حرکتی است که پيش از هرچيز فارغ از توهم درباره‌ی خود، گذشته، اکنون و آينده است و مشت سوداهای آرمان‌شهری را وامی‌کند. صبوری و بصيرت، راه استقرار صداقت و حقيقت است. انقلاب همه‌چيز را ويران می‌خواهد و نقطه‌ی آغاز ساختن را پس از نابودی همه چيز می‌گذارد. اما جنبشی مدنی سرمايه‌های گذشته و موجود را پاس می‌دارد و می‌داند که آغازی در ميان نيست؛ همان‌سان که پايانی نيز بر خواستِ آزادی و حق نيست.






×××××××××××××

چه باید کرد؟وبلاگ عنکبوت

http://ankabut.blogspot.com/

این جمع خودمختار و بی مرکز

طرفِ مقابلِ ما فکر می‌کند ما سرسپرده‌ایم و وقتی سرانِ ما را (در پیش و پشتِ پرده) دستگیر کنند قضیه جمع خواهد شد. این اشتباهی است که چون خودشان را محورِ شناختِ همه چیز و همه کس کرده‌اند مرتکب می‌شوند؛ به اصطلاح قیاس به نفس می‌فرمایند. وگرنه آشکار است که ما بی‌شماریم و مرکز نداریم. هر کس در جریانِ این وقایع بود می‌دید که اعتراضات از جایی اعلام نمی‌شود و ولایت میرحسین یا کروبی نیست. بین عده‌ی زیادی پیشنهاد می‌شود، به بحث گذاشته می‌شود و در نهایت هر کس مختار است که آن را بپذیرد یا نپذیرد؛ و آقایان کروبی و موسوی هم دنباله‌روِ این تصمیمِ جمعی هستند. فصل‌الخطابی در کار نیست. البته در این جمعِ خودمختار ضعف‌هایی هست ولی قوتِ آن هم این است که سرکوبِ آن به این آسانی و با دستگیری صد و دویست نفر انجام نخواهد شد.
در این نوشته هم خواهم کوشید پیشنهادهایی مطرح کنم تا به بحث بین فعالانِ این جنبشِ اعتراضی گذاشته شود.
باور
ما کسانی هستیم که به هر دلیل باور کرده‌ایم که نتایجِ انتخابات ریاست جمهوریِ خرداد 1388 با عددسازی، تقلب، و استفاده‌ی نامشروع و ناعادلانه از همه‌ی ابزارهای قدرتِ تبلیغی، مالی و نظامی، که متعلق به عمومِ ملت است به دست آمده است.

این باور بیش از آن که بر شواهدی متکی باشد که اغلب از ما دریغ شده، بر بی‌اعتمادیِ به‌حقِ ما به این رئیس جمهور و حامیان‌اش اتکا دارد. این بی‌اعتمادی با به نمایش در آمدنِ دروغ‌گویی‌های علنی رئیس‌جمهور در مناظراتِ انتخاباتی افزایش یافت و با سرکوبِ اعتراضات و قطعِ اطلاع‌رسانی پس از انتخابات به بی‌اعتمادیِ مطلق نزدیک شد.

ما باور داریم که وظیفه‌ی مردم باور کردنِ و اعتقاد داشتن به حکومت نیست بلکه حکومت موظف است که اعتمادِ مردم را به هر زحمت و مرارتِ ممکن جلب کند. با این حال حکومت گمان می‌کند با دروغ‌گویی، تبلیغاتِ مداوم از بوق‌های اطلاع‌رسانی، نسبت دادنِ اعتراضاتِ واقعی و درونی ملت به اغتشاش‌گری و هدایتِ بیگانگان می‌تواند این اعتماد را با فریبِ مردم کسب کند و یا لااقل مردم را به حریفِ خود نیز بی‌اعتماد کند.
هدف
ارجاعِ مسأله به شورای نگهبان و پذیرفتنِ داوریِ این نهادِ کاملاً جانب‌دار، که توسط مقام رهبری پیشنهاد شده، و یا حتی تشکیلِ کمیته‌ی بی‌طرفِ حقیقت‌یاب و بررسی حوادث توسط آن، که آقای خاتمی آن را پیشنهاد کرده، موضوعیت ندارد و هدفِ این جنبش نیست. نمی‌توان با منحرف کردنِ جنبش از اهداف، تقلیلِ انتظارات و کوتاه آمدن، راه و روش گذشته را ادامه داد، راه و روشی که همواره به نفعِ حکومت و به ضرر مردمِ معترض تمام شده است. این زمانه‌ی دیگری است.
روشن است که این هدفِ مقطعی زمانِ کارایی مشخصی دارد (پیشنهاد من حداکثر تا پایانِ تیرماه است) و در صورتی که به آن هم‌چنان بی‌اعتنایی شود و خواسته شود که به اهدافِ دیگر تقلیل یافته و یا با زور سرکوب شود، باید به دنبالِ هدفِ دیگری بود.

هدفِ پیشنهادیِ من برای مراحلِ بعدی، درخواستِ استعفای رهبر و رئیس‌جمهور است.

هدف‌های بلندمدت ممکن است برای افرادِ متفاوت درونِ جنبش مختلف باشد اما این نباید از هم‌دلی فعلیِ ما کم کند. تنها کسانی را از این جنبش نمی‌دانیم که سابقه‌ی جنایت و خشونت و دیکتاتوری دارند و به آن تشویق می‌کنند.
روش
اساسی‌ترین نکته در موردِ روشِ جنبش، تأکیدِ آن بر عدمِ خشونت و رفتارِ مسالمت‌آمیز است. پرهیز از خشونت، حتی در صورتِ خشونتِ طرفِ مقابل، باعثِ سلبِ مشروعیت بیشتر از او و ایجادِ تردید و سست شدنِ نیروی سرکوب در ادامه‌ی کار خواهد شد. جنبش‌های بدونِ خشونت در همه جای دنیا پیروز بوده‌اند و مهم‌تر از آن در حفظِ تعادلِ جامعه پس از پیروزیِ جنبش موفق مانده‌اند؛ چیزی که انقلاب‌های خونین هرگز در آن توفیق نداشته‌اند.

پرهیز از خشونت یعنی پرهیز از کشتن، صدمه زدن و آزارِ دیگر انسان‌ها و پرهیز از شکستن، سوزاندن و تخریبِ اموالِ آن‌ها. حتی سوزاندنِ پایگاه‌های بسیج و یا تخریبِ ابزارهای دیگرِ سرکوب هم نه چندان مؤثر است و نه نیروی سرکوب‌گر را تشویق می‌کند که به ما بپیوندد؛ در حالی که با نشان دادنِ عدمِ خشونت حتی در صورتِ خشونتِ طرف مقابل او را از نظرِ اخلاقی و انسانی خلع سلاح کرده‌ایم.

سخت‌ترین کار در این موقعیت مهارِ خشم است. خشم از بی‌عدالتی و فریب‌کاری و خشونتِ طرفِ مقابل طبیعی است، اما باید بتوانیم آن را مهار کنیم و نگذاریم به خشونت تبدیل شود. خشم را نباید تقدیس کرد و به آن ارزش داد، نتیجه‌ی طبیعیِ تقدیسِ خشم خون‌ریزیِ بیش‌تر، و به خصوص بعد از پیروزیِ جنبش، استحاله‌ی آن به یک حرکتِ خون‌خوار و انتقام‌جو است.

تا دیروز تظاهراتِ مسالمت‌آمیز با شعارهایی که اغلب رگه‌ای آشکار از طنز داشتند روشِ این جنبش بود. اکنون که به نظر می‌رسد با اعلامِ ممنوعیت و تهدیدِ علنیِ مقامِ رهبری این روش بیش از این امکانِ ادامه ندارد و یا بی‌دریغ به کشتارِ مردم می‌انجامد، باید به روش‌های دیگری اندیشید.

چه نوع اعتصابی موثر است؟

روشی که الآن پیشنهاد شده و مورد بررسی است اعتصابِ عمومی است. اما بهتر است بخش‌هایی را به اعتصاب دعوت کنیم که به سرعت حکومت را فلج کند. اعتصابِ بازار یا آموزش و پرورش و دانشگاه‌ها هیچ صدمه‌ای به حکومت نخواهد زد و بیشتر مردمِ عادی را متأثر خواهد کرد. به خصوص گروهی از مردم که سیاسی نیستند و در باور و هدفِ ما شریک نیستند با این وضع هم‌دل نخواهند بود و در آرزوی نظم و «روالِ عادی امور» به سوی طرفِ مقابل خواهند رفت. اعتصاب باید بخش‌های اصلیِ اقتصادی، تبلیغاتی و نظامی حکومت را هدف بگیرد که خوشبختانه از مردم به خوبی تفکیک شده است. اعتصابِ کارکنانِ استخراج نفت، اعتصابِ کارکنانِ صدا و سیما، خبرگزاری‌ها و روزنامه‌های حکومتی و پرهیز از خدمتِ سربازان و نظامیان، به خصوص کسانی که در میانِ نیروهای سرکوبِ داخلی هستند ولی باوری به سرکوب ندارند، باید مورد توجهِ جدی قرار گیرد.
طبیعی است که این روش‌ها باید به موقع و در واکنش به بازیِ حریف بازی شوند. برای مثال اعتصاب بهتر است بعد از اعلامِ نظرِ شورای نگهبان بر سالم بودنِ انتخابات انجام شود.

درخواست استعفای رئیس جمهور یا عزل ولی فقیه

روشِ دیگر قانع کردنِ گروه‌های مرجعِ جامعه (دانشگاهیان، حوزویان و علما، هنرمندان و ورزشکاران) برای اعلامِ نظر است. به خصوص اگر هدف ابطالِ انتخابات از زمانِ مشخصِ خود بگذرد و نیاز به هدفِ جدید داشته باشیم، مثلِ تقاضای استعفای رئیس‌جمهور به دلیلِ دروغ‌گویی و تقاضای عزلِ ولی فقیه به دلیلِ سلبِ عدالت و تدبیر و به خشونت کشیدنِ اعتراضات. برای مثال باید بتوانیم نامه‌ای مبنی بر بی‌عدالتی و بی‌تدبیری مقام رهبری و سلبِ شرایط رهبری از ایشان از علمای بزرگ و موردِ اعتنا بگیریم.

فشارهای خارجی

حکومتِ ایران چنان در جهان منزوی است که مشکل بتوان بیش از این از خارج به آن فشار آورد. با این حال می‌توان به بعضی متحدانِ خارجی حکومت، از جمله حزب‌الله لبنان، نامه‌هایی نوشت و بی‌اعتباریِ این حاکمان را یادآوری کرد و همراهی با آنان را مسببِ محرومیت از حمایت‌های آتی ملتِ ایران دانست.

جذبِ دشمنان

می‌گویند گربه‌ی ترسیده را اگر در سه کنج گیر بیندازی و راهِ فرار نداشته باشد به رویت خواهد پرید و چنگ خواهد انداخت. بسیاری از مدیرانِ فعلیِ حکومت و همکارانِ رسانه‌ای و امنیتیِ آن نه از علاقه به حاکمان و سیستمِ تبعیض‌آمیزِ کنونی، بلکه از نگرانی از بی‌آیندگی خودشان در صورتِ زوالِ این سیستم با آن همکاری می‌کنند. با عدمِ خشونت و چشم‌اندازِ عفوِ عمومی در صورتِ پیروزیِ جنبش، جذبِ این افراد به جنبش یا لااقل خنثی کردنِ مقاومتِ آنان ممکن خواهد بود.

از سوی دیگر مریدانِ رهبریِ فعلی هستند که اعتقاد به نظرکردگی و تقدسِ ایشان و مؤید بودن‌شان به تأییداتِ الهی و امامِ زمانی دارند. این اعتقادات با به صحنه آمدنِ رهبر و بازی کردنِ نقشِ طبیعیِ خودشان و نشان دادنِ ضعف‌های طبیعی و مقابلِ مردم ایستادن و حمایت از دشمنانِ مردم به مرور کم‌رنگ خواهد شد.
چشم‌انداز
از بختِ خوش، حکومت در زمانی به رویاروییِ علنی با مردم معترض روی آورده که در یکی از ضعیف‌ترین موقعیت‌های خود قرار دارد. قیمتِ پایینِ نفت، خزانه‌ای خالی که اندوخته‌ی آن در چهار سالِ اخیر صرفِ خریدنِ رأی و محبوبیت برای آقای دکتر احمدی‌نژاد شده، روابطِ خارجی بسیار ضعیف و دوستانِ اندک و دشمنانِ فراوان در عرصه‌ی بین‌الملل برای این حکومت پشتوانه‌ای فراهم نمی‌کند. مقامِ رهبری با سلامتِ متزلزل و تصمیماتِ نادرست، و مدیرانِ دیگر اغلب بسیار ضعیف، سودجو و گریزان از فداکاری هستند و اگر منفعتِ شخصی‌شان نباشد طرفِ حکومت نخواهند ماند. حکومتی که حقانیت و مشروعیتِ آن در هفته‌ی اخیر بسیار آب رفته و بسیاری از دوستان و مریدان را رانده و متزلزل کرده است.

از این سو جنبش با جذبِ نیروهای جوان، باورمند و تحصیل‌کرده که آشناییِ کافی به سیاستِ داخلی دارند و از زورگویی و یکه‌سالاری در عرصه‌ی عمومی بیزارند و برای آینده‌ی خود می‌جنگند در قوی‌ترین موقعیتِ ممکن قرار دارد. این جنبش مشروعیت و حقانیتِ بدیل را عرضه می‌کند، مشروعیتی که ریشه در باورهای انقلابِ اسلامی، مشروطه‌طلبی و جمهوری‌خواهی دارد و هراسِ معنوی مردم را نیز بر نمی‌انگیزد. ترسِ جنبش از قدرتِ مادیِ حکومت ریخته و به تواناییِ اصیلِ خود باورمند شده است.

قدرت با اسلحه و اسلحه‌داران نیست. قدرت مالِ مردم است و در دستِ دیگران امانت؛ و هر وقت که اراده کنند آن را از هر کس پس خواهند گرفت. این درس تاریخ برای امیدواری کافی است.



×××××××××××××
سه غم ویک خوشحالی

حمید صدر

http://www.hamidsadr.com/


غم یک:
در آن چند هفته ای که شاه، مریض، مرعوب و ناامید از ایران رفته بود، سران ارتش شاهنشاهی از طریق بازرگان و آیت الله بهشتی در نامه های فدایت شوم به خمینی نسبت به او اعلام وفاداری می کردند و رئیس شورای سلطنت خود را به پاریس رسانده بود تاملتمسانه از امام تقاضا کند استعفای وی را بپذیرد، و امام با شعار وحدت کلمه مشغول کلاه برداری از تاریخ یک ملتی بود، فقط یک نفر پیدا شد که زیر بار حکومت اسلامی امام نرفت. دکتر بختیار یک تنه جلو حماقت و دروغ حاکم بر خیابان ایستاد و گفت یک رهبر مذهبی نباید در امور سیاسی دخالت کند.
او با وجود همه تنگناها از مجلسی فرمایشی رای اعتماد گرفت و تا آنجا که می شد مقاومت کرد تا در آن دوران وانفسا بتواند مردم و سازمان های سیاسی را که در شور وسرمستی انقلاب عقل و هوششان را از دست داده بودند، متوجه کند، فرصت ها را از دست ندهند و در فکر ایجاد یک دمکراسی پایدار در ایران باشند. او بارها پرسید، مگرما در این 25 سال چه می خواستیم؟ زندانیان سیاسی آزاد شده اند، ساواک منحل شده، مطبوعات میتوانند بدون سانسور هرچه را که می خواهند بنویسند. پس منتظر چه هستیم؟ برویم سازمانها و احزاب خود را درست کنیم تا در انتخاباتی که در پیش است شرکت کنیم. او گفت، قانون اساسی دست آورد انقلاب مشروطه به شما و نمایندگانتان این امکان و اختیار را داده تا مجلس موسسان را برگزار کنید و دریک فضای بدون تنش آن نظام حکومتی را که خواهان آن هستید، به مردم پیشنهاد کنید تا از طریق قانون حاکمیت ملی مستقرشود.
چون آگاهی به دمکراسی وجود نداشت کسی گوشش بدهکار نبود و شد آنچه که نباید.

غم دو
سی سال در وهن، مرگ، عذاب و تحقیر سپری شد تا ملتی اسیر و سرکوب شده از یک «فرصت انتخاباتی» که بر آن هر اسمی میتوان نهاد جز انتخابات، بخاطر یک هزارم آنچه که در دوران «انقلاب» بدست آورده بود، دریک رای گیری شرکت کند، بلکه منفذی برای مدتی نفس کشیدن پیدا شود. آخر کار معلوم شد که «نظام جمهوری اسلامی» تماما اورا سر کار گذاشته و رهبر انقلاب جدید دوباره کلاهی به گشادی تمام ایران برسر او گذاشته است. به مردم توهین شده و آنها فریب خورده و رها شده میگویند، ما اصلا نخواستیم. رای مان را بما پس بدهید. ولی فقیه میگوید از رای هشتاد و پنج در صدی شما به نظام متشکریم ورا ی تان را هم پس نمی دهیم. دو هفته ای است که مردم اعتراض میکنند و حکومت آنها را زیر لگد و فحش و چماق و گلوله گرفته که شما غلط می کنید، اعتراض کنید. و حال کار به اینجا کشیده که مردم سر پشت بامها رفته الله اکبر گویان داد می زنند: ما آزادی مطبوعات نداریم، صدا و سیما نظرات ما را مطرح نمی کند، وزارت کشور بما مجوز راهپیمائی برای اعتراض به انتخابات قلابی و دولت قلابی نمیدهند، بجای جواب ما را دستگیر می کنند، شکنجه می کنند و ...

غم سه
اکنون مدتی است که بجای دکتر مصدق، دکتر صدیقی، دکتر بختیار و حتی فردی مثل داریوش فروهر رهبران نهضت دمکراسی خواهی مردم ما کسانی شده اند که حد اکثر خواستشان در درجه اول حفظ نظام جمهوری اسلامی و تکیه به «معنویت» انقلاب اسلامی در مقابل استقرار حکومت اسلامی است! رهبران نا خواسته این جنبش یعنی میر حسین موسوی و شیخ مهدی کروبی که بعد ازببار آمدن فاجعه ای سی ساله از دورن این نظام به بیرون رانده شده اند، اصلا قصد این را ندارند که برای نائل شده به دمکراسی چهارچوب نظام جمهوری اسلامی را ترک کنند.

و یک خوشحالی
مردم ایران و بخصوص جوانان بر این امر آگاهند که مبارزه برای استقرار دمکراسی تازه شروع شده است و آگاهی آنها به اینکه همه کسانی که در این روزها کشته یا زخمی میشوند، به زندان می افتند و شکنجه می شوند، برای برداشتن قدمی است در راه نائل شدن به دمکراسی و حاکمیت ملی، آنها را بعد از سالها توهین و تحقیر به ملتی مصمم، ثابت قدم و آگاه تبدیل نموده است.


×××××××××××××××××
مرگ انتخابات یا احیای انتخابات؟ مساله این است

نشاط مستوری

آنچه با انتخابات 22 خرداد ماه آشکار شد برنامه ریزی کودتاگرانه ای بود برای ریشه کنی نهاد انتخابات در ایران. از همه ی ارکان دموکراسی، جمهوریت نظام سیاسی در ایران همین انتخابات دست و پا شکسته را داشت و به همین دلیل است که ریشه کنی انتخابات را می توان کمابیش به معنای تعطیل جمهوریت و تعلیق دموکراسی هم گرفت، همان طور که بسیاری چنین کرده اند. اکنون پرسش این است که در برابر چه می توان کرد؟ این روز ها علاوه بر اتفاق نظری که میان اغلب معترضان در باره ی کودتایی دانستن این روی داد و نیز جدی گرفتن پرسش "چه باید کرد" شکل گرفته است، اجماعی هم دارد شکل می گیرد بر این که دیگر نباید در انتخابات شرکت کرد. من در این یادداشت به بهانه ی بررسی اجماعی که می گوید: "دیگر نباید در انتخابات شرکت کرد،" می خواهم معیاری پیشنهاد کنم برای ارزیابی پاسخ هایی که به پرسش "چه باید کرد" داده می شود.
ظاهراً ایده ی نفی مشارکت در انتخابات بر این دلیل آشکار استوار است: چه جایی برای شرکت در انتخابات آینده می ماند وقتی یک نظام سیاسی چنین به آسانی و ارزانی رأی مردم را به بازی می گیرد و مجریان و ناظران و داوران انتخابات علاوه بر این که خود را حتی به حفظ ظاهری بی طرفانه هم ملزم نمی بینند، این همه نشانه های تقلب را می بینند و نادیده می گیرند و نهایتاً هم همگی دست به یکی می کنند تا شاکیان سرشناس و حتی توده های معترض را به بیگانگان منتسب کنند، سرکوب کنند، به زندان بیفکنند و حتی از پای در آورند. یکی از شروط و معانی شرکت در انتخابات اعتماد شرکت کنندگان به دستگاه برگزار کننده و روند آن، و نیز مجریان، ناظران و داوران آن است که اینک همگی دیگر یک سره بر باد رفته است.

هر چند این پاسخ سر راست به نظر می رسد، می تواند بد فهمیده شود و هم از این روست که شایسته ی دقت است. لغزش گاه این پاسخ آن جا ست که به جای تمرکز بر لزوم تأمین شروط و شرایط انتخاباتی امن و سالم بر لزوم شرکت نکردن در انتخاباتی ناسالم تأکید می کند. برای آن که منظورم را بهتر برسانم بگذارید مسأله را طور دیگری طرح کنیم. این کودتای ضد دموکراسی چه هنگام کاملاً به نتیجه می رسد؟ بی گمان، وقتی که دیگر انتخاباتی در این کشور برگزار نشود یا اگر می شود صرفاً صوری باشد. خوب، در مقابل، برای شکست کودتا، مدافعان دموکراسی چه باید بکنند؟ به همان روشنی، باید همه ی همت شان را برای تحمیل شرایط و شروط برگزاری انتخاباتی سالم به رژیم سیاسی به کار بندند. به بیان دیگر، باب انتخابات را کودتاگران اند که بسته می خواهند یا می خواهند این در را بر پاشنه ی قلب و دغل بنشانند و بچرخانند. در برابر، حامیان دموکراسی و جمهوریت هم این باب را گشوده می خواهند و هم آن را جز در چارچوب قانون نمی خواهند.

به این ترتیب گویی داریم به ملاک و معیاری دست می یابیم. ملاک و معیاری که ما را توانمند می سازد تا پاسخ های بسیار متنوعی را که به پرسش "چه باید کرد" می دهیم ارزیابی کنیم و اعتبارشان را بسنجیم و به ترتیب اولویت مرتبشان کنیم. آن ملاک و معیار این است: هر اقدامی می کنیم تنها همان قدر ارزشمند است که رژیم سیاسی را وا می دارد تا به برگزاری انتخابات سالم بازگردد و تن در دهد. این هدف نهایی اعمال و غایت قصوای آمال ماست در این جنبش اجتماعی ضد کودتا؛ چرا که این کودتا را سامان نداده اند جز برای الغا وتعطیل انتخابات سالم و حذف تنها رکن باقی مانده ی دموکراسی در جمهوری اسلامی. به این ترتیب آشکار می شود که وجه اصرار رهبر جنبش یعنی میر حسین موسوی بر قانونی بودن جنبش، وفاداری اش به انقلاب، اسلامی بودن آن و درون زا بودن اش چیست. او دارد مختصات کودتاییان را در برابر این جنیش اجتماعی به درستی تعیین می کند. او داد روشن می کند که ما داریم از همین قانون اساسی موجود و همان شریعتی که پشتوانه ی آن دانسته می شود و آرمان های همان انقلابی دفاع می کنیم که سی سال پیش پدران و برادران ما به امانت نزد ما نهادند، و در برابر این کودتاییان بر مسند قدرت نشسته اند که پا از دایره ی قانون و شریعت بیرون نهاده اند و با نفی جمهوریت نظام در موقعیت اوپوزیسیون غاصب این نظام قرار گرفته اند.

خوب حالا این همه آیا به این معنا ست که لزوماً باید در هر انتخابات آینده ای تحت هر شرایطی شرکت کرد. البته که چنین نیست. پس نکته ی اصلی چیست؟ نکته این است که مسأله ی اصلی مان را چگونه صورت بسته باشیم. یک صورت بندی این است: "حالا که دیگر انتخابات غیر ممکن شده است، چه باید کرد؟" صورت بندی بدیل این است: "حالا که این انتخابات با کودتای حاکمان تعلیق شد، چگونه باید باز انتخابات را احیا کرد؟" نکته ی اصلی من این است که صورت بندی اول مسأله ی ما را به یک شبه مسأله ی لا ینحل تبدیل می کند. چرا که جنبشی مدنی را که بر اساس خواست باز پس گیری حق رأی شکل گرفته است با فرض این که دیگر انتخابات ممکن نیست از همان ابتدا به بن بست می کشاند.

در برابر، صورت بندی دوم به این دامنه ی جواب راه می گشاید که از هر راه کار اعتراض مدنی بایسته و شایسته است که بهره بگیریم به شرط آن که بتوانیم نشان دهیم ما را به خواست اصلی مان یعنی برگزاری انتخابات سالم نزدیک می کند. تحریم انتخابات تنها یکی از این راه کارهاست که تنها تحت شرایط خاصی می تواند به عنوان اهرمی برای تکان دادن موانع فرا روی یک انتخابات سالم به کار آید. اما این نه تنها راه است و نه راهی است که همیشه جواب می دهد. ما باید از هر راه مدنی ممکن چنان مسیر جنبش را به سوی هدف اش بگشاییم که وقتی نوبت تصمیم گیری برای شرکت یا عدم شرکت در انتخابات بعدی رسید دلایل قانع کننده ی فراوانی داشته باشیم که به ما اثبات کند باید در انتخابات شرکت کنیم. هر گاه چنین شد می توانیم به یقین از پیروزی این جنبش سخن بگوییم. فراموش نکنیم که این جنبش همان قدر که اعتراضی است به عدم سلامت انتخابات گذشته، پی جویی مجدانه ای هم هست برای انتخابات سالم آینده.
---------------------
* نشاط مستوری بتازگی مقاله «خوابگرد سیاست اموی» را منتشر کرده است که در آن به رابطه فکری رهبر ایران با معاویه می پردازد. در نیلگون: http://www.nilgoon.org/articles/Neshat_Mastoory_Sleepwalker.html




×××××××××××××
لغزش از کجا آغاز می‌شود؟

مهران شقاقی


تجربه همان معدود سالهايی که در ایران کار ‌کردم٬ مواردی را نشانم ‌داد که چگونه افراد بی‌‌کفایت در مقابل منصب ِ باری به هرجهت رسیده٬ عمل می‌‌کنند.
جریان از آنجا آغاز می‌‌شود که فردی بی‌کفایت٬ معمولأ "بفرموده" یا گاهی از بد روزگار یا بی‌دقتی٬ مسوول منصبی می‌شود که در حد و اندازه‌اش نیست. او که بدون فراهم کردن اسباب بزرگی بر جای بزرگی تکیه کرده٬ شاید رویش نمی‌شود که کوتاه بیاید و شاید هم مایه آبروریزی بداند که در مقابل عمل انجام شده کم بیاورد و طی استعفایی با تشکر از حسن ظن طرف مربوطه٬ از آن مسوولیت سرباز زند٬ مسوولیت را قبول می‌کند؛ چندی نمی‌گذرد که که دیگران او را چنان که انتظار دارد جدی نمی‌گیرند؛ مدیر جدید اما شروع می‌کند به جنجال سازی و تبلیغات و اثبات کارآمدی‌اش٬ تا جایی که تا بیش از ظرفیت‌های محوله‌اش هم پیش می‌رود تا خودی نشان دهد. از آنجا که می‌خواهد به هرقیمتی به عنوان صاحب آن منصب شناخته شود٬ شروع می‌کند به دادن طرح و برنامه‌های عملی و غیرعملی٬ برگذاری جلسات مختلف و مفصل با دیگر اعضا و ... تا هرچه بیشتر دیده‌ شود و شناخته ‌شود. باز هم که جدی گرفته نمی‌شود٬ چاره کار را در واردکردن آشناهایی به زیرمجموعه‌اش می‌بیند که جدی‌اش بگیرند و احترامش بکنند. معلوم است چه کسانی توسط فرد بی‌کفایت در زیرمجموعه‌اش انتخاب می‌شوند. با گذشت زمان و یارگیری٬ بنا به ظرفیتهای مدیریتی و جلساتی که با رای‌گیری انجام می‌شود٬ مدیر نالایق٬ اقدام به پاکسازی گروهش از افراد لایقی که او را جدی نمی‌گرفتند می‌کند و بازوهای مدیریتی‌اش را قوی‌تر می‌کند. وقتی سلسله مراتب اعوانش تکمیل شد٬ از آنجا که باید کارها به نحو احسن پیش بروند ولی نمی‌روند٬ پایین‌دستی‌ها شروع می‌کنند به ارایه آمار و گزارش از پیش‌رفتن کار و خوبی اوضاع.

کار خرابتر و خرابتر می‌شود و زمانی می‌آید که خرابی اوضاع٬ باعث می‌شود رودربایستی‌ها کنار گذاشته شود و کناره‌گیری مدیر بی‌کفایت درخواست شود. معمولاً در این مرحله مدیر بی‌کفایت٬ ریشه اعتراضات را در دروغ و بزرگنمایی افرادی که اخراج شده‌اند می‌خواند٬ یا حتی ناکارآمدی زیردستان. وقتی که سمبه پرزورتر می‌شود٬ از آنجا که مدیر داستان چند صباحی است که میز مدیریت به او خوش آمده٬ و از آن گذشته اگر آن را ترک کند٬ به معنی واقعی کلمه هیچ است و ناتوان از کسب معاش٬ شروع می‌کند به پرخاش‌گری و ابایی هم نخواهد داشت که کل مجموعه را با خودش نابود کند. مدتی بعد پس از مذاکرات٬ وقتی مطمئن می‌شود که مواجبش قطع نمی‌شود و جایی درون مجموعه کار بی‌دردسری برای او در نظر گرفته‌اند با طلبکاری میز مدیریت را ترک می‌کند و ماجرا ختم می‌شود.

هزینه‌های وارده اما به مقیاس کار بستگی دارد...

چه باید کرد؟

خواندن روایتی که نیروهای چماق بدست امروز دولت٬ کارگرانی هستند که از شهرهای کوچک حاشیه کشور با حقوق روزانه و بیش از متعارف برای چماق کوبیدن به سر و کول هموطنانشان به تهران آورده‌شده‌اند مرا به یاد وصیت خواجه قاجار به جانشینش انداخت که «اگر می‌خواهی در ایران به راحتی سلطنت کنی سعی کن تا مردم گرسنه و بی‌سواد باشند.»
یا داستان آن کارخانه‌دار را به یادم می‌آورد که به جای کارمزد ۱۰۰ دلاری کارگرانش٬ به آنها ۵۰ دلار می‌داد و به معدود قلچماق‌هایشان ۸۰ دلار٬ و همان قلچماق‌ها بودند که خوشحال از الطاف صاحب کارخانه٬ حرکات اعتراضی دیگر کارگران را در نطفه خفه می‌کردند.

حکایت٬ همان حکایت همیشگی داستانهای ماست٬ عده معدودی سرمایه و قدرت همه را گرفته‌اند و به پشتوانه آن با انگیختن اقلیتی از همان اکثریت برای سرکوب٬ بر آنها حکم می‌رانند و از خر مراد پایین بیا نیستند. راه حل قطعی هم مشخص است٬ روشن کردن افکار عمومی از ظلمی که بر همه آنها می‌رود و امحای آن بازوی بی‌خرد و حرف شنوی اقلیت سرکوبگر.
این امر البته زمان می‌برد و رسانه می‌خواهد؛ همان رسانه‌هایی که قانون حاکم جلوی مالکیت خصوصی‌شان را می‌گیرد و تمام همتش را صرف می‌کند که چیزی خلاف خواستش از آن پخش نشود و همه چیزش گزارش‌ از وفق امور بودن دنیا داشته باشد و دعوت رعایا به قناعت٬ تاکید بر همان چیزهایی که تاکنون می‌دانستند و این که برترین و بهترین اند و ترساندنشان از دشمنی که چشم به سرمایه‌هایشان دارد و هر روز برای تصاحب آن نقشه می‌کشد. رسانه‌ای که ابایی از نشر خرافات اگر در راستای حفظ قدرت باشد٬ ندارد و بد نمی‌دارد حتی گاهی گزارش بدهد بعضی خوابنما شده‌ و از غایبی ندیده٬ دستور و امضا و تاییدیه می‌آورند. به لطف همان رسانه موجودی ساخته می‌شود نادیده و ناشنیده به اسم مردم٬ با افکار و ایده‌هایی تعریف شده که افکار عمومی خوانده می‌شوند و مدعی‌العمومی که مدافع آنهاست و آنهایی را که افکار عمومی را به تشویش می‌کشانند مجازات می‌کند.

اما زمانه دیگر عوض شده‌است٬ رسانه‌ها از انحصار خارج شده‌اند و در این دهکده جهانی هر کسی می‌تواند صاحب رسانه باشد٬ می‌ماند کمی همت که مای نوعی دست به هم دهیم و با تولید محتوا٬ به محو جهل و نادانی عمله ظلم کمک کنیم.

نقلی از تاریخ

سید احمد کسروی٬ مورخ نامدار مشروطه٬ ماجرایی را از دیدارش با شیخ محمد خیابانی (شوهر عمه سیدعلی خامنه ای رهبر امروز ایران) نقل می کند که مرورش این روزها خواندنی است:

روزی در حیاط تجدد با او فراهم نشستیم و من چنین گفتم:«آقا شیخ٬ یک ایرادی که به شما می‌گیرند و من نیز آن را بد می‌شمارم آنست که مردانی را که از آغاز جنبش مشروطه در این راه کوشیده‌اند شما دور می‌رانید و بجای آنان کسان بدنام و دشمنان دیروزی آزادی را می‌آورید.»
گفت:«آن کسانیکه شما می‌گویید٬ می‌آیند و در جلوی آدم ایستاده اندیشه خود را پیش می‌کشند. لیکن این کسان هر چه ما بگوییم٬ بی چون و چرا پیروی خواهند کرد.»
گفتم:«ولی اگر روز سختی برسد آنکسان چون خود اندیشه و باور می دارند ایستادگی نمایند و جان فشانند ولی این کسان در بند هیچی نیستند و همانکه دشمن را تواناتر از شما دیدند بسوی او شتابند.»
گفت:« شما هنوز جوانید و ناآزموده می باشید.»
من دیگر سخنی نگفته برخاستم... [احمد کسروی٬ زندگی من٬ صفحه ۷۵ نسخه pdf]


×××××××××××××××

در آیین موسوی و خرد سیاسی او

گزینه هایی از بیانیه میرحسین موسوی پس از تایید انتخابات که در روز چهارشنبه 10 تیر 1388 منتشر شد (تنها عنوانهای داخلی به بخشهای برگزیده از بیانیه افزوده شده است):
دولت نامشروع است
از این پس ما دولتی خواهیم داشت که از نظر ارتباط با ملت در ناگوارترین شرایط به سر می‌برد و اکثریتی از جامعه، که اینجانب نیز یکی از آنان هستم، مشروعیت سیاسی آن را نمی‌پذیرد. دولتی با پشتوانه‌های ضعیف مردمی و اخلاقی که از او انتظاری جز بی‌تدبیری، قانون‌گریزی، عدم شفافیت، تخریب ساختارهای تصمیم‌گیری و تدوام سیاست‌های ویرانگر اقتصادی نداریم، و بیم آن می‌رود که بر اثر ضعف‌های بی‌شمار ذاتی و عارضی‌اش در ورطه امتیاز دادن به بیگانگان بیفتد. این چیزی نیست که ما از آن خرسند باشیم، بلکه از آن به شدت واهمه داریم.
به اسلام و صداقت و خرد و قانون و مردم باز می گردیمباید به اسلام باز گردیم، اسلام ناب محمدی که تحجر را بر نمی‌تابد و تا قیام قیامت برای معضلات جدید بشریت پاسخ‌های بکر و نو دارد. به اسلامی باز گردیم که ما را به امانت و راستی فرا خوانده است.
به صداقت بازگردیم. چگونه از مردم می‌خواهیم ایمان‌های مذهبی‌شان را سرمایه اعتماد به ما قرار دهند در حالی که صراحتا به آنان دروغ گفته می‌شود؟
به خرد بازگردیم. کشوری به عظمت ایران را، با آرمان‌هایی به بزرگی اهداف انقلاب اسلامی و با دشمنانی به آن سرسختی و کینه‌توزی که می‌شناسیم با دور ریختن سی سال تجربه مدیریتی و انکار ضرورت برنامه‌ریزی و تصمیمات خلق‌الساعه فردی اداره نمی‌‌توان کرد.
به قانون بازگردیم؛ به قانون اساسی، این بزرگترین میثاق ملت. به قوانینی که خود وضع کرده‌ایم پایبند بمانیم و آنها را اجرا کنیم. بدون این کار سنگ روی سنگ بند نخواهد ماند.
مردم به حکومتی اعتماد می‌کنند که آنان را محرم بداند. چرا باید مهم‌ترین مسائل مملکت از مردم پنهان باشد؟ محرم دانستن ملت و شفافیت اطلاعات اولین قدم در راه مبارزه با فساد است، حال آن که مردم ما حتی به اندازه خواندن خبرهای چند روزنامه محرم دانسته نمی‌شوند.
به مردم بازگردیم. چرا هر گره سهلی را با دندان‌های امنیتی باز می‌کنیم؟ چرا به کوچکترین بهانه،‌ هرکسی را از دایره خود‌ی‌های‌مان دور می‌کنیم؟ این یکی بیش از اندازه جوان است، آن یکی بیش‌ از اندازه هنرمند است، آن یکی روشنفکر است، این یکی با ما اختلاف سلیقه دارد، آن یکی دانشجوست، این یکی از کار ما ایراد می‌گیرد، آن یکی به گروه ما تعلق ندارد، آن یکی خیلی شیک‌پوش است. آن‌قدر از دور خود می‌رانیم تا این که تنها می‌مانیم.
امید به آینده رساترین اعتراض ما ست
تمامی تلاش‌هایی که این روزها در مخالفت با شما صورت می‌گیرد برای آن است که از ثمربخش بودن اعتراضات قانونی خود ناامید شوید، زیرا تا ما ناامید نشویم این دولت از اعتبار واقعی برخوردار نخواهد شد. امید به آینده رساترین اعتراض ماست. به سابقه دیرینه این سرزمین نگاه کنید. در زندگانی ما مردم که از کهن‌ترین تمدن‌ها زاده شده‌ایم، فراز کنونی جزئی از یک تاریخ طولانی است. ما در جاده‌ای به درازای تاریخ همه بشریت قدم می‌زنیم. در این جاده چه بسیار ملت‌ها که منقرض شدند و جز داستانی از آنان باقی نماند. آن چیزی که ملت ما را به خلاف آنان و علیرغم سخت‌ترین رویدادها زنده نگه داشت امید بود، زیرا آفت این راهپیمایی هزاران ساله ناامیدی است.
امید به صرف گفتن و شنیدن شکل نمی‌گیرد و تنها زمانی در ما تحکیم می‌شود که دستانمان در جهت آرزوهایی که داشتیم در کار باشد. دستانمان را به سوی یکدیگر دراز کنیم و خانه‌هایمان را قبله قرار دهیم. واجعلوا بیوتکم قبله. به خودتان و دوستان همفکرتان برگردید و این بار هر شهروند محوری باشد برای یک فعالیت مفید سیاسی،‌ اقتصادی، فرهنگی، اجتماعی و منتظرتشویق و کمک دولتی که وجاهت خود را از دست داده است نباشد.
چه باید کرد تا امید به نتیجه برسد؟1. منش اصلاحی، مستقل و قانونگرا مسئولیت تاریخی ماست که به اعتراض خود ادامه دهیم و از تلاش برای استیفای حقوق مردم دست بر نداریم. مسئولیت دینی ماست که نگذاریم انقلاب و نظام به آنچه اسلام نمی‌پسندد استحاله بیابد. مسئولیت انقلابی ماست که اجازه ندهیم حاصل خون صدها هزار شهید به یک دولت امنیتی تنزل پیدا کند و مستهلک شود. لیکن برای آن که این اعتراض به نتیجه‌ای دلخواه برسد باید چند اصل مهم را رعایت کنیم:
- نظام و انقلاب اسلامی میراث و میوه مبارزات تاریخی دویست‌ ساله شما با استبداد و عقب‌ماندگی است. جمهوری اسلامی نظامی‌است که اگر بر اساس عهد نخستین و نسخه‌ اصیلش به اجرا درآید تمامی خواسته‌های ما را در بر می‌گیرد. مبادا کسی فریب شعارهای ساختارشکنانه را بخورد. اینجانب قویا با چنین وسوسه‌ای مخالفم و اعتقاد دارم قانون اساسی ما همچنان دارای ظرفیت‌های ارزشمند تحقق نایافته‌ای است که باید با فعالیت همه نخبگان روحانی و دانشگاهی و اندیشمندان کشور اجرای آنها به صورت مطالبه‌ای ملی درآید.
- اسلام آن پوستین وارونه‌ای نیست که برخی مخالفان شما پوشیده‌اند. شیوه آنها این است که هر چیز مقدس و مبارکی را به نفع سلیقه خود مصادره کنند، تا جایی که حتی اگر بتوانند شال سبز شما را هم می‌ستانند. اسلام راستین نسبتی با ظاهرسازی‌ها و کج‌اندیشی‌های آنان ندارد، بلکه مکتبی رهائی‌بخش است که اگر به حقیقت و نورانیت آن برسیم دوای تمامی دردهای شخصی و اجتماعی ماست.
- ماجرای ما، هر چقدر تلخ، یک اختلاف خانوادگی است که اگر خامی کنیم و بیگانگان را در آن دخالت دهیم به زودی پشیمان خواهیم شد.
- در اعتراض و حرکت اصلاحی و اصولی ما هیچ‌کس نباید صدمه ببیند. ما زمانی در تلاش خود موفق خواهیم بود که ابتکارهای ما برای احقاق حقوقمان تا آن حد اندیشیده شده، کارآمد و در چارچوب قانون باشد که حتی کودکان خردسال و زنان باردار بتوانند در آن شرکت کنند.
- ما در برهه‌ای و گریوه‌ای از تاریخ کشور خود قرار داریم که راه‌حل بسیاری از مشکلات‌ ما قانون است. درست است! قانون همیشه بی‌عیب نیست. درست است! قانون عرفی قراردادی اجتماعی است و به مانند هر عهد و پیمانی که انسان‌ها با هم می‌بندند رعایت آن تنها تا زمانی الزامی است که طرف مقابل نیز به آن پایبند باشد. درست است! مخالف شما قانون‌ اساسی را زیر پا می‌گذارد، به خلاف نص این میثاق ملی شما را از حق برگزاری اجتماعات محروم می‌کند، بلکه حتی اگر به نشانه اعتراض پارچه‌ای سبز به دستتان ببندید به رغم اصول متعدد قانون اساسی و قوانین بی‌شمار عادی، خود آن کسی که مسئول حفظ امنیت است شما را مورد ضرب و شتم قرار می‌دهد. درست است! متقلبان و دروغگویان تنها به نیت تحمیل منویاتشان در پشت نام قانون سنگر گرفته‌اند. لیکن تلاشی که ما وارد آن شده‌ایم یک مشاجره و تلافی‌جویی نیست. ما را عصبانیت یا جاه‌طلبی یا خودپسندی برنیانگیخته است، بلکه حرکت ما اقدامی برای اصلاح و تامین بهروزی کشور است. برای رسیدن به چنین هدفی جا دارد که ما حتی به جسد قانون احترام بگذاریم، زیرا می‌دانیم که در فردای نزدیک، زمانی که کوشش‌مان به ثمر می‌رسد، نخستین اصلی که باید آن را نهادینه کنیم پایبندی به قانون است. این شالوده‌ای است که امروز صبورانه می‌ریزیم تا بر رویش بنای رفیع فردایمان را استوار کنیم.
- سرانجام: وحدت. همه شما را به برادری دعوت می‌کنم. پیروزی ما در گرو معاضدت و پیوند با یکدیگر است، و در این یکدیگر تمایزی میان ما و مردمی که به دیگران رای داده‌اند نیست. حتی آنانی که اینک رو در روی ما به خشونت متوسل می‌شوند در اخوت ما شریکند، زیرا ما به دنبال آینده‌ای هستیم که در آن همان کسی که خواهر و برادرمان را در خیابان‌ها کتک زده است، سعادتمندتر، معنوی‌تر، سالم‌تر و زیباتر از امروز زندگی کند. رنگ سبزی که ما به عنوان نماد خود انتخاب کرده‌ایم یک معنایش هم این است؛ رنگ سبزی که ما را به اهل‌بیت نور، اهل بیت راستی، اهل‌بیت خرد، اهل بیت کرامت و فضیلت پیوند می‌دهد.
2. روش و دستور کار آینده نزدیک
گرو‌هی از نخبگان بر سر آنند که گرد هم آیند و با تشکیل جمعیتی قانونی صیانت از حقوق و آرای پایمال شده مردم در انتخابات گذشته را از طریق انتشار مدارک و اسناد تقلب‌ها و تخلف‌های انجام گرفته و نیز رجوع به محاکم قضایی پیگیری کنند و نتایج آن را مستمرا به اطلاع عموم مردم برسانند. اینجانب نیز به این جمع می‌پیوندم. این گروه اجرای اصول معطل مانده قانون اساسی را در دستور کار خود خواهد داشت و علاوه بر آن در این مرحله مطالبات زیر را دنبال خواهد کرد:
- توقف برخوردهای امنیتی، فوق امنیتی و نظامی با مسائل انتخاباتی و بازگشت کشور به فضای طبیعی سیاسی
- اصلاح قانون انتخابات به نحوی که امکان تکرار تقلبات گسترده را از بین ببرد و بی‌طرفی نهادهای مجری و ناظر را تضمین کند
- رعایت اصل 27 قانون اساسی در مورد آزادی تجمعات
- آزادی مطبوعات و رفع توقیف از آنها
- فعالیت مجدد سایت‌های خبری مستقل
- ممنوعیت مداخلات غیرقانونی دولت در فضای ارتباطی، نظیر اینترنت، پیام‌های کوتاه، و جلوگیری از قطع ارتباطات تلفنی و شنود مکالمات مردم و هر گونه تجسس دیگر
- توقف برخوردهای یک‌جانبه، افترا، دروغ‌پردازی و اهانت در رسانه رسمی کشور
- برخورداری از کانال‌های مستقل تلویزیونی در خارج و داخل کشور
- صدور مجوز برای تشکیل جمعیت‌های سیاسی،‌ فرهنگی، اقتصادی و اجتماعی
- آزادی همه دستگیرشدگان سیاسی، ابطال پرونده‌سازی‌های جعلی امنیتی و دخالت ندادن پرونده‌های جاری در برخورداری آنها از حقوق اجتماعی




دوشنبه ۱۱ مهٔ ۲۰۰۹

آموزش و كودكان

سخن سردبیر
مجید آل ابراهیم

آموزش کودکان را از جنبه‌های گوناگونی می‌توان بررسی و مطالعه کرد بدون اینکه بخواهیم در باره ضرورت آن بخصوص در دنیای مدرن امروز بحثی بکنیم. همه به این ضرورت آگاهند و تفاوتی در درک این نیاز در جوامع مختلف و زمانهای گذشته و امروز وجود ندارد. تنها تفاوت شاید تنوع و پیچیدگی نیازهای آموزشی در عصر حاضر است که این مقوله را در همه جوامع و بخصوص جوامع توسعه یافته بسیار پر اهمیت می‌کند. همانند دیگر مسایل دنیای مدرن، ما ایرانیها در برخورد با این ضرورت با مشکلات زیادی روبرو هستیم و همچون دیگر مشکلات تنها راه حل را نادیده گرفتن صورت مسئله می دانیم. اگر چه به هنگام بحث با گرته برداری از راه حل‌های جوامع دیگر سعی می‌کنیم نشان بدهیم که هم مشکل را می‌شناسیم و هم راه حل را و اینکه نتوانسته‌ایم بر مشکل فایق آییم به عواملی خارج از حوزه توانایی‌های ما برمی‌گردد. ولی واقعیت چیز دیگری است. ما نه درک صحیحی از صورت مسئله داریم و نه ضرورتی در حل آن می‌بینیم.

اکثر والدین ایرانی آموزش را ارایه دستورالعمل‌های اخلاقی و آموزش رسمی و کلاسیک فرزندان در مدارس می دانند و بجز این تعریف روشن دیگری از آموزش ندارند. این نگاه مختص به طبقه خاصی نیست و حتی به سطح سواد والدین نیز ارتباطی ندارد. چه بسیارند والدینی که برچسب روشن فکری را بر پیشانی خود چسبانده اند و داعیه نجات جامعه را دارند ولی هیچ درکی از آموزش کودکان خود و مسایل آنها ندارند. از سوی دیگر مشکلات اقتصادی و الزام‌های زندگی شهری در جامعه‌ای صنعتی نیز وقت و حوصله‌ای برای پیگیری تحولات این حوزه برای آنها نمی‌گذارد. مدیران جامعه نیز در این حوزه سرگردان و بلاتکلیفند. تعیین یک برنامه و راهبرد جامع برای آموزش کودکان با توجه به در نظر گرفتن مسایل ایدئولوژیکی، اقتصادی، و اجتماعی کاری ناممکن به نظر می‌رسد چون خود این مسایل نیز تعریف روشن و واضحی برای ایشان ندارند. به همین دلیل است که همه در زمینه مسایل کودکان به سهل انگاری روی آورده‌ایم، چه شهروندی عادی باشیم و چه یک مسئول. چه دوست داشته باشیم و چه نه، الزام های دنیای جدید ما را به توجه به حوزه آموزش کودکان وا می دارد که اساسی ترین آنها آموزش بزرگسالان برای چگونگی ارتباط با کودک دنیای مدرن است. امروز آموزش علوم طبیعی و فناوری اهمیتی بیشتر یا کمتر از آموزش چگونگی تعامل با مسایل اجتماعی ندارد. بهانه‌هایی همچون کمبود امکانات و کمبود یا نبود نهاد دیگر توانایی پوشاندن سهل انگاری‌ها و کوتاهی‌ها ندارند. اگر روزگاری شعار " سنگینی بچه را زمین تحمل می کند و روزی اش را هم خدا می دهد" باور غیر قابل بحث عده ای در برابر برنامه تنظیم خانواده بود.، امروز، نکته ای که در این شعار نادیده گرفته شده بود خود را به صورت مسئله ای پیچیده نشان می دهد، " تکلیف تربیت چه می‌شود؟"






کودکان دنیای غیر قابل پیش بینی
نیکی نیکروان

دنیای امروز دنیایی است سرشار از دستورالعمل ها. دستورالعمل هایی در برگیرنده انبوهی از اطلاعات ضروری و غیر ضروری که گاه به چند زبان زنده دنیا عرضه می شوند تا به شما بگویند چگونه باید در فوران بی مهابای تولیدات، از اجناس گرفته تا خدمات، از آنها استفاده کنید. با این همه بارها شاهد بوده ایم نکته ای هرچند ابزاری و مهم در این راهنماهای استفاده ی بهتر از نظر دور مانده است. به کرات هم پیش آمده دستورالعمل چندان واضح و روشن نبوده است و ما ناچار شده ایم به خدمات پس از فروش مراجعه کنیم.

اگر فرض کنیم کودکان نیز تولیدات ثانیه به ثانیه خلقت هستند، باید بپذیریم این تولیدات انبوه که همه در ظاهر، بخصوص در بدو تولد، تا حد زیادی متحدالشکل هستند، در کنه تفاوتهایی تا ماه گردون با یکدیگر دارند و نیاز به دستورالعمل برای تکامل هرچه بهتر آنها قابل اغماض نیست. البته این تفاوت در کنه سبب می شود همه سرفصل های مورد مباحثه پیرامون کودکان امری کلی و قابل اجرا درباره همه آنان نباشد و چه بسیار استثناها و مواردی خلف وعده کارشناسان موجود است که در وجود یک کودک سالم از همه ابعاد متجلی می گردد و متاسفانه به دلیل عدم وجود خدمات پس از فروش برای کودکان، والدین با مشاهده تضاد کودکشان با قوانین نوشته شده متخصصان بشری دچار یأس شوند. به همین دلیل نباید این نکته را از نظر دور داشت که کودکان باوجود نیاز به انواع آموزشها، چنانچه در یک قالب آموزشی خاصی موفق نبودند دلیل بر ناکارآمد بودن کل آن سیستم آموزشی یا بالعکس وجود نقصان در کودک نیست. کما این که همه ما بارها داستانهایی پیرامون ناموفق بودن نوابغ بشری در کلاسهای آموزشی متداولِ دوران کودکی اشان خوانده یا شنیده ایم و همین افراد در کلاسهای خاصی که صرفا برای آنها تدارک دیده شده بود بسیار موفق نیز ظاهر شده اند، حتی اگر همچون ادیسون اخراجی از مدرسه، این معلم فقط مادرش باشد.

کودکان تولید هر کس و هر جایی و با هر جنسیتی که باشند جای هیچ نگرانی نیست اگر قوانین و امر ونهی های کلی بشری در رشته های مختلف درباره اشان صدق نکند. تنها باید آنها را کشف کرد، دنیاشان را شناخت و بعنوان موجودی مستقل و یک انسان به آنان احترام گذارد و دستشان را گرفت و پا به پای برد. خلاصه تمام دفترچه های راهنمای دنیا درباره کودکان -در همه ابعاد زندگانی- این است که هر کودکی سرشت و مشی خود را دارد و به روش خود باید دنیا را شناخته و آموزش ببیند. نمی توان با اعتماد صرف بر تبلیغات انواع مختلف کلاسها و کتابهای آموزشی، توقع داشته باشیم کودکمان همان شود که متخصصان می گویند. چرا که در این فرآیند عوامل زیاد و متفاوتی نقش دارند. امروزه شاهدیم که حتی کلاسهایی با تیتر خلاقیت برای کودکان سر و صدای زیادی به پا کرده اند! ولی آیا به راستی به عنوان یک والد باید انتظار داشت همه کودکان شرکت کننده در این کلاسها بعد از اتمام دوره یک مخترع و مبتکر و خلاق بی همتا شوند؟ بد نیست گاهی به رویاهای کودکانمان جای پرواز بدهیم و اجازه دهیم گاهی یاد گرفتنی ها را خارج از چارچوبهای آموزشی بطور مستقل تجربه کنند و یاد بگیرند.



مطبوعات کودکان
لادن کریمی

امروز، روزنامه‌نگاری و نوشتن در مطبوعات تخصصی شده است که هر کس حوزه خاص خود را در آن دارد؛ روزنامه‌نگاری ورزشی، روزنامه‌نگاری علمی، روزنامه‌نگاری زنان، روزنامه‌نگاری تحقیقی و همانند آن. روزنامه‌نگاری کودک و مطبوعات کودکان هم شاخه ای از روزنامه‌نگاری است که البته در ایران به آن بها داده نشده‌است. مطبوعات کودک به سه دسته مخاطبان ۳-۵ ، ۵-۷ و ۷-۱۰ ساله تقسیم می‌شود که هر کدام با توجه به شرایط مخاطبینش مطالب متنوعی دارد. اصلی‌ترین ویژگی مطبوعات کودک جدا از سرگرمی کودکان، آموزش آنان است.

مطبوعات کودک در ایران همانند سایر مسائل قدمت خوبی دارد بطوری که ۸۱ سال از انتشار اولین نشریه کودکان در ایران بنام "سه فندوق" می‌گذرد. با گذر سال‌ها و حوادث گوناگونی که در جامعه ایران رخ داده هر روز بر تعداد این نشریات افزوده شده است و امروزه در دکه‌های روزنامه فروشی شاهد تعداد زیادی نشریات رنگارنگ برای کودکان هستیم که البته طبقه‌بندی سنی آن بصورت کودکان، نوجوانان و جوانان است. آموزش در مطبوعات کودک ایران که سنین ۳ تا ۱۰ سال را در برمی‌گیرد (البته در یک نشریه و نه تفکیک شده بر اساس سنین مختلف کودکی) به بایدها و نبایدهایی خلاصه می‌شود که نمونه‌های آن را می‌توان در برنامه‌های کودک تلویزیون ایران هم دید؛ باید شب زود بخوابید، باید حتما مسواک بزنید، باید به بزرگترها احترام بگذارید، نباید از چراغ قرمز رد بشوید یا نباید دست به وسایل دیگران بزنید. با ورق زدن چند نشریه کودک در ایران متوجه می‌شوید که جدا از داستان و شعر و سرگرمی تنها چیزی که به آن بها داده می‌شود دین و مسایل مذهبی است که با داستان‌های مختلف و تصویرگری‌های زیبا کودکان را به خود جلب می‌کند. بازتاب این بی توجهی به مسایل جامعه و آشناسازی کودک برای ورود به اجتماع را می‌توان در رفتارهایی همچون بیتابی ها و بی‌قراریها در روز اول مدرسه در ایران دید.

هاییبرت* معتقد است " استفاده موثر از کلمات و رسانه‌ها امروزه به مهمی استفاده از گلوله تفنگ و بمب است" ولی مطبوعات کودک در ایران همچنان داستان حسنی می‌نویسند و قصه شنگول و منگول.

Hiebert, R. E. (1993). Desert Storm and the Mass Media. (p;29-36)





مهمترین آموزش دوران کودکی
مهران شقاقی

روانشناس امریکایی Walter Mischel در اواخر دهه ۱۹۶۰ میلادی آزمایشی را طراحی و اجرا کرد تا راهکارهایی را که کودکان برای غلبه بر وسوسه پیش‌رویشان به کار می‌بندند مطالعه‌کند. آزمایش ساده و بدین ترتیب بود که آزمایشگر و یک کودک چهارساله در اتاقی می‌نشستند و به کودک گفته می‌شد که شیرینی روی میز مال او است. او می‌تواند وقتی آزمایشگر از اتاق خارج شد آن‌ را بخورد –به شرطی که با فشار زنگی او را مطلع کند- یا این که صبر کند تا وقتی که آزمایشگر برمی‌گردد و آنوقت به خاطر صبرش یک شیرینی دیگر هم صاحب ‌شود. آزمایشگر ۱۵ دقیقه بیرون اتاق می‌ماند و در این مدت رفتار و تدابیری که کودک برای انحراف ذهنش از وسوسه خوردن شیرینی می‌کرد (مانند آواز خواندن یا نگاه به سمت دیگر اتاق) با دوربینی مخفی ثبت می‌شد. برخی از کودکان از این آزمون سر بلند بیرون می‌آمدند و برخی دیگر در مقابل وسوسه مغلوب می‌شدند و با زدن زنگ شیرینی را می‌خوردند.

مدتها بعد از این آزمایش و در ادامه این مطالعه، به فکر این روانشناس رسید که سیر زندگی کودکانی را که در آزمایش شرکت کرده بودند، را هم بررسی کند. در مقاله‌ای که در سال ۲۰۰۶ منتشر شد]۱[، گروه پژوهشی ایشان گزارش می‌دهد کودکانی که از آزمون ساده اولیه او سربلند بیرون آمده بودند، در مقابل کودکان گروه دیگر مورد مطالعه زندگی موفق‌تری ساخته‌اند؛ در تحصیلات دانشگاهی به رده‌های بالاتری رسیده‌اند، در زندگی زناشویی کامیاب بوده‌اند و ....

این مطالعه توانایی مقاومت در مقابل خواسته‌های آنی و صبر برای حصول دستاورد بزرگ‌تر را عامل مهم شخصیتی فرد در اتخاذ صحیح تصمیم هایی که در زندگیش می‌گیرد، می‌داند. مطابق این مطالعه، آموزش این توانایی به کودکان (مقاومت در مقابل وسوسه‌های پیش‌رو و صبر برای حصول نتیجه بهتر) مهمترین آموزشی‌ است که می‌توان به ایشان داد تا در زندگی آینده آنها توفیق ببار بیاورد.

چنین آموزشی به کودکان این توانایی را می‌دهد که با صبوری در مقابل وسوسه‌های آنی با انگیزه به سوی به اهدافشان گام بردارند.


[۱] Eigsti, I., Zayas, V., Mischel, W., Shoda, Y., Ayduk, O., Dadlani, M. B., Davidson, M. C., Aber, J. L., & Casey, B. J. (2006). “Predictive cognitive control from preschool to late adolescence and young adulthood”. Psychological Science, 17, 478-484.







روابط عمومي ها و اهميت آموزش كودكان
محمد معيني

دو سال قبل با صرف هزينهای زیاد، جمعي از گزارشگران تلويزيوني عازم بندر شهيد رجايي شدند اما نتيجه كار، براي شناساندن اين مهمترين بندر تجاري كشور به مردم از طريق تلويزيون، نااميد كننده بود! گزارشي كه از اين سفر در بخش خبري تلويزيون پخش شد فقط به یك موضوع پرداخت؛ "انواع كشتي ها" كه هيچ ربطي هم به بندری خاص نداشت! اين تجربه نشان مي‌دهد كه مهمترين دستاورد گروه اعزامي به منطقه شناساندن "انواع كشتي ها" بوده‌است و نه انعكاس نقش اين بندر در صادرات و واردات. شايد ده ها تور خبري اين چنيني ديگر هم نتواند هدف مديران بندر و روابط عمومي سازمان هاي ذيربط را در شناساندن آن چه در بندر، يا هر جاي ديگري، رخ مي دهد، محقق سازد. روابط عمومي سازمان‌هاي مرتبط مي‌توانند اين نوع كاستي‌ها را در گذر زمان، و از جمله در نمونه مورد اشاره، با داير كردن برنامه هاي آموزشي براي كودكان سراسر كشور، مثلا در قالب تور بازديد از بندر و تاسيسات آن، جبران كنند. اين تنها شيوه‌ای از گسترش دانش عمومي با هدف قرار دادن مخاطبان در سنين كودكي است. به اين ترتيب رشد سطح اطلاعات مردم درباه موضوع هدف، در بازه بزرگتري از زمان جريان پيدا مي كند؛ هدف مهمي كه آموزش بزرگسالان آن را تأمين نمي كند.





کودکان سراسيمه، جامعه‌ی فرار
همايون خيری

برای سرشماری جانوران در حيات وحش ايران می‌بايست بسيار بيشتر از حد معمول انتظار کشید. جز در موارد نادر اين اصل در مورد حيات وحش ايران صادق است که جانوران به محض رؤيت انسان پا به فرار می‌گذارند. گفته می‌شود علت اصلی چنين رفتاری در ميان جانوران، سابقه‌ی شکار شدن‌شان است که اکنون به رفتار فرار تغيير يافته است. در علوم عصب شناسی، فرار از خطر به معنای آمادگی هورمونی بدن برای تقويت عضلات و افزايش سرعت ضربان قلب است. رفتار فرار در بين گونه‌های مشابه که در مورد حيات وحش ايران رخ می‌دهد در هيچ جای ديگری گزارش نشده است. بر اساس تئوری‌های جانورشناسی، رفتار فرار جايگزين رفتار سکون شده و اين رفتار به عنوان يک پاسخ حياتی از نسلی به نسل ديگر منتقل شده است. بنابراين شکار به منزله‌ی تهديد حياتی منجر به بروز پاسخ محافظتی فرار شده است. فرآيندهای يادگيری در انسان نيز تابع شرايط تهديد آميز يا تشويقی ا‌ست. علاوه بر اين، شرطی شدن پاسخ دهنده به شرايط تهديد يا تشويق نيز در پردازش اطلاعات و يادگيری نقش مستقيمی دارد. سطح هورمون‌های تنش در خون کودکی که در معرض شرايط تهدید آميز قرار دارد همواره بالاتر از سطح همان هورمون‌ها در خون کودکانی‌ست که در معرض تشويق قرار دارند. هورمون‌های تنش بدن را برای گريز از شرايط تهديد و جان سالم به در بردن آماده نگاه می‌دارند و اين آمادگی را از طريق مصرف قند، و بخصوص گلوکز، به عضلات منتقل می‌کنند در حالی که در شرايط سکون مصرف گلوکز در مغز صرف آمادگی ذهنی می‌شود. ميزان هورمون‌های تنش در نمونه‌های حيات وحش ايران نيز بالاتر از انواع غير ايرانی‌ست. جانوران نيز برای جان به در بردن از شکارچی مدام در حال آماده باش هستند. توليد مثل در حيات وحش ايران از ميانگين جهانی به مراتب کمتر است زيرا هورمون‌های تنش نقش مهار کننده‌ای در توليد هورمون‌های جنسی و تکامل سلول‌های جنسی دارند. سلول‌های تکامل نيافته حتی اگر در فرآيند توليد مثلی نيز بارور شوند جنين حاصل از آنها دچار عوارض جسمانی می‌شود که در طبيعت حذف خواهند شد. در دوران جنگ هشت ساله‌ ايران و عراق ميزان نوزادان مبتلا به عارضه‌ی لب شکری در ايران افزايش چشمگيری داشته است، گرچه در جوامع انسانی بر خلاف حيات وحش نواقص جسمانی تحمل می‌شوند اما از جنبه‌ی فيزیولوژيکی هر دوی اين عوارض به معنای سابقه‌ی وجود تنش و تغييرات هورمونی در جامعه هستند. به همان اندازه که جامعه‌ی انسانی در معرض تولد نوزادان لب شکری‌ست، به همان ميزان نيز توانايی‌های يادگيری در کودکان کاهش می‌يابد زيرا هر دوی اين عوارض ناشی از افزايش سطح هورمون‌های تنش در بدن است. جامعه‌ای که تنش را در خود نهادينه کرده باشد دچار ساکنانی خواهد بود که به واسطه‌ی افزايش هورمون‌های تنش توانايی‌های ادراکی‌شان کاهش يافته، هر چند که عضلات‌شان آمادگی بيشتری دارد. در چنين جامعه‌ای همه سراسيمه هستند اما کسی نمی‌داند چرا سراسيمه‌اند. کودکانی که در اين جامعه پرورش می‌يابند نيز سراسيمه‌اند ولی هرگز نمی‌دانند برای چه منظوری سراسيمه‌اند.



رسم‌الخط‌های پا در هوا
محمد خواجه پور

یکی از مشکلات در فراگیری زبان فارسی در رسم‌الخط آن است. هر چند تلاش‌ها و پیش‌نهادهای زیادی شده است تا بتوان به گونه‌ای این رسم‌الخط را ساماندهی کرد. اما با این وجود مراجع رسمی همانند فرهنگستان زبان نیز هنوز در استفاده از یک رسم‌الخط مورد پذیرش دچار مشکل است. وقتی ما می‌گوییم که پایه این آموزش‌ها در مدارس است بی‌تردید نگاه‌ها به سمت کتاب‌های درسی می‌رود و این که بتوان با اصلاح کتاب‌های درسی بخشی از این مشکل را برطرف کرد. اما خود کتاب‌های درسی نیز به همان اندازه و یا حتی بیشتر کودکان را گیج می‌کنند. کودکان به کتاب‌های درسی خود به عنوان سندی غیر قابل انکار می‌نگرند و آنچه در کتاب نوشته شده را وحی منزل می‌دانند. اما وقتی در همین کتاب‌های درسی از نظر رسم‌الخظ تناقض‌هایی آشکار وجود دارد و گویی هر بخش از کتاب را کسی نوشته است، چگونه توقع داریم که در زبان فارسی به یک رسم‌الخط یگانه یا حداقل کم‌خطا برسیم. به نظر شما «هم» را باید جدا نوشت یا سرهم؟ به کتاب فارسی چهارم ابتدایی می‌رویم. در صفحه 11 «همدلی» در صفحه 16 «همکلاسی» در صفحه 22 «همدردی» در صفحه 112 «همکاری» در صفحه 4 «هم‌کاری» در صفحه 89 «همسایه». وقتی برادر یا خواهر کوچکتر شما از شما بپرسد که «هم» را سرهم بنویسم یا جدا شما چه جوابی باید بدهید؟ این تنها یک نمونه کوچک بودو گامی که چندان مشکل نیست و می‌توان اجرا کرد یکسان کردن رسم‌الخط تمام کتاب‌های درسی در تمام مقاطع است زیرا تمام این کتاب‌ها را یک سازمان به نام «سازمان نشر کتب درسی» منتشر می‌کند.



خطر واقعی در جهان مجازی
رودابه برومند

سرعت ورود اشکال مختلف رسانه‌ها به زندگی‌ شخصی‌ و اجتماعی مدتی است که از مرحله قابل کنترل بودن گذشته است و در این میان آموزش و حفظ کودکان از آسیب و خطرهای احتمالی در حالی‌ که همه جا با تلویزیون و کامپیوتر و تلفن همراه احاطه شده‌ایم آسان به نظر نمی‌رسد. از خطراتی که کودکان را به شدت تهدید می‌‌کند، بازی و وقت گذرانی در دنیای مجازی و بدون مرز اینترنت است. آکادمی پزشکان اطفال آمریکا نقش رسانه‌ها را در تعلیم و آموزش کودکان را بعنوان یک اصل پذیرفته است چون کودک با مشاهده دست به تقلید و رفتار سازی می‌زند، و این رفتار‌ها پس از مدتی به عادت تبدیل می‌‌شوند. گر چه جایگاه مهم و نقش مفید رسانه‌ها در آموزش انکار ناپذیر است، اما ماهیت و حضور رسانه‌ها در زندگی‌ روزمره در بسیاری از جوامع از حد مهار شدنی گذشته و کودکان با کوچکترین غفلتی بیشترین آسیب را می‌بینند. جنایات اینترنتی آنقدر سریع و شدید اتفاق می‌‌افتند که هر روز در دنیای غرب (که انتشار اخبار در آن بی‌ پرده تر است) اتفاقی‌ جدید و ترسناک منتشر می‌‌شود. مساله مهم این است که نه والدین همیشه و به طور کامل می‌‌دانند کودکانشان با چه افرادی از طریق اینترنت در تماس هستند و نه خود بچه ها قدرت تشخیص این افراد را از دوست حقیقی و همسن و سالشان دارند. سه قدم مهمی‌ که پلیس تا کنون برای مقابله با این خطر برداشته‌است، عبارتند از: تشکیل واحد‌هایی‌ که کارشان فقط شناسایی این مهاجمان است، تعلیم و استخدام مامورانی که خودشان را به جای قربانی جا می‌زنند تا خلافکار را به دام بیندازند، و آموزش والدین با به روز کردن اطلاعات آنها درباره قابلیت‌ها و خطرات دنیای اینترنت. آنچه ممکن است تنها یک گپ دوستانه و مفرح بنظر بیاید ممکن است ظرف مدت کوتاهی‌ زندگی‌ کودک و خانواده‌ای را بدون اینکه خودشان بدانند تهدید کند. آنچه به والدین توصیه می‌‌شود نظارت بر فعالیت‌های کودکان، جدی گرفتن نقش رسانه ها، و ایجاد اعتماد میان آنها و فرزندانشان است.





آموزش علم به کودک
مهدیه نوروزیان

با وجود این که تعداد دانش آموزان موفق، آمار دانشجویان دانشگاه ها و تعداد افراد تحصیل کرده در اجتماع نسبت به دهه های گذشته افزایش یافته است اما تولید علم در ایران چنین رشدی نداشته است. این، البته، دلایل بسیاری دارد که یکی از آنها ریشه در آموزش های دوران کودکی اکثر افراد جامعه دارد. آموزش کودک از دید پدر و مادرها معمولا در اسباب بازی های فکری برای تقویت توانایی های هندسی و تشخیصی در سال های اولیه و سپس کلاس های آموزشی زبان، ورزش، هنر و بعدتر کامپیوتر خلاصه می شود که کارکرد همه آن ها را می توان آموزش مهارت ها و اطلاعات نامید. مواجهه کودک با علم به معنی دانش و در قالب رشته های علوم پایه معمولا منحصر به مدرسه و بسیار وابسته به روش معلمان اوست. با شروع شدن دوران مدرسه، نقش پدر و مادر در آموزش علم به صورت کمک های درسی و تشویق و تنبیه کودک برای نمرات او در می آید. در این میان کمی دقت لازم است تا بتوان جای خالی پرورش علمی و خلاقانه ذهن کودک را تشخیص داد. اهمیت این پرورش فکری وقتی مشخص می شود که به تعدادی از رفتارهای دوره نوجوانی که نتیجه همین آموزش های دوره کودکی هستند، توجه کنیم. توجه دادن کودک به دقت در طبیعت، تشخیص رابطه علت و معلولی پدیده ها و جدی گرفتن فکر و تحلیل او از طرف پدر و مادر و معلم یک سرمایه گذاری بلند مدت است که باعث شکل گرفتن روحیه کنجکاوی علمی و نگاه دقیق و تحلیلی در فرد در سنین نوجوانی و بزرگسالی می شود و نتیجه آن معمولا جلب علاقه کودک به یک رشته علمی در آینده و تلاش برای «پیشرفت» در آن خواهد بود که همچنین به صورت تمایل به قبولی در رشته مورد علاقه خود در کنکور نمایان خواهد شد.
از سوی دیگر، تحسین هوش کودک در میان جمع، تشویق او به درس خواندن (صرف نظر از این که چه درسی ست) و شاگرد اول شدن، سرمایه گذاری کوتاه مدتی ست که در صورت موفقیت، باعث گرفتن نمره های 20 از همان سال اول در هر درسی می شوند و نتیجه آن تمایل به «موفقیت» همزمان در تمام درس ها، مقاطع و آزمون ها، احتمال بیشتر شکل گیری رقابت های ناسالم و سرخوردگی از شکست خواهد شد که همچنین به صورت تمایل به قبولی در کنکور، در رشته ای که بیشترین تراز را دارد، نمایان خواهد شد. بنابراین حتی اگر شکل گیری روحیه علمی در کودکمان برایمان اهمیتی ندارد، هیچ بدیهی نیست که تشویق او به درس خواندن و کسب موفقیت های علمی، منجر به ایجاد یک دانشجوی واقعی و تقویت فضای علمی دانشگاه شود یا حتی نتایج خوبی در زندگی فردی به بار آورد.





حیوان‌آزاری در کودکان یک نشانه است
آزاده عصاران

شاید " حیوانات" در ایران چندان اهمیتی نداشته باشند. اما در بیشتر کشورهای غربی "حیوان" جزئی از جامعه و خانواده محسوب می‌شود و شاید به همین دلیل حیوان خانگی در زندگی خانوادگی بعضی از غربیان چنان جایگاهی دارد که واکنش کودک به آن می‌تواند نمایانگر روحیه و شرایط فکری آینده او باشد.

بسیاری از محققان غربی اعلام کرده‌اند اگر به بچه‌ها اجازه دهیم که آسیبی به حیوانات برسانند، احتمال سرزدن اعمال خشونت‌آمیز از آنها در طول زندگی بیشتر می‌شود. ظلم به حیوانات مثل بقیه خشونت‌ها نباید در بچه‌ها شکل بگیرد و توسعه پیدا کند.

آزار جدی و مداوم حیوانات بیشتر در پسربچه‌ها مشاهده شده، تا دختران. بچه‌ها تا سن چهارسالگی ممکن است حیوانات را اذیت کنند، اما این رفتار بیشتر در سن بلوغ و نوجوانی دیده می‌شود. این خشونت بیشتر بین بچه‌هایی است که بین هم‌کلاسی‌ها چندان جایگاهی ندارند و با وجود دوستان کمی که دارند، سابقه خرابکاری، پرسه‌زنی و رفتار ضداجتماعی هم در آنها هست.

صحبت با کودک در مورد آزار حیوان به والدین توصیه شده است. پدرومادر با دیدن اولین نشانه‌های آزار حیوان توسط فرزندشان یا حتی شک به کودک در این زمینه، باید تلاش کنند تا دلایل آن‌را پیدا کنند؛ ارتباط برقرار کردن با کودک و نزدیکی بیشتر با او و همینطور تماس با معلم و دوستان او می‌تواند به این ماجرا کمک کند. هرچند شاید این روش در ایران چندان جواب ندهد، اما اگر اولین نشانه‌های این شرایط در کودکی دیده شود، به خاطر آینده این کودک باید واکنش جدی نشان داده شودو از مشاور مدرسه، پزشک متخصص کودکان، اعضای خانواده و حتی روحانی معتمد درخواست کمک شود.

اگر کودک شما مرتکب این خطا نشده ولی شاهد این موضوع بوده باز هم باید در جریان وخامت " آسیب رساندن به حیوانات" قرار گیرد و این مورد بین دوستان و هم‌شاگردی‌های خود را به مسوولان مدرسه گزارش دهد.

یک کندوکاو ساده و معصومانه یا یک کنجکاوی معمولی هم در دوران کودکی ممکن است منجر به آزار حیوانی شود. اما در همین روند مشخص می‌شود که کودک نسبت به عملی که انجام داده و آزاری که رسانده، چقدر حساسیت دارد. هر زمان این اتفاق افتاد خانواده‌ها باید حواسشان را حسابی جمع کنند و در مورد این شرایط برای کودک وقت بگذارند و با او حرف بزنند؛ حتی اگر از اطلاع‌دادن این موضوع به مدرسه و مشاور کودکان نتیجه‌ای نگرفتند، خودشان باید دست ‌به کار شوند.

برای آموزش کودک در رفتار با حیوانات باید از موقعیت‌های ساده و واقعی زندگی استفاده کرد. باید بچه را به دانه دادن به پرنده‌ها یا نجات یک حشره دعوت کرد.

با بچه‌های بزرگ‌تر هم می‌توان خبرها و اتفاقات مربوط به حیوانات در رسانه‌ها را بررسی کرد و آنها را تشویق کرد که در مورد حیوانات حس و نگاهشان را بگویند و بحث کنند. این اولین قدم برای جلوگیری از یک اتفاق است که ممکن است در دوران کودکی شکل بگیرد. کودکان باید از همان سال‌های نخست مهربانی و دلسوزی نسبت به حیوان را یاد بگیرند. در این صورت کمتر دست‌ودلشان به سمت آزار حیوانی که یاد گرفته‌اند دوستش بدارند، می‌رود.


The human society of the USA *

منبع: http://www.hsus.org/hsus_field/first_strike_the_connection_between_animal_cruelty_and_human_violence/children_and_animal_cruelty_what_parents_should_know.html





امارات و تحصیل کودکان ایرانی
نسیم راستین / پری سیما یزدان پناه

وجود ملیت های مختلف در امارات متحده عربی موجب تاسیس مدارس گوناگونی برای کودکان در این کشور شده است که اگرچه با نظارت یک نهاد رسمی اماراتی اداره می شوند اما تفاوتهای زیادی با هم در چگونگی کار دارند. به طور مثال کودکان اماراتی در سه و نیم سالگی به آمادگی می روند و در پنج سالگی وارد دبستان می شوند، در حالی که سن کودک برای ثبت نام در مدارس ایرانی باید شش سال تمام باشد. یا برای این که مدرک تحصیلی مدرسه ای مورد تایید نهادهای رسمی امارات باشد، زبان عربی باید بعنوان زبان اول یا دوم در این مدرسه تدریس شود. البته مدارسی نیز هستند که بدون تایید آموزش و پرورش امارات و فقط با تاییدیه کشور متبوعه به کارشان ادامه می دهند. همچنین مدارس چند ملیتی هم وجود دارند که بسیاری از والدین آنها را بدلیل استفاده از کادر آموزشی مجرب و دانش آموزانی از نژادها و مذهبهای متفاوت -که امکان تجربه زندگی مسالمت آمیز گروهی بدون دیدگاهی قومی یا مذهبی را برای کودکان فراهم می کند- بهترین نوع مدرسه در امارات می دانند.

ایرانی ها هم مدارس خاص خود را در این کشور دارند که بسیاری از ایرانیان مقیم امارات آنجا را برای تحصیل فرزندانشان انتخاب می کنند. با پرس و جو از والدین در باره دلایل این انتخاب، موارد گوناگونی طرح می شود که مهمترین آنها عبارتند از:

1- بالاتر دانستن سطح علمی مدارس ایرانی

2- جلوگیری از وقفه در آموزش یا لطمه - بخاطر تغییر محیط آموزشی- به کودکانی که پیش از آن در ایران تحصیل می کرده اند.

3- اهمیت یادگیری و حفظ زبان فارسی

4- معذوریت ها و الزام های مالی

5- اجبار به دلیل شاغل بودن والدین در سازمان ها و نهاد های رسمی ایرانی

6- اعتقادات دینی و مذهبی

البته از سوی دیگر گروهی از ایرانی ها هم معتقدند که اغلب کودکانی که در مدارس ایرانی درس می خوانند، دچار مشکل های متفاوتی می شوند. برای مثال در مدارس ایرانی بدلیل اینکه فقط دانش آموزان ایرانی در آنجا تحصیل می کنند، ارتباط با کودکانی با ملیت های متفاوت بسیار مشکل می شود و این در مراحل بالاتر، زندگی و کار در محیطی چند ملیتی را برای آنها دشوار می کند. (مواردی همچون پذیرش رییس پاکستانی یا همکار مصری). مشکل دیگر از دید این گروه، ضعف سیستم آموزشی ایران در آموزش کارهای گروهی به کودکان است، که در جایی مانند اینجا بیشتر به چشم می آید. زیرا در اینجا کودکان ما باید با کودکانی رقابت کنند که کار گروهی را از بدو آموزش یاد گرفته و تجربه کرده اند و این کمبود خود به خود بر تحصیلات دانشگاهی و کار اداری آنان تاثیر خواهد گذاشت. دلیل دیگری که به آن اشاره می شود، تفاوت میان هنجارهای اجتماعی و محل آموزش است که کودکان را دچار تناقض می کند. آنچه که در مدرسه بعنوان اعتقاد خوانده می شود و پذیرشش اجباری است در جامعه بیرون از مدرسه جایگاهی ندارد، مانند حجاب و یا ارتباط با جنس مخالف.




نقش معماری و فضاهای باز در آموزش و رشد کودکان
صفورا اولنج

بین معمارها مرسوم است که می‌گویند معماری اقیانوسی است به عمق یک سانتی‌متر، یک معمار برای طراحی هر ساختمان باید با علوم مختلف آشنایی داشته باشد، باید جامعه شناسی بداند، انسان ها و نیازهایشان را بشناسد و اگر برای کودکان طراحی می کند، از روان شناسی کودک سر رشته داشته باشد، با رفتارها و نگرش آنها آشنا باشد، بداند که خواسته های آنها چیست و برای آموزش و تغییر نگرش آنها بکوشد. معماران بعنوان کسانی که در جهت دادن به سلیقه انسان ها نقش اساسی دارند، باید بسیار مسئولانه عمل کنند تا مردم را به شناخت معماری و تفکر رهنمون سازند و نگاهی عمیق تر و زیبایی شناسانه‌تر به آنها عطا کنند، این تلاش برای بهبود دید زیبایی شناسانه انسان ها، هرچه از سنین پایین تر شروع شود، بطبع نتیجه بهتری خواهد داشت. آنچه سلیقه کودکان را شکل می دهد، دیدن نمونه های واقعی معماری زیبا است. همانطور که عادت به شنیدن یک موسیقی بد، می تواند الگوی نادرستی برای یک خردسال باشد، دیدن هر روزه یک پارک نازیبا هم در ضمیر ناخودآکاه او اثر خواهد گذاشت. از آنجایی که مرز بین زیبا و نازیبا تعریف شده نیست و آنچه باعث تقویت دید زیبایی شناسانه افراد می شود بیشتر تفکر در مورد معماری است، ساختن معماری تفکر برانگیز کمک شایانی به آموزش گودکان می کند.

پارک ها به عنوان عمده ترين فضای سبز شهری نقش بسيار مهمی در زندگی کودکان دارد. طراحی درست و حساب شده جزئیات به کار رفته در فضاهای سبز شهری کمک زیادی به خردسالان می کند تا با فرهنگ غنی باغ آرایی گذشته ایرانیان آشنا شوند و قدرت تشخیص خویش را ارتقا دهند، اما این به معنای کپی کردن باغ فین کاشان نیست. بلکه هرآنچه باعث مکاشفه شود، نتیجه ای خواهد داشت، چه بهتر که این نتیجه گیری در راستای اهداف از پیش تعیین شده معماری باشد. در دنیای مدرن کنونی شاید تنها نگاهی متفاوت به اطراف باعث حل شدن بسیاری از مشکلات شود، پس هر آنجه انسان را یه فکرکردن تشویق کند می تواند سودبخش باشد. به طور مثال معماری تفکر برانگیز در پارک لا ویله پاریس هر بیننده ای را مجذوب خود می کند، زمینی سراسر چمن کاری شده در کنار ساختمان های قرمز کوچک بعضا بدون عملکرد که مانند اسباب بازی های پراکنده کودکی بازیگوش در پارک خودنمایی می کنند. کودکان و بزرگسالان با قدم زدن در پارک به دنبال کشف دوچرخه ای نیمه مدفون در زمین چمن، حسی ماجراجویانه می یابند که آنها را تشویق می کند تا بیشتر بگردند، بیشتر فکر کنند و به کشفیات جدید برسند. همان اتفاقی که در باغ فین کاشان، با دنبال کردن نهر آب باریک وسط باغ اتفاق می افتد. اگر کودکان با دید تحلیلی و نقادانه به معماری تربیت شوند، در سنین بالاتر دید زیبایی شناسانه‌ای به معماری پیدا می کنند و شاید این مهم، یکی از راه های نجات معماری معاصر ایران باشد.




كودك؛ هنر، خلاقيت
رضا گنجي

در سال‌هاي كمبود و ركود، وقتي مجري برنامه‌هاي مذهبي براي بچه‌ها با دو دستش همزمان خطاطي مي‌كرد يا صداي شخصيت‌هاي كارتوني «تنسي تاكسيدو» و «آقاي ووپي» را تقليد مي‌كرد، حتماً رازي در كارش بود كه من و كودكان هم سن و سالم را در ابتداي دهه‌ي 1360 پاي برنامه‌اش ميخكوب مي كرد؛ اين شايد همان رازي بود كه در لالايي آهنگين مادر نهفته است و يا با تكان‌دادن‌هاي موزون ننو در روزهاي آغازين زندگي به كودك آرامش مي‌بخشد و او را از درياي پر تلاطم وحشت‌زاي زندگي به ساحل خيال‌انگيز آرامش هدايت مي‌كند.

اين راز چيزي جز علاقه‌ي ذاتي انسان به هنر نيست. و اين مثال‌ها هم مي‌توانند نشان‌دهنده‌ي اولين تاثيرهاي هنر بر بشر باشند.

در حقيقت گوهر وجود انسان، زيبايي را كه مستقيمناً به هنر مرتبط است دوست دارد و خلق اثر هنري را مي‌پسندد. در كنار آن اثر هنري نيز قادر است با تاثيرات آرامش‌بخش خود شرايط عميق انديشيدن را براي ما فراهم كند.

همين امر سبب شده است كه پرورش كودكان خلاق و بطور كلي مسأله‌ي آموزش هنر به كودكان از اهميت ويژه‌اي براي خانواده‌ها و مسؤولان پرورش كودك برخوردار باشد. نتيجتاً در برنامه‌هاي آموزشي مدارس ساعتي هم تحت عنوان آموزش هنر گنجانده شده و در گوشه و كنار شهرها انواع كلاس‌هاي آموزش مهارت‌هاي هنري براي كودكان كم‌سن‌و‌سال‌تر تاسيس شده است. اما اين كلاس‌ها از ديد «تينا كاراپطيان» كه خود كارشناس نقاشي و مدرس آموزش هنر است، كافي نيستند. او كلاس‌هاي هنر مدارس را ناكارآمد و بي هدف و در حقيقت زماني براي وقت گذراني ارزيابي مي‌كند زيرا معتقد است با يك جلسه‌ي يك ساعته كه در هر هفته برگزار مي‌شود كودكان ما فرصت بروز استعدادهايشان را نمي‌يابند. كاراپطيان از اين هم فراتر مي‌رود و مي‌گويد:« حتي خانواده‌ها هم گاه مسير اشتباهي براي آموزش فرزندانشان طي مي‌كنند و آنچه در دوران كودكي خود به آن دست نيافتند را در كودكانشان جستجو مي‌كنند» او ادامه مي‌دهد:« نمي شود كودكان را واداشت كه يك ماهه «پيكاسو» يا «رامبراند» بشوند و اساساً نبايد از كودكان كه تا سن يازده سالگي دوره‌ي رئاليسم ذهني‌شان را طي مي‌كنند انتظار داشت تابع الگوهاي ما بشوند» وي وظيفه‌ي مربيان و پدرو مادرها را صرفاً بوجود آوردن شرايط شكوفايي استعدادها و خلاقيت بچه ها مي داند و اين چيزي است كه «نشاط مرادحاصل» كه بيست سال است به كودكان آموزش نقاشي مي‌دهد نيز بر آن تأكيد دارد. «مرادحاصل» مي‌گويد:« من شاگرداني داشته‌ام كه بعد از رفتن به برخي كلاس‌هاي هنري، بطور كامل از نقاشي كشيدن دلزده شده اند زيرا از آنها خواسته‌ بودند متد خاصي را در نقاشي‌هايشان در نظر داشته باشند. اين درحالي است كه موضوع آموزش هنر به كودكان موضوع حساسي است و بايد كودك را آزاد گذاشت تا ايده‌هاي خلاقانه‌ي خودش را بروز دهد.» وي از دوران كودكي خود مثال مي‌زند كه معلم هنر چيزي روي تابلو مي‌كشيد و شاگردان بايد همان را كپي مي‌كردند. «مرادحاصل» اين‌گونه روش‌ها را منسوخ مي‌داند و مي‌گويد اساس كار در آموزش كودكان توجه دادن آنها به اطرافشان است و در آموزش كودكان بايد با هر كس متناسب با توانايي هاي خودش برخورد كرد. خانم مرادحاصل از نتيجه‌ي اين روش خرسند است و مي‌گويد:«بعضي مواقع از مادرها مي‌شنوم كه كودكانشان كاغذ‌به‌دست در منزل مي‌گردند تا مثلاً چيزهاي گرد را پيدا كنند و بكشند و اين نشان مي‌دهد كه اين نوع آموزش فايده‌بخش‌تر بوده ‌است.» خانم كاراپطيان نيز چنين روش‌هايي را در مورد شاگردانش بكار مي‌گيرد. او مي‌گويد:« امروزه در روش‌هاي تدريس مدرن، آموزش هنر از پايه‌هاي آموزش دروسي چون رياضيات محسوب مي‌شود و براي اينكه بچه بتواند در چنين دروسي خلاق باشد مي‌بايست هنر را بطور خلاقانه فراگرفته‌باشد» چيزي كه از نگاه او اكنون در مدارس ابتدايي اصلاً مورد توجه نيست. اما آيا خلاقيت فقط در هنر خلاصه مي‌شود؟

«الهام ملك محمودي» مسؤول «خانه‌ي خلاقيت كودكان» -كه به تازگي در غرب تهران افتتاح شده است -مي‌گويد«ما در اينجا تلاش مي كنيم كودكان خلاق و «كارآفرين» بار بياوريم و آنها را آماده‌ي ورود به اجتماع كنيم.در اين مسير از روش‌هاي هنري چون كارگاه‌هاي طراحي و نقاشي و سفالگري و ... نيز بهره مي‌گيريم.» وي ويژگي منحصر بفرد خانه‌ي خلاقيت كودكان را تلاش آنها در آموزش كودكان پيش دبستاني براي بروز خلاقيت‌ها و نه فقط صرفاً مهد كودكي براي نگهداري آنان مي‌داند» چيزي كه «علي طهماسبي» مدير مركز رشد و كارآفريني معاونت اجتماعي شهرداري منطقه‌ي پنج از آن بعنوان طرحي براي تمام مناطق تهران ياد مي‌كند. «طهماسبي» مي‌گويد ما در اين برنامه خانواده‌ها را هم در نظر داريم و براي حفظ پيوستگي آموزش‌ها در منازل، همايش‌هايي را بطور هفتگي برگزار مي كنيم كه در آن استادان دانشگاهي مباحثي را در زمينه‌ي رشد خلاقيت كودكان با مربيان و پدر و مادرها در ميان مي‌گذارند.»

خانم «باقري» عضو گروه ترويج شوراي كتاب كودك نيز نقش خانواده ها را در پرورش فرزندان خلاق مهم و اساسي توصيف مي‌كند. او تاكيد مي‌كند خانواده‌ها مي بايد همپاي كودكان با افزايش آگاهي‌هاي خود زمينه‌ي شكوفايي خلاقيت را در فرزندانشان فراهم نمايند. او توجه به كتاب و كتابخواني را يك اصل مهم در اين راه مي‌داند و كتاب‌هاي مرجعي چون دانشنامه‌ي كودكان و نوجوانان را براي چنين هدفي مفيد و مؤثر ارزيابي مي‌كند.

يكي از قديمي‌ترين سازمان‌هايي كه مشخصاً در زمينه كشف استعدادها و شكوفايي خلاقيت كودكان فعاليت كرده است، «كانون پرورش فكري كودكان و نوجوانان» است. «علي رضايي» يكي از مديران كانون در اين باره مي‌گويد: ما در حال حاضر قريب هشتصد مركز فرهنگي هنري ثابت و سيار در سراسر كشور داريم كه همه‌ي آنها مجهز به كتابخانه‌هاي وسيع هستند و در زمينه‌هاي هنري مورد علاقه‌ي كودكان و بر اساس ذوق و استعداد آنها به آموزش نقاشي، سفالگري، كلاژ، فيلم، قصه و ... مشغولند. رضايي همچنين مسابقاتي كه در سطوح مختلف در اين مراكز و يا بين آنها برگزار مي‌شود را بعنوان عاملي براي بروز زمينه‌هاي شكوفايي استعدادهاي كودكان قلمداد مي كند و با ذكر برخي از موفقيت‌هاي كودكان كانون، از كسب چهارده بار عنوان اولي در مسابقات بين‌المللي نقاشي كودكان بعنوان يكي از افتخارات كانون ياد مي‌كند و مي‌گويد بسياري از هنرمندان و نويسندگان امروز كشورمان زماني از اعضاي كانون بوده‌اند و اين مهم در همايش «ياران آشنا» كه چهار سال پيش در كانون برگزار شد به خوبي به چشم آمد. رضايي فعاليت‌هاي پرورش استعداد هاي هنري كودكان را در مركز آفرينش‌هاي هنري كانون متمركز دانسته و هدف تمام اركان كانون را پرورش كودكان خلاق و دلبسته به ميهن مي‌داند. وي توجه واحد چاپ و نشر كانون به مسايل هنري را هم آنچنان مي داند كه بيش از 250 عنوان از كل هزار و پانصد عنوان كتاب هاي منتشرشده توسط كانون مستقيماً به مسايل هنري مربوط است و اين آثار گاه بعنوان آثاري ماندگار در عالم هنر قلمداد مي‌شوند.

اكنون بايد ديد دست‌اندركاران عرصه‌ي فرهنگ و هنر چقدر مي‌توانند آينده‌ي دلخواهشان را براي كودكان امروز به ارمغان آورند و تحت چنين پرورش‌هايي، كودكان تا چه حد هنرمند و خلاق و كارآفرين بار خواهند آمد.

دوشنبه ۴ مهٔ ۲۰۰۹

چرا سینما را دوست داریم؟

سخن سردبير

این شماره به بهانه علاقه به سینما و فیلم دیدن شکل گرفت. هنر، و آنچه مجموعه چند هنر باشد حتما با علایق شخصی‌ پیوند می‌خورد و دنبال کردنش ادامه می‌‌یابد. برای برخی‌ این علاقه به عشق و شیفتگی‌ می‌‌رسد، و برای برخی‌ دیگر سرگرمی می‌‌ماند. آنچه بین همه مشترک است، فرصت همراه شدن با شخصیت‌های داستان و قرار گرفتن در شرایط خاصی‌ است که لزوما برای آدم‌ها پیش نمی‌‌آید. شاید یک تعریف ساده فیلم دیدن این است که رویا دیدن برایمان آسان می‌‌شود، و با خیالبافی‌های دیگری همراه می‌‌شویم. قصه فیلم چه واقعی باشد، و چه تخیلی‌، با قرار گرفتن در جهانی‌ دیگر فرصت فرار از جهانی‌ که در آن هستیم پیدا می‌‌شود. همکاران این شماره هر کدام به دلیلی‌ به فیلم علاقه دارند، و هر کدام سینما را از دریچه علاقه‌ای خاص دنبال می‌‌کنند. خاطره، آموخته ها، زندگی‌ حرفه‌ای، و داستان‌های شخصی‌ ما را برای گفتن از سینما در اینجاگرد هم آورده است.

چرا هیچکاک استاد است
رودابه برومند

فیلم دیدن، یکی‌ از سرگرمی‌های بزرگ کودکی‌ام بود. اما خاطره‌ای که از جدی فیلم دیدن دارم مربوط به زمانی‌ است که سال آخر دبستان بودم، و در سالن انتظار سینما آزادی منتظر شروع فیلم بودیم. آنجا مادرم برایم یک مجله فیلم خرید. آن زمان این مجله هنوز اندازه یک دفترچه مشق بود، و یک عکس فیلم میرزا کوچک خان هم روی جلدآن شماره بود. خواندن مجله برایم جالب بود، ولی‌ دیدن آن همه کلمه که معنیش را نمی‌‌فهمیدم مرا فوری مساله‌دار کرد. و به محض رسیدن به خانه بقیه مقالات را خواندم و از آن به بعد مشتری مجله فیلم شدم. شخصیت مورد علاقه‌ام آقای تپلی بود که فیلم "روح" را ساخته بود، و اسمش را دوست داشتم. سال‌ها بعد، زمانی‌ که درک بهتری از هیچکاک و فیلم‌هایش پیدا کردم، دوباره همه آنچه را دستم می‌‌رسید دیدم، و هر چه نقد و کتاب توانستم خواندم تا بفهمم چرا به او استاد می‌‌گویند. اما بار سومی‌ که به طور جدی فیلم‌های هیچکاک را دنبال کردم، شاگرد استادی بودم که هیچکاک را می‌‌پرستید و مشق شب دانشجویانش تنها فیلم دیدن نبود، فهمیدن فیلم، و اثبات این بود که چرا او یک فیلمساز مولف و برجسته است. با مطالعه زندگی‌ و آثار استاد دلهره تفسیر فیلم‌هایش در ذهنم شکل دیگری گرفتند. آنچه او را از خیلی‌ کارگردانان مجزا می‌‌کرد، قدرت تخیل، تجسم، و محاسبه هر صحنه پیش از رفتن سر صحنه بود. قدرت او در رهبری و انضباط کاریش به دوران تحصیل و رشد او در محیطی‌ جدی و سخت کوشی ذاتی‌اش بر‌می‌گشت، و وفاداری صادقانه به عقاید سنتی‌ و مذهبی‌ در آثارش، بدون تظاهر به افکار مدرن برگ برنده او بود. با فرا رسیدن اواخر دهه شصت، و تحول شدید جامعه به سمت عصیان و دوری از هنجار‌هایی‌ که بر دنیای هیچکاک حاکم بود، فیلم‌های آخر استاد از سینمای مد روز فاصله گرفتند. آن مقطع در دنیای دیوانه و افسار گسیخته امروز مصداقی ندارد، اما آثار هیچکاک، اگر کسی‌ زبان سینما را بداند، و دنیای او را با قوانینش بشناسد، کهنه و تکراری نمی‌‌شوند. دنیایی که مرد سالار و مسیحی‌ است، و قهرمان قصه با حضور زن اغواگر به سمت نیستی‌ می‌‌رود، و مادر یک مرد، بهتر از هر کسی‌ صلاح او را می‌‌داند. دنیایی که هویت آدم ها، و سرنوشتشان از قبل تعریف شده، و همه بازیگران نمایشی هستند که صحنه به صحنه‌اش از آن بالا تعریف شده. درست همان طور استاد برای بازیگرانش تعریف می‌‌کند.

خواندن یا دیدن... مساله این است
مهران شقاقی

بسیاری داستانهای معروف فیلمنامه شده‌اند و فیلم‌های خوبی به اقتباس از آنها ساخته شده‌است. اما بسیاری کتابخوانان حرفه‌ای همچنان معتقدند که به فیلم تبدیل کردن کتاب کار شایسته‌ای نیست و هیچ سینماگری نمی‌تواند ظرایف داستان را چنان که بایدوشاید بر پرده نمایش دهد. اشکالی که می‌گیرند این است که در کتاب، نویسنده با توصیف جزییات، تخیل خواننده را آزاد می‌گذارد تا فضای داستان را بسازد؛ اما فیلمساز با نمایش همه چیز جایی برای تخیل بیننده نمی‌گذارد و نظر خودش را در مصور کردن داستان اعمال می‌کند.

نکته خوب فیلم آن است که در یکی دو ساعت ماجرا تمام می‌شود. اما کتاب داستان باید خوانده شود و معمولاً هم در چند وحله خوانده می‌شود. اکثر مردم هم دیدن فیلم را که سریعتر و بصری تر است بر خواندن داستان ترجیح می‌دهند.

اما شق دیگری هم متصور است؟

می‌توان داستان را بصورت نمایش رادیویی اجرا کرد. اما در این صورت وجه بصری کلاً محذوف می‌ماند.

می‌توان به سبک سنتی داستان را نقالی کرد. یعنی داستان را همراه با نمایش تصویرهایی بیان کرد. همانطور که نقالان داستانهای پهلوانی را همراه با اشاره به نقاشی های قهوه‌خانه‌ای تعریف می‌کنند.

روش دیگری که اخیراً دیدم و جالب بود تئاتر تک نفره است. یک نفر داستان را تعریف می‌کرد، چهره های مختلف به خود می‌گرفت و بیانهای متفاوت را عرضه می‌کرد. اما پرده‌ای هم بود که از پشت روی آن اسلایدهای مربوط را می‌انداختند. مثلاً اگر داستان در پنجاه سال پیش در روستایی رخ می‌داد، تصویر واقعیی از روستایی در ۵۰ سال پیش نمایش داده می‌شد. تصویر واقعی بود و تصوری از چگونگی ماجرا ارایه می‌داد اما تمام واقعیت نبود. تنها اشاره و راهنمایی بود برای تخیل. بلندگوهای سالن هم جا به جا صداهای مربوط پخش می‌کردند تا حس داستان را القا کنند. از صدای قطار و هواپیما گرفته تا پرندگان و باران و جوی آب و .... روش جالبی بود و جایگزینی بود متفاوت از داستان خوانی و سینما.

شاید در آینده بشود بوهایی هم پخش کرد در بین داستان که حس گیری حاضرین کامل‌تر هم بشود و ارایه داستان شکل کامل‌تر و جذاب‌تری به خود بگیرد.

چهار اپیزود خاطره انگیز من
نسیم راستین

اپیزود اول- کودکی - شهر موشها- 1364

این اولین فیلمی است که دیدنش را روی آن پرده بی‌انتها، در آن سالن تاریک به یاد دارم. هفت ساله بودم و با خانواده رفته بودیم سینما. هنوز صحنه‌ای که کپل از بالای تپه‌ها قل خورد و افتاد پایین و آقای معلم صداش کرد: کپل! و او هم با ناله جواب داد: جان کپل ! یادم هست. در سینما حسابی گریه کردم.

اپیزود دوم – نوجوانی – گلنار – 1367

از طرف مدرسه به همکلاسی‌های دوران راهنمایی بردنمان سینما فرهنگ. تمام دو ساعت را شیطنت کردیم و خوراکی خوردیم. هنوز که هنوز است گاهی در اوج شیطنت بلند بلند می‌خوانم : گلنار جونم! گلنار جونم ! فرار کن! زیر پات یه خرسه!

اپیزود سوم – جوانی – ضیافت – 1375

روز آخر امتحان نهایی سال چهارم دبیرستان به همراه دوستان هم مدرسه‌ای رفتیم سینما آزادی تا ضیافت را ببینیم، بدون آنکه بدانیم موضوع فیلم با حال و هوای ما عجیب شبیه است. بعد از تمام شدن فیلم ما هم برای چند سال بعد قرار گذاشتیم. عین فیلم. چند سال بعد فرا رسید و ما سر قرار رفتیم . عین فیلم.

اپیزود چهارم – بزرگسالی – مارمولک – 1382

تجربه دیدن فیلم ایرانی در خارج از ایران. فیلمی که در ایران یا اجازه نمایش نداشت و یا با سانسور نمایش داده‌شده‌بود. تمام صندلی‌ها پر بود. کارمندان هندی و عرب سینما الغریر دبی در جاهای خود ایستاده‌بودند و به ما می‌نگریستد که به هنرپیشه عمامه به سر فیلم چه از ته دل می‌خندیم .

آقای جرج کلونی غذای مورد علاقه شما چیست
آزاده عصاران

« براد! حال دوقلوها و آنجی چطوره؟»

جواب این سوال خبرنگار حاضر در کنفرانس مطبوعاتی، عصر همان روز تیتر چند روزنامه ایتالیایی شد؛ « حال دوقلوها و آنجلینا خیلی خوبه.»

براد پیت در نشست مطبوعاتی شلوغ و پرسروصدای نخستین نمایش فیلم " پس از خواندن بسوزان" در ایتالیا همراه با عوامل اصلی فیلم کنار جرج کلونی نشسته بود.

تعداد خبرنگاران در سالن کنفرانس مطبوعاتی تابستان ٢٠٠٨ آنقدر زیاد بود که مجبور شدند تعداد زیادی را پشت درهای بسته نگه دارند تا مراسم پرسش و پاسخ را از مانیتور بزرگ سالن دنبال کنند.

قرار بود از برادران کوهن که با آخرین ساخته‌شان در مراسم حضور داشتند و بازیگران اصلی درباره کیفیت فیلم و روند ساخت سوال شود و منتقدان سینمایی که در جلسه بودند، مروری بر سینمای کوهن‌‌ها داشته باشند.

اما سوال دوم جلسه از یک نشریه ایتالیایی دیگر از جرج کلونی درباره حیوان خانگی کوچک‌اش، همان خوک کوچولو که چندی پیش مرده بود، باز هم موضوع را تغییر داد.

جرج کلونی و براد پیت که کنار هم نشسته بودند، چیزی در گوش همدیگر گفتند و از آن لحظه گویا آنها هم شروع کردند تا بازی متقابل را ادامه دهند.

جواب‌های آنها گاهی چکشی و سرراست بود. ولی بعضی از روزنامه‌نگاران و ستون‌نویسان سینمایی نشریات مختلفی که در آن جلسه حضور داشتند، گویا نمی‌خواستند متوجه طنز و ایهام‌های تلخ لحن آنها شوند. به فرانسیس مک‌دورماند، تیلدا سوئینتون و حتی جان مالکوویچ، بقیه بازیگران این فیلم که در آن جلسه نشسته بودند، هیچ توجهی نمی‌شد.

سوالات بعدی درباره به هم خوردن رابطه آقای کلونی بود با دوست دخترش و قیمت ویلایش در ایتالیا. از براد پیت درباره تفاهمش با یک ستاره جذاب سینمایی می‌پرسیدند و کسی اثان و جوئل کوهن سازندگان این فیلم را نمی‌دید که روی سن منتظر یک سوال درباره فیلمشان بودند.

از کسی که میکروفن را به دست سوال‌کنندگان می‌داد، شماره‌ام را پرسیدم تا بدانم کی نوبتم می‌رسد. شماره‌ای دو رقمی تقریبا ته فهرست بود که اسمم کنارش بود.

پرسیدم نوبتم می‌شود؟ جواب داد: «می‌بینی که جواب‌ها کوتاه‌اند.»

نوبت‌ام نشد تا مثل آن منتقد بریتانیایی، به روند جلسه اعتراض کنم. فرصتی نشد تا بین آن همه سوال درباره رنگ مورد علاقه جرج کلونی و دوست داشتن موتورسیکلت‌ و کلکسیون کاپشن‌های‌ چرم، از او درباره فیلمنامه‌ای بپرسم که گفته می‌شد کوهن‌ها نمی‌گذارند ذره‌ای از دیالوگ‌هایش جابه‌جا شود.

اگر زمانی می‌ماند از کوهن‌ها در مورد چند گاف بزرگ در فیلمنامه سوال می‌کردم مثل طرح استرداد مجرمین بین ونزوئلا و آمریکا که در فیلم به اشتباه گفته می‌شود وجود ندارد یا تاریخ‌های عقب و جلو که در فیلم گیج کننده شده یا ...

جلسه که تمام شد سراغ عوامل رفتم. باید از مدیربرنامه ریزی‌شان وقت می‌گرفتم. پشت کارتم نوشتم " پرسش‌های من درباره غذا، رنگ و زن مورد علاقه‌تان نیست، آقای کلونی. می‌خواهم درباره طرح فیلمنامه ایران* با شما صحبت کنم."

دو روز بعد که آماده مصاحبه بود، گفت: « بعضی از آدم‌ها سینما و فیلم دیدن را به خاطر ستاره‌هایش دوست دارند. بعضی‌ها اصلا یادشان می‌رود که این سینماست که ستاره می‌سازد. برای همین طعم، رنگ، لباس و کتاب محبوب آن ستاره گاهی مهم‌تر از خود سینما می‌شود.»

-----------------

*جرج کلونی قصد دارد در مورد اشغال سفارت آمریکا در تهران فیلمی بسازد. او مدتی پیش اعلام کرد که به‌عنوان نماینده صلح سازمان ملل‌، قصد دارد به ایران سفر کند.

جمع خواسته ها در یک پلان
صفورا
اولنج

من کتاب خواندن را دوست دارم و از گوش کردن به موسیقی هم لذت می‌برم، اما با دیدن یک فیلم، سیر یک داستان را به روش دیگری دنبال می‌کنم، چه بهتر که این داستان با یک تجربه منحصر به فرد شنیداری همراه باشد و هم زمان، تمام تصورات من از قهرمانان داستان رنگ زنده به خود بگیرند و در برابر چشمان من به حرکت درآیند، حرف بزنند و طنازی کنند. تمام این تجربه جالب می‌تواند با همراهی آنها که دوستشان داری به وقوع بپیوندد. یک جمع دوستانه و یک شام مختصر با دیدن یک فیلم خوب کامل‌تر می‌شود، بعدها این خاطره مشترک در یادها ماندنی خواهد شد، آنجاست که حتی شنیدن موسیقی آن فیلم هم کافی است تا تو را به آن شب کذایی و دوستان قدیمی پرتاب کند. با یادآوری صحنه های فیلم، هنرپیشه های قدیمی جان می‌گیرند و دوستی‌های گذشته زنده می‌شود و در آخر هم آهی از سر حسرت از گذشت زمان و یاد ایام.

زندگي انسان وار
محمد معيني

شعر زياد ازبر ندارم؛ درست تر اين كه: "خيلي كم". در مطلع يادم از همه شعرها، امّا اين بيت حافظ بي فاصله مي‌درخشد كه:

"از صداي سخن عشق نديدم خوشتر / يادگاري كه در اين گنبد دوّار بماند"

گاهي فكر مي كنم فرمول زندگي انسان وار و افتخار آميز، در درك اين بيت مستور است ... حالا هم نمي‌گردم ببينم كارگردان "نمايش ترومن"" THE TRUMAN SHOW - - كيست و چه سالي ساخته شده چه جايزه هايي گرفته يا نگرفته؛ اگر هم روزي مي‌دانستم الان ديگر يادم نيست؛ فقط مي دانم كسي كه اين فيلم را كار كرده، كارگرداني كرده؛ فيلمنامه اش را نوشته، آن سرّ مستور در بيت شيرين سخنِ شيرازي را بُرده روي پرده سينما؛ شايد هم حتي اصلا نداند حافظ كي بود و از چي گفت. قهرمان اين فيلم، با وجود همه نقشه ها و ترافيك ها و سدها و ترس‌ها و طوفان‌ها، در يك منظومه‌اي كه بي‌خبر از خودش از كودكي برايش تدارك ديده‌اند و پنج هزار دوربين او را در استوديويي بزرگ تعقيب مي‌كنند، فقط وقتي پاي "عشق" به ميان مي‌آيد همه آن نقشه‌ها و ترافيك‌ها و سدها و ترس‌ها و طوفان‌ها را جا مي‌گذارد و پوست دنياي كوچكش را مي‌شكند. من “نمايش ترومن” را دوست دارم و سينمايي كه فرمول زندگي انسان وار و افتخار آميز را به مخاطبش پيشكش مي‌كند.

مجلس نقل
مریم نبوی نژاد

دل بستن به سینما از پرده نقره ای شروع نشد‌، از صفحه سپید کاغذ آغاز شد. بچه انقلاب بودیم. سینماها تعطیل بود. سینمای ممنوع ویدئویی بود. شکل مجازش دانشنامه سینمایی بزرگی بود که بر روی جلدش عکس تمام قدی از چارلی چاپلین بود. فیلم‌‌ها و آدم‌های تاریخ سینما را در آن به قد کرده بودند با سن وسالشان و کارنامه‌هایشان. گاه‌گداری میان هر بند نوشته تک عکسی از فیلمی یا آدمی سینمایی هم چاپ شده بود. آن عکس‌های کوچک و تیره و تار را با حافظه گرسنه و آزمند می‌بلعیدم تا شاید وقتی دیگر،جایی روی پرده نقره‌ای باز شناسم. با خودم می‌گفتم وقتی بزرگ شدم همه این فیلم‌ها را خواهم دید. من وقتی بزرگ شوم اینگرید برگمن را از قاب تنگ این عکس که هر چقدر هم نگاهش کنی باز همان است نجات خواهم داد تا برود کنار پیانوی کافه ریک بایستد و به نوازنده بگوید :"دوباره بزن سام". آخر این اینگرید برگمن که در قسمت حرف "ب" عکسش را با موهای طلایی گذاشته اند در فیلم کازابلانکا که در در قسمت حرف "ک " آمده است عاشق آن آقای همفری بوگارت که چند صفحه بعد از خانم برگمن عکسش را با سیگار انداخته‌اند می‌شود‌، اما آخرش او را می‌گذارد و می‌رود. این را هم در همان قسمت حرف "ک" ذیل شناسنامه فیلم کازابلانکا نوشته بود.

سینما این جوری آغاز شد. همین قدرکه آدم های لابلای کاغذها زنده می‌شدند و کسانی بودند که آنها را زنده کنند برای بی‌قراری بس بود. توانمندی بی رقیب سینما در بازگفتن و بر هم رساندن قصه‌ای در یک بعد ازظهربارانی، در یک غروب دلگیر، در یک شب بی تاب. نقال پیری که همیشه جایی همان نزدیکی است تا پرده نقالی اش را بازکند و داستانی بگوید و مغفولت کند.

سینما، علم، تخیل
مجید آل ابراهیم

در بین قالب های سینمایی (ژانر)، فیلم های علمی-تخیلی جایگاه خاصی را به خود اختصاص داده اند. بطوری که می توان اسامی بعضی از این آثار را در طبقه بندی های مختلفی مانند 100 فیلم برتر"2001؛ یک اودیسه فضایی" یا پرفروش ترین فیلم های تاریخ سینما "جنگ ستارگان" یافت. همانند دیگر آثار سینمایی گاهی این قالب برای ارایه داستانی تکراری در قالبی نو استفاده می‌شود و گاهی هم بدون هیچ منطقی فقط برای ایجاد هیجان. با این حال فیلم های علمی-تخیلی مخاطب و هواداران خود را دارند. از زیر شاخه‌های مهم این قالب فیلم‌هایی هستند که به فضا و ارتباط بشر با آن، می‌پردازند. بیشتر این آثار نمایانگر ترس انسان از تهدیدهای فرا زمینی و آسیب پذیری نوع بشراند که گاهی این تهدیدها از سوی موجوداتی از کرات دیگرند "روز استقلال" و گاهی هم بلایای طبیعی که می توانند از جایی خارج از کره خاکی ما برما نازل شوند( برخورد شدید) و به ندرت می توان اثری را یافت که به فضا به چشم یک فرصت یا امیدی به آینده نگاه کرده باشد. اگرچه در اکثر اینگونه فیلم ها پیروز نهایی انسان است ولی شاید آن چیزی که چند باره دیدن آنها را –باداستان های کمابیش یکسان- لذت بخش می کند، لذت مبتلا شدن دیگران به بلایی و مبارزه آنها با آن بلا باشد ( بدون اینکه خطری بیننده را تهدید کند). البته این لذت تنها مختص به چنین فیلم هایی نیست و حتی مختص به سینما هم نمی شود. چنین لذاتی را در بعضی از رشته های ورزشی (بوکس، کشتی کچ) هم شاهدیم و نکته جالب هم این که به زمان و مکان هم محدود نیست و شاهد آن هم میدان نبرد گلادیاتورها در رم باستان است. دو عامل ایجاد هیجان و پایان خوش اغلب این آثار را از واقع بینی دور می‌کند. بطوری که در فیلمی "آرماگدون" فقط از نام پدیده‌ای خاص استفاده می‌شود بدون اینکه حتی تلاش شود تصویری واقعگرایانه تر از آن پدیده ارایه شود.

به هر حال اگر مانند نگرانده، از طرفداران اینگونه از فیلم ها هستید؛ دیدن "سولاریس"، "تماس" (کنتاکت)، "ای-تی"، و "آپولو 13"را هم به شما پیشنهاد می‌کنم.

گزارشي از پشت صحنه‌ يك فيلم:

سن‌پترزبورگ اينجاست


رضا گنجي


درباره‌ بهروز افخمي و سن پترزبورگ: بهروز افخمي از فيلمسازان برجسته‌ي بعد از انقلاب است. تجربه‌ي كارگرداني فيلم ها و سريال‌هاي خاطره انگيز و ماندگاري چون «كوچك جنگلي»،«عروس»، «شوكران»، «گاوخوني» و...، در طول بيش از دو دهه فعاليت هنري، كارنامه‌ي درخشاني براي او فراهم آورده است. او كه همچون برخي هنرمندان سينمايي دنيا، حضور در عالم سياست و نمايندگي پارلمان را هم تجربه كرده است اينك پس از به سرانجام رساندن چند پروژه‌ي بزرگ و كوچك تلويزيوني، فيلم كمدي سن‌پترزبورگ را مقابل دوربين دارد. فيلمي كه در آن نام‌آشناياني چون امين حيايي، پيمان قاسم‌خاني، محسن تنابنده، بهاره رهنما، انديشه فولادوند، اميد روحاني، شيلا خداداد، سروش صحت، ماه‌چهره خليلي، سيامك انصاري، كيانوش گرامي و بابك برزويه نقش‌آفريني كرده‌اند.

«سن‌پترزبورگ» كه در دو اپيزود ارائه مي‌شود، حكايت دو دوست است كه پيوسته در حال بلوف زدن به يكديگرند.


. در دنياي سينما همه چيز امكان‌پذير است، آدم مي‌تواند با يك چشم‌به‌هم‌زدن خود را درون قرن‌ها جابجا كند يا حتي در كهنسالي بدنيا بيايد و در نوزادي بميرد. آسمان مي‌تواند آفتابي باشد و در عين حال باران سيل‌آسا ببارد، يا روز شب باشد و شب هم روز! آنچه مسلم است سينما مي‌تواند به خيلي از خيالاتِ محو نور بتابد و رويا ها را رنگ واقعيت ببخشد. بي‌‌دليل نيست كه آن‌را فانوس خيال مي‌گويند و عجيب هم نيست كه من شما را براي بازديد از «سن‌پترزبورگ» به همراه خودم به جايي در شمال غربي پايتخت ايران ببرم و نه پايتخت تاريخي كشور روسيه.

در حقيقت «سن پترزبورگ» نام فيلم جديد بهروز افخمي است و ما اكنون قصد داريم ضمن بازديد از پشت صحنه‌ي ساخت اين فيلم، راز جذابيت سينما را در يك شب همراهي با گروه سازنده‌ جستجو كنيم.

شب از نيمه گذشته كه به محل فيلمبرداري مي رسم. عوامل فيلم از ساعت هفت بعد از ظهر كارشان را شروع كرده‌اند و من با آگاهي از اينكه كار تا طلوع آفتاب روز بعد ادامه خواهد داشت، ساعت دو ونيم صبح خودم را به آنجا رسانده‌ام. تعداد زياد اتومبيل‌هاي پارك شده و درِ نيمه بازِ ساختماني مجلل به من اطمينان مي‌دهند كه اگرچه پلاك خانه به يمن وجود برچسب‌هاي گوناگون پنهان شده است، نشاني را درست آمده‌ام و خودبخود به داخل خانه هدايت مي‌شوم. با ديدن دو نفر از عوامل فيلم در حياط خانه به رسم ادب سلامي مي‌كنم كه ناگهان با صداي هيس به خوبي درك مي كنم كه جايي آن نزديك‌ها دارند صحنه‌اي را فيلم مي‌گيرند و صداي ما ممكن است باعث تكرار صحنه شود. بنابراين كفش‌ها را درآورده و پاورچين پاورچين به داخل خانه مي‌روم. از لاي در تقريباً بسته‌ي يكي از اتاق‌ها‌ي كنار ورودي محسن تنابنده را مي‌بينم كه با ظاهري متفاوت پشت ميز نشسته و آن‌طور كه از شواهد پيداست، درحال اجراي نقش است. داخل خانه تقريباً تاريك است و به جز يك نور زرد و تلويزيوني روشن در گوشه اي از خانه، چراغ ديگري روشن نيست. سرتاسر خانه علاوه بر ميزها و تنديس‌ها و مبلمان شيك خانه، پر است از سه پايه و پروژكتور و ريل و كابل و وسايل مختلف. آن دورتر چند نفر دور يك ميز نشسته‌اند و دارند چيزهايي مي‌نويسند. چند نفر ديگر هم با ايما و اشاره با هم گفتگو مي‌كنند كه ناگهان با صداي «كات»، بعضي از چراغها روشن مي‌شوند و من، يكي دو نفر از دوستانم را كه جزو عوامل فيلم هستند مي‌بينم. همزمان همه به حالت عادي برمي‌گردند و با صداي رسا با هم صحبت مي كنند اما هنوز زماني نگذشته كه دوباره با صداي «همه سكوت كنند! سكوت، هيس، سكوت، ... حركت!» دوباره همه‌ي نفس ها در سينه حبس مي‌شود.

از پله‌هاي زيباي مدور داخل هال كه از طبقه‌ي بالا شروع شده و تا طبقه‌ي پايين ادامه‌ دارد، پايين مي‌روم و در يكي از اتاق‌ها با برخي ديگر از عوامل فيلم روبرو مي‌شوم كه در زمان استراحت بصورت نشسته، خوابشان برده تا نوبت كارشان برسد. آن سوتر ميز گريم قرار دارد و روبروي اتاق دري است كه به يك استخر زيبا باز مي‌شود. به طبقه‌ي همكف بازمي‌گردم و منتظر مي‌مانم كه كار گروه در آن اتاق كوچك دربسته‌ تمام شود. «كات» دادن ها و «نور،صدا،دوربين،حركت» گفتن‌ها چند باري تكرار مي‌شود و صحنه‌هاي مختلف «برداشت» مي‌شوند تا اينكه در باز مي‌شود و سروش صحت و بهروز افخمي بيرون مي‌آيند. با حساب سرانگشتي حدوداً سي نفر اينجا هستند.گروه فيلمبرداري به سرعت مشغول چيدن وسايلشان در هال مي‌‌شوند. همكاران خدمات براي همه چاي و نسكافه‌ مي‌آورند و سروش صحت كه گويا يكي دو ساعتي را بايد منتظر بماند، با همان لباس و گريم عذاب آور روي يكي از مبل ها به حالت نشسته چشمها را مي‌بندد و كمي بعد هم به اتاق گريم مي‌رود و با همان وضع رير دست و پا و نور چراغ و رفت و آمد سايرين مي‌خوابد من هم فرصت را مغتنم شمرده و بالاي سر سروش با محسن تنابنده كه يكي از نقش‌هاي اصلي فيلم را بازي مي‌كند گفتگو مي‌كنم.

محسن اعتقاد دارد كه مردم ايران در بسياري موارد دلايل متفاوتي براي سينما رفتن نسبت به خارجي‌ها دارند. او كه سال گذشته در سريال تلويزيوني «مأمور بدرقه» يك نقش جدي را در قالبي طنزآميز و دوست داشتني ارائه كرده و در دل تماشاگران جا بازكرده بود، اكنون در فيلم سن‌پترزبورگ نقش طنزآميز ديگري را بازي مي‌كند و مي‌گويد چيزي كه در ايران در بسياري موارد مردم زيادي را به فيلم ديدن مشتاق مي‌كند جذابيت‌هاي طنز‌‌آميز برخي فيلم هاست. او دلايل ديگر جذابيت سينما را قصه دوستي مردم كه ريشه در قصه‌گويي مادربزرگ‌ها دارد و بذله گويي هاي رايج مردم و كم تنوع بودن تفريحات در ايران مي داند و البته اضافه مي كند كه پاسخگويي به اين سوال در نيمه‌هاي شب شايد كامل و دقيق نباشد. بتابراين گفتگو را در اينجا خاتمه مي دهم و به اتفاق به طبقه‌ي بالا مي‌رويم. جايي كه امين حيايي قرار است در نقش دزد، از تراس خانه به داخل بيايد.

گروه آماده‌ي فيلمبرداري مي‌شوند و مسؤول نور و همكارانش، مدتي را صرف تنظيم نورهاي تابيده شده از استخر طبقه‌ي پايين مي‌كنند كه از كف شيشه اي سالن به سقف اتاق مي‌تابد و تصوير جنبش سطح آب را بر روي آن شكل مي‌دهند. مرجان شيرمحمدي(نويسنده/ بازيگر) كه در اينجا به عنوان طراح صحنه و لباس در فيلمي كه همسرش كارگرداني مي‌كند همكاري دارد، به كمك دستيارانش وسايل و مبلمان موجود در صحنه را چك مي‌كنند كه با برداشت‌هاي قبلي تفاوت نداشته‌ و جابجا نشده باشند. همه سر جاي خود مستقر مي‌شوند و با فرياد «حركت»، امين حيايي آرام در را باز مي‌كند و در حضور سي جفت چشم كه از گوشه‌ها به او زل زده‌اند چندان كه گويي وارد خانه‌اي خلوت شده است قدم بر مي‌دارد و طول سالن را مي‌پيمايد. با «كات» گفتن كارگردان، كار امين هم به پايان مي رسد. اما چند دقيقه‌ي بعد، با ايده هاي جديدي كه به ذهن كارگردان و دستيارانش مي‌رسد و تغيير مسيري كه امين حيايي بايد طي كند صحنه تكرار مي‌شود. كم كم دارد صبح مي‌شود و در اين حال صداي گنجشك ها بزرگترين نگراني صدابردار فيلم است و حالا نوبت فيلمبرداري صحنه‌ي ديگري است كه در آن امين حيايي كنار درگاه ايستاده و دارد بالا را نگاه مي‌كند، در همين حال خدمتكار خانه كه نقش آن را نعيمه‌ي نظام دوست بازي مي‌كند با مجسمه‌ي عقابي كه در دست دارد از پشت به امين نزديك مي‌شود. در اينجا صحنه‌ي خيلي خنده‌داري اجرا مي‌شود كه فكر مي‌كنم براي اينكه بعداً جذابيتش در فيلم از بين نرود اخلاقاً مجاز نيستم بيان كنم. فقط همين را بگويم كه اين صحنه و حركات امين حيايي چنان افخمي و ساير عوامل و بازيگران را به خنده انداخته بود كه همه سرحال آمدند. بعد معلوم شد كه سروش صحت و محسن تنابنده هم در طبقه‌ي پايين مراسم شوخي و خنده‌ي مفصلي داشته‌اند. در اينجا فرصتي پيش آمد تا با امين حيايي كه براي هواخوري به حياط رفته‌بود گپي بزنم.

از او پرسيدم بعنوان يك سوپر استار سينماي ايران جذابيت سينما را در چه مي‌بيند و چرا علاقه‌ي مردم به فيلم‌هاي سينمايي به‌ گونه‌اي است كه اغلب دوست دارند فراتر از فيلم ديدن، مثل او بازيگر سينما باشند؟ حيايي در پاسخ به اين سوال از تجربه‌ي خودش بعنوان يك تجربه‌ي گام به‌گام و تدريجي مثال زد و تاكيد كرد بسياري از علاقمندان سختي‌هاي كار را نمي‌دانند و صحنه هاي نمايش داده شده در فيلم‌ها و راحت بازي كردن بازيگران را كه فقط با كسب تجربه و تحمل مرارت‌ بدست آمده مي‌بينند و چون نگاهشان به اين موضوع يك نگاه دقيق و جامع نيست، به محض ورود به كار پس مي زنند. او ادامه داد كه در زمان حاضر اگر كسي كه وارد اين عالم مي‌شود دوره‌هاي بازيگري را نگذرانده و براي گذران روزهاي دشوار پشتوانه‌ و اندوخته‌ي ديگري نداشته باشد و سختي‌هاي كار را نشناسد، بي‌گمان با آسيب‌هاي روحي مواجه خواهد شد. امين حيايي كه در سال 86، سيمرغ بلورين جشنواره‌ي سينمايي فجر را دريافت كرده و بازيگر محبوب سينما محسوب مي‌شود ادامه داد كه او نزديك به ده سال امكان انتخاب فيلم نداشت و اين ديگران بودند كه او را انتخاب مي‌كردند تا اينكه در اين سال‌ها به مرحله‌اي رسيده كه بتواند خودش فيلم‌ها را انتخاب كند. اين مسير سخت گاه براي بازيگران نا اميد كننده است اگرچه براي او چنين نبوده است. وي رمز جذابيت امين حيايي را امين حيايي بودن و امين حيايي ماندن خود مي داند و مي‌گويد يك بازيگر بايد هميشه خودش باشد و خودپسند نشود زيرا هيچ چيز بيش از اين نمي‌تواند او را از چشم‌ها بياندازد.

ديگر آسمان روشن شده بود و امين حيايي بايد به كارش باز مي‌گشت. من هم كم كم بايد آماده‌ي كارهاي روزانه‌ام مي‌شدم. بنابراين از گروه كه هنوز به كار مشغول بودند خداحافظي كردم و به سوي منزل حركت كردم. در راه با خود فكر مي‌كردم شايد يك دليل ديگر فيلم‌دوستي ما ايراني‌ها جدا كردن ما از روند زندگي عادي و استراحت فكري‌اي باشد كه با تلاش و زحمت عده‌ي زيادي در پشت صحنه‌ي فيلم‌ها بدست مي‌آيد.

سه‌شنبه ۲۸ آوریل ۲۰۰۹

خلیج فارس

سخن سردبیر

چند سالی است که ده اردیبهشت "روز ملی خلیج فارس" است؛ فرصتی برای شناساندن این پهنه آبی بی همتا برای مردمانی که همه اسناد تاریخی از همنامی این خلیج با نام سرزمین آن ها حکایت می کند. با این همه باید به تلخی اعتراف کرد که گنجینه ای به نام خلیج فارس زیر سایه سیاست گم است. از بلای کِشند قرمز که چند ماهی است قاتل بی رحم اکسیژن آبزیان شده و انبوهی از ماهی های مرده را به ساحل پس می دهد و بوی بدش در شهرهای بندری پیش می راند، تا عقب ماندگی یازده ساله ایران از قطر در بهره برداری از میادین مشترک گازی، از نقش نود درصدی خلیج فارس در تجارت کشور و در مقابل سهم کم بنادر ایران در تجارت منطقه و ناکامی ایده مناطق ویژه و آزاد در جلب سرمایه گذار، تا بی رمقی سواحل زیبای شمالی برای پذیرایی از گردشگران؛ همه و همه نشان می دهد که خلیج فارس ذخیره بی همتای "بد"استفاده ای است برای ما. روز ملی خلیج فارس می تواند بهانه ای باشد برای مهربانی بیشتر با این زیبای نیلی و قدر دانستن اش.

این نام را به خاطر بسپارید: "پیروز مجتهدزاده"
محمد معینی

دکتر پیروز مجتهدزاده، متولد 1324؛ 1945، استاد جغرافیای سیاسی و ژئوپولوتیک دانشگاه تربیت مدرس در تهران، مشاور پژوهشی دانشگاه سازمان ملل متحد و مدیر عامل بنیاد پژوهشی یوروسیک لنـدن است. از پيروز مجتهدزاده بيش از بيست عنوان به زبانهاى انگليسى و فارسى منتشر شده كه برخى از آنها عبارتند از: جغرافياى تاريخى خليج فارس، كشورها و مرزها در منطقه، جزاير تنب و ابوموسى، ايران مرزدار و مرزهاى خاورى ايران، خليج فارس و كشورها و مرزها، امنيت و مسائل سرزمينى در خليج فارس و نام خليج فارس در درازاى تاريخ. مستندات بی بدیلی که او برای دفاع از نام و هویت تاریخی خلیج فارس گردهم آورده و در مناسبت ها و مجامع و نشریات متعدد داخلی منتشر کرده، راه را بر کسانی که بر پایه یافته ها و مستندات علمی و تاریخی در پی اطمینان از پیشینه خلیج فارس و حتی جزایر مورد مناقشه ایران و امارات متحده هستند، هموار کرده است. دکتر مجتهدزاده در عین حال و در جریان اعتراض ها به گوگل ارث معتقد بود: " بنده هم به ارسال نامه های اعتراض آمیز برای تصحیح فوری چنین تحریفاتی، یعنی استفاده از عنوان خلیج ع ر ب ی، معتقدم اما این نامه ها باید نوعی وجاهت قانونی داشته و حاوی استنادات تاریخی، جغرافیایی و حقوقی باشند تا بتوانند یک مجموعه بزرگ جغرافیایی چون گوگل ارث را قانع کند".

نیل چشم های ایران زمین
اقبال مهاجرانی

تنها می نشینم در هواپیما. از هواپیماهای ایرانی همیشه ترسیده ام . حتا بیشتر از تله سیژ دربند. باز آنجا به یک نخی بندی. اینجا اما منم و آسمان و یک آهنین مرغ پیر فرسوده که می خواهد برایمان بپرد. از این زمین خاکی می کَنیم و می رویم کنج هوا. با اینکه کنار پنجره ام اما چشم هایم را بسته ام . صدای خلبان را می شنوم که می گوید :" خلیج همیشه فارس زیر پایتان است ". چشم هایم روشن می شوند . زل زده ام به یک پهنه ی نیلیِ نیلی . بُهتم برده است . زیر پایم است . هوس تله سیژ کرده ام یا کاش کف هواپیما شیشه ای بود. بالاترش خاک خاکی رنگ وطن است. پس این هم حتمن می شود آب وطن . هر لحظه به مقصد نزدیکتریم .
تنم لرزه گرفته، سیاحتش دارد تمام می شود. صدای خلبان دوباره در میاید که انگار باند را دارند می شورند. نیم ساعتی را باید این بالا بچرخیم . قند توی دلم آب می شود. حالا حواسم جمع جمع است. عین کودکان پنج ساله با صورت رفته ام توی شیشه .
واقعن زیباست. باریک و بلند رفته تا انتها. با دستم هی وجب می کنم. حریر آبی بر تنش . حتا پستی و بلندی اش هم پیداست .
یک جا سبز شده و یک جا آبی تر . مرغ آهنی هی چرخ می زند و چرخ می زند و من توی دلم جست و خیز می زند. خیره به این چشم های آبی ایرانم نگاه می کنم .

حقیقت و واقعیت
مهران شقاقي

"حقیقت" و "واقعیت" مفاهیمی سوا هستند که اغلب اوقات به اشتباه یکی تلقی می‌شوند. این‌که حق و حقیقت چیست با این که واقعیت موجود چیست، تفاوت دارد. مثلا شیعیان معتقدند جانشینی پیامبراسلام حق پسرعموی او، علی‌بن‌ابی‌طالب، بوده‌٬ در حالیکه واقعیت تاریخی آن است که آن منصب به ابوبکر رسید. یا بسیاری موارد دیگر اینچنینی. این‌که تنها به مفهوم حق و حقیقت تکیه کنیم و بر آن اصرار ورزیم٬ به آن مفاهیم و پدیده ها جنبه واقعی بودن در جهان نمی‌بخشد. در مساله خلیج‌فارس هم٬ واقعیت آن است که از سالها پیش صدا و جلوه‌هایی که از سواحل جنوبی آن به گوش و چشم جهانیان می‌رسد٬ جذابتر و فریبنده‌تر از آنهایی است که از ساحل شمالی آن برمی‌خیزد. این "واقعیت" هم با اقدامهای نمادینی چون امضای اعتراض‌نامه‌ها در دنیای مجازی تغییر نمی کند٬ همت می‌خواهد٬ برنامه‌ریزی و تلاش همه ما را می طلبد؛ همه مایی که برایمان مهم است چه تصویری از ایران و ایرانی در جهان انعکاس می‌یابد٬ در هرکجا که هستیم و به هرکاری مشغول

غم دوری از خانه
صفورا

اسم خلیج فارس، الان بیشتر به یک نوستالژی تبدیل شده برای آدمای ایرانی خارج از ایران. فارغ از همه غوغاهایی که جدیدا به پا شده بر سر اسم این خلیج مهم، ولی راستش من نمی تونم خیلی باهاش ارتباط برقرار کنم. الان چند روزه دارم به این موضوع فکر می کنم. همه اش به این فایل {خلیج فارس} که گوشه سمت راست صفحه نمایش کامپیوترم چشمک می زنه زل می زنم شاید از خجالتش دربیام ولی نمیشه. بیشتر از یک خط نمی تونم درموردش بنویسم. شاید زیادی به موضوع نزدیکم! بالاخره اگه از در خونه بیام بیرون و ۳ تا خیابون رو رد کنم می رسم به خلیج فارس. ولی نمیشه، مسخره است نه؟ می گن اونایی که بیرون ایران هستند، ایرانی تر هستند و اونایی که توی ایران زندگی می کنند، بیشتر از ایران مینالند. ولی این یک قسمت خلیج ایرانی که تصادفا خارج ایران هم واقع شده، موضوعش فرق می کنه. انگار فقط غم دوری از خانه را تشدید می کنه به جای اینکه مرهم باشه

فرقی نمی‌کند
مهدیه نوروزیان

وقتی ایمیلی برای رای دادن به نام خلیج فارس برایمان می‌آید، احساس می‌کنیم وظیفه داریم رای مثبت بدهیم. چون برایمان مهم است که این دریا را که شاید فقط از ساحل دبی آن را دیده‌ایم، خلیج فارس بنامند نه عرب. اما آیا واقعا فرق می‌کند؟ اگر همه‌ی کتاب‌های جغرافی دنیا خلیج فارس را به همین نام بخوانند، چه چیز از آن ما شده است؟ عزت و احترام؟ برتری تاریخی؟ وسعت سرزمین؟ برتری استراتژیک؟ آیا سهم ما را از منابع و منافع خلیج فارس بیشتر می‌کند؟ آیا نقش اقتصادی، نقش امنیتی و سیاسی ما را در منطقه بیشتر می‌کند؟ خیر.
چرا نباید درایت، احساس مسئولیت و نوع دوستی ما نقش امنیتی و سیاسی‌مان را در منطقه بیشتر کند؟ چون ما نمی‌توانیم احساس خودبرتربینی‌مان را نسبت به اقوام دیگر در همسایگی مان و احساس خودکمتربینی‌مان را نسبت به اروپایی‌ها و امریکایی‌ها از خودمان جدا کنیم. چرا نباید کار و تلاش ما و مصرف صحیحمان نقش اقتصادیمان را در دنیا بیشتر کند و از مصرف‌کننده به تولیدکننده و تعیین‌کننده تغییر دهد؟
نه؛ فرقی نمی‌کند خلیج فارس باشد یا خلیج یا خلیج عربی. ما نیستیم آنچه که دوست داریم باشیم و حتی نمی‌خواهیم برای رسیدن به آن تلاش کنیم. امضا کردن نظرسنجی‌های مختلف، تنها عذاب وجدانمان را بابت سهمی که در ساختن ایران ایفا نکرده‌ایم، کم می‌کند

نام و سرزمین باقی
شهره منشی پور

شاید همه آنچه از تقسیم بندی اجتماعی فرهنگی و گاه انسان شناسی در تعاریف ما از انسانهای گوناگون در ذهن نقش می بندد تنها با ذکر نامی از محل تولد یا محل زندگی خلاصه شود و شاید همه آنچه از داشتنی ها برای ما ارزشمند است تنها سرزمین مادری باشد و تعلقات قلبی ما به جایی که در آن زندگی می کنیم یا زندگی کرده ایم. این سرزمین های مادری و این نام ها و تعلفات می تواند همیشه به خاطر آورد خاکی را که برای حفظ اش جان هزاران انسان تقدیم شده وغرور و احساسات وطن خواهانه بی شماری را که فدا شده. همه آنچه از من تصویر می شود، تا همیشه، به نام سرزمین من بسته است و سرزمین من؛ "ایران"، با کوه ها و کویرها، با رودها و جنگل ها و دریاهایش، با همه نام هایی که من می خوانم، تا همیشه باقی خواهند ماند؛ با خزر و دماوند و کوبر لوت و دشت نمک و زاینده رود و کارون و اروندرود و خلیج فارس. نام ها و سرزمینی که تا همیشه باقی خواهند ماند.

خلیج فارس مادر ماست
محمد خواجه پور

حفظ اراضی از زمان زندگی اجتماعی انسان سابقه دارد. اما هر چه به پیش می‌رویم و انسان زندگی اجتماعی گسترده‌تری پیدا می‌کند این مفهوم به تمامیت ارضی تبدیل می‌شود و در قرن‌های اخیر که دولت-ملت‌ها شکل گرفته‌اند و ملیت تقویت شده است. این تمامیت ارضی بیش از گذشته به ناموس افراد تبدیل شده است. دفاع از نام خلیج فارس نیز بخشی از ناموس‌بازی ناسیونالیستی ماست. چیزی که برای تعریف هویت خود با آن احتیاج داشتیم. اما همیشه چرخ بر همین منوال چرخیده است؟ و آیا در آینده نیز این گونه خواهد بود؟ برای مردمی که در کرانه‌های این دریا زندگی می‌کرده‌اند تقسیمی که ما می‌شناسیم، مفهومی گنگ است. دکتر محمدباقر وثوقی استاد تاریخ در کتاب «تاریخ مهاجرت اقوام در خلیج فارس» این تئوری را مطرح کرده است که مردم ساکن در دو سوی دریا هر وقت شرایط زندگی در یک سو فراهم‌تر بوده است به آن طرف رفته‌اند. سال‌ها جهت حرکت از جنوب به شمال بوده که در واقع جهت گسترش اسلام است و در دوره‌های اخیر حرکت از شمال به جنوب بوده که منطبق با اقتصاد و نفت است. به خاطر همین شما به هر کدام از کشورهای حوزه خلیج‌فارس بروید مردمان بسیاری از جنوب ایران را می‌بینید که در آنجا زندگی می‌کنند. اما تشکیل دولت‌ها در اواخر قرن بیستم باعث شده است آن‌ها مجبور به انتخاب یک هویت شوند. عرب یا ایرانی؟ چیزی که هنوز در اعماق وجود آن‌ها قابل درک نیست. هنوز هم بسیاری از همطونان ما تابعیت این کشورها را می‌پذیرند چون به سادگی شرایط زندگی در آنجا را بهتر می‌بینند. مهاجرت از سرزمین ایران که اکنون عادی شده است برای مردم جنوب و دریا یک سنت قدیمی است، برای آن‌ها دریا ناموس نبوده، دریا و آن‌سوی دریا مادر بوده جایی که زندگی می‌بخشد حتی وقتی امیدها بریده باشد.

وه چه بی نام و بی نشان که منم
نسيم راستين

امارات که زندگی کنی اسم "خلیج فارس" برایت مفهوم دیگری پیدا میکند. وقتی در هر شیخ‌نشین خیابانی را به نام "الخلیج العربی" ببینی. وقتی نام شرکت‌ها و مغازه‌ها "الخلیج العربی" است. وقتی در نقشه‌ سررسیدهای سال نو کلمه "خلیج" جایگزین اسم واقعیش باشد. وقتی در یک قرارداد مهم کاری آنچنان بحثی برای اثبات حقانیت عربی یا فارس بودن این خلیج در بگیرد که یا تو باید از حق ملی و تاریخیت دفاع کنی و از سود مالی بگذری و یا به خاطر پول نام خلیج‌فارس را در چند ثانیه به یک عرب بفروشی. شاید هم اصلا اهمیتی نداشته باشد. بگذار هر کس هر چه میخواهد صدایش کند.
کاش بهش برسند. کاش آلوده‌اش نکنند. کامیون کامیون سنگ تویش خالی نکنند برای ساختن جزیره هایی عظیم و فروش آنها. کاش ماهیها و موجودات دریایی به خاطر خودخواهی‌هایشان تلف نشوند.آنگاه شاید رضایت بدهی که غیر از "خلیج فارس" چیز دیگری هم صدایش کنند.
اما چه میشود کرد.اینجا کشور تو نیست. کشور تو آنسوی همین آب است با قوانینی متفاوت. و تو کاری جز دلسوختن ازت برنمی آید.

خلیج فارس خوب است
لادن کریمی

خلیج فارس خوب است. پدرم می‌گوید ما باید خلیج فارس را دوست داشته باشیم و کلی هم امضا کنیم. مادرم می‌گوید دریای خزر بهتر است ولی پدرم می‌ گوید امیدی به آن نیست این یکی (منظورش خلیج فارس است) بهتر است. من هم خلیج فارس را دوست دارم چون یک بار که داخل آب آن رفتم مریض شدم و دو هفته مدرسه نرفتم از آن موقع همیشه می‌گویم برویم خلیج فارس ولی مادرم حرف‌های بدی به من می‌زند که مربوط به عمه خانمم می‌شود. یک بار هم سوار خلیج فارس شدم با چیزی که شبیه کشتی سندباد بود و یک تفنگ خیلی خیلی گنده هم جلویش بود؛ خلیج فارسش خیلی شلوغ بود همه‌اش از این قایق‌ها که عین موتور آقا رضا (پسر همسایه بغلی) تک چرخ می‌روند از کنارمان رد می‌شد، یک عالمه هم هلی کوپتر از بالای سرمان رد می‌شد، من خلیج فارس را خیلی دوست دارم اما کاش که خلوت‌تر باشد و کمی هم آبش را کمتر کنند چون خیلی زیاد است و مامانم نمی‌گذارد شنا کنم. پدرم می‌گوید فردا من به خلیج فارس افتخار می‌کنم و مامانم باز هم راجع به عمه خانمم حرف هایی می زند. در پایان پدرم می‌گوید بنویسم که خلیج فارس خوب است و ما نباید در آن آشغال بریزیم.

سندرم خلیج فارس
مجید آل ابراهیم

نوشتن در باره خلیج فارس کار ساده ای نیست. از هر زاویه ای که به این موضوع بپردازیم با مشکلاتی رو برو هستیم که قلم را از نوشتن باز می دارد. شاید نگاهی کوتاه به سرفصلهایی که می توان در باره آنها نوشت کمک کند تا بتوان منظور را واضح تر بیان کرد.

1- نام خلیج فارس و هویت ملی
بحث تغییر نام خلیج فارس به هر نام دیگری به نوعی با هویت و غرور ملی ما و در نهایت استقلال و یک پارچگی کشور ارتباط دارد. اینکه توجه همه ایرانیان را به خطرات این تغییر نام جلب کنیم و از آنها بخواهیم که در باره آن حساس باشند و فعالانه با آن برخورد کنند، بسیار خوب است ولی هر کاری پیش نیازهایی دارد که بدون آنها راه به جایی نخواهیم برد. مهمترین پیش نیاز در این زمینه وجود تعریفی روشن از هویت و غرور ملی (و نه قومی) برای مدیران جامعه و توجه آنها به تقویت آن است. برخورد گزینشی و ابزاری با هویت و غرور ملی نتیجه ای بجز بی هویتی و بی اعتنایی ندارد. به همین دلیل نمی توان شاهد یک پارچگی جامعه و مدیرانش در برخورد با یک خطر حتمی باشیم که اگر چه مانند جنگ چهره ای خشن ندارد ولی اثرگذارتر و مخرب تر است. به عنوان نمونه می توان به تغییر نامی که تغییر مرزهای کشور را بدنبال دارد اشاره کرد. حال سوال اینجاست که آیا می توان به موضوع خلیج فارس از این منظر پرداخت؟

2- محیط زیست خلیج فارس
شبانه روز و بطور خستگی ناپذیر در حال تخریب محیط زیست هستیم و در این راه مسابقه های بزرگ هم برگزار می کنیم. فجایعی که بر سر محیط زست ایران آمده بی شمارند ولی نمی توان از آنها نوشت چون هر کدام از این فجایع به جایی ربط پیدا می کنند که نباید چیزی در باره آنها گفت و نوشت. فجایعی که گاه به فجایع انسانی نیز انجامیده است. در این میان تهدیدهایی نیز وجود دارند که اگر چه هنوز آسیب نرسانده اند ولی در آینده نه چندان دور اثر خود را نشان خواهند داد.
در تخریب محیط زیست خلیج فارس با دیگر کشورهای منطقه رقابت تنگاتنگی داریم. از آلودگی های صنعتی و نفتی و نظامی گرفته تا ساخت جزیره های مصنوعی. البته تهدیدهای مهمی هم هست که نمی توان به آنها اشاره کرد. حال در باره کدام یک از این خطرهای بالفعل و بالقوه می توان آزادانه نوشت و هشدار داد که با منافع ملی مان مغایرتی نداشته باشد؟

3- منابع طبیعی و اقتصاد خلیج فارس
آیا ذکر اینکه با داشتن طولانی ترین ساحل و امکانات و توانایی ها حتی در برداشت از منابع طبیعی مشترک هم ناکام بوده ایم مشکلی درست نمی کند؟ آیا موفقیت یک امیر نشین کوچک در برپایی منطقه آزاد تجاری و شکست ما در این زمینه قابل ذکر است؟

4- تاریخ خلیج فارس
آیا می توان از تمام زوایا به کل تاریخ این منطقه پرداخت یا فقط باید یک برش از تاریخ را از زاویه ای که برخوردی با دیگر مسایل نداشته باشد و مورد پسند همه هم باشد، باید ساخت و نقل کرد؟!

5- خلیج فارس و دیپلماسی و سیاست
سهم مدیران جامعه و توانایی آنها در دیپلماسی و سیاست و مقدم دانستن منافع ملی به دیگر منافع نیز زاویه ای دیگر است و نزدیک شدن به آن چندان ساده به نظر نمی رسد.

6- این فهرست را می توان تا هر جایی ادامه داد مانند سرفصل هایی همچون خلیج فارس و هنر و ادبیات یا گردشگری در خلیج فارس.

شاید تنها چیزی که بتوان در باره آن نوشت بیماری "سندرم خلیج فارس" باشد. در دوران جنگ اول خلیج فارس (آزادسازی کویت) بیماری خاصی در بین سربازان شایع شد که آن را سندرم خلیج فارس می نامیدند. علایم این بیماری افسردگي، خستگي مزمن، اختلالات شناختي (كاهش توانايي محاسبه، تفكر منطقي، ارزشيابي، يادگيري و يادآوري)، برونشيت، آسم، اضطراب، و اختلالات جنسي بود. آن جنگ تمام شد و مدت هاست که دیگر یادی از این بیماری نمی شود ولی گویا نشانگانش بین کشورهای حاشیه این خلیج تقسیم شده است. اختلالات شناختی سهم کشورهای حاشیه جنوبی شد و مابقی به شمالی ها رسید.

در «قيد» نام بودن
رضا گنجي

در مقابل اقدام بسياري از كشورها و به خصوص همسايگان جنوبي‌مان كه سال‌هاست مي‌كوشند كلمه‌ي «فارس» را از نام «خليج فارس» حذف كرده يا تغيير دهند، قابل درك و ستودني است كه عده اي تلاش كنند به مقابله با اين تحريف برآيند و بر تغييرناپذير بودن نام «خليج فارس» تأكيد كنند. اما اين مساله گاه با بدسليقگي‌هايي همراه است كه از جمله‌ي آنها مي‌توان به افزودن قيد «هميشه» بر سر نام «فارس» اشاره كرد. اگر فارغ از هيجان‌ها وعلايق نژادي و اسناد تاريخي كه در اختيار داريم به موضوع نگاه كنيم خواهيم ديد كه «خليج هميشه فارس» همچون «بندر هميشه عباس» و «اقيانوس هميشه هند» يا «درياي هميشه آدرياتيك»، هم به لحاظ مفهومي و هم ازديدگاه دستوري تركيبي نادرست است زيرا قيد «هميشه»، بر خلاف قيدهاي تأكيد چون «بي گمان» و «لاجرم»، مفهوم تأكيدي و ايجابي ندارد و در دسته بندي قيود نيز در گروه قيدهاي زمان قرار دارد كه معمولاً بر سر «فعل» مي‌آيند. بنابراين همراه كردن آن با «فارس» نه تنها مفهومي را به آن نمي‌افزايد بلكه حتي از نظر حقوقي هم ثمري براي ما ندارد. از سوي ديگر همانطور كه «عباس» صرفاً نامي است بر بندري كه تا پيش ازخروج پرتغالي‌ها توسط شاه عباس «گمبرون» ناميده مي شد، «فارس» نيز فقط يك نام است بر آبراهي كه سرزمين پارس را از شبه جزيره‌ي حجاز جدا مي‌كند. خليجي كه سرتاسر سواحل شمالي‌اش به ايران اختصاص يافته و كناره‌هاي غربي و جنوبي آن بين هفت كشور عربي تقسيم شده است. بايد توجه داشت كه اطلاق نام رسمي و تاريخي «فارس» بر اين خليج اگرچه نشان از اهميت و قدمت وتسلط بزرگترين همسايه‌ي آن دارد اما نشانه‌ي تعلق آن نيست. همچنان كه نام هند بر اقيانوس ما بين سه قاره‌ي آفريقا و آسيا و اقيانوسيه، مالكيتي براي هنديان پديد نمي‌آورد. بنابراين در پيگيري مسايل مربوط به تحريف نام «خليج فارس» بايد مراقب بود كه اين موضوع جنبه‌ي برتري جويي نداشته باشد و در اين مسير خود ناآگاهانه دست به تحريف نزنيم. در قيد نام صحيح باقي بمانيم و بر سر آن قيد ديگري نيفزاييم


* خلیج فارس


خلیج فارس آبراهی است که در امتداد دریای عمان و در میان ایران و شبه جزیره‌ عربستان قرار دارد. مساحت آن ۲۳۳٬۰۰۰ کیلومتر مربع است، و پس از خلیج مکزیک و خلیج هودسن سومین خلیج بزرگ جهان بشمار می‌آید. این خلیج توسط تنگه هرمز به دریای عمان و از طریق آن به دریاهای آزاد مرتبط است. از غرب نیز به دلتای رودخانه اروندرود که حاصل پیوند دو رودخانه دجله و فرات و پیوستن رود کارون به آن است، ختم می‌شود. کشورهای ایران، عمان، عراق، عربستان سعودی، کویت، امارات متحده عربی, قطر و بحرین در کناره خلیج فارس هستند. به سبب وجود منابع سرشار نفت و گاز در خلیج فارس و سواحل آن، این آبراهه در سطح بین‌المللی، منطقه‌ای مهم و راهبردی بشمار می‌آید. زمین شناسان معتقدند که در حدود پانصدهزار سال پیش، صورت نخستین خلیج فارس در کنار دشت‌های جنوبی ایران تشکیل شد و به مرور زمان، بر اثر تغییر و تحول در ساختار درونی و بیرونی زمین، شکل ثابت کنونی خود را یافت. جزایر مهم آن عبارت‌اند از: قشم، بحرین، کیش، خارک، پورموسی، تنب بزرگ، تنب کوچک و لاوان که تمامی آنها به جز بحرین به ایران تعلق دارد. بندرهای مهمی نیز در حاشیه خلیج فارس وجود دارد که از آنها می‌توان بندر شارجه، دوبی، ابوظبی، بوشهر و بندرعباس را نام برد.
دریانوردی در خلیج فارس سابقه بسیار طولانی دارد ولی اولین مدارک قطعی در این زمینه به قرن چهارم قبل از میلاد مربوط است. پس از بسته شدن راه تجارت بین شرق و غرب در دوره عثمانی، پرتغالی‌ها متوجه اهمیت این خلیج شدند، به طوری که سراسر قرن شانزدهم میلادی خلیج فارس را در تصرف خود داشتند. اما پس از آن انگلستان توانست کشورهای رقیب را از آن خارج کند و در آغاز قرن نوزدهم بر آن تسلط یابد. با این حال، در سال‌های بعد نیز کشورهای حاشیه جنوبی آن به تدریج مستقل شدند و انگلستان پایگاه‌های خود را از دست داد

سه‌شنبه ۲۱ آوریل ۲۰۰۹

الگوی مصرف

گمشده زندگی ایرانی
مریم نبوی نژاد
سالی گذشت ، سال تولد چند نشریه تازه ایرانی بود که همگی در یک حال و هوا هستند. همه قرار است درباب سبک و سیاق زندگی ایرانی بنویسند. خبررسانی کنند. عکس منتشر کنند و به مخاطبانشان پیشنهاد کنند که چگونه بهتر و زیباتر زندگی کنند. اگر قرار باشد وضع زندگی طبقه متوسط ایرانی را تنها با ورق زدن چند تایی از این نشریات سبک و سنگین کنیم به نظر می آید که شهر در امن و امان است . همه مشکلات حل شده است و خانواده ایرانی با آن جیب پرش کار دیگری جز خریدن و مصرف کردن ندارد. گمشده "لایف استایل ایرانی" الگوی مصرف است.الگوی مصرف هم می شود چیزی همانند خود مصرف که ناگهان عبارت مد روز می شود و می توان به جا و بیشتر بیجا مصرفش کرد. برایش جوک می سازند. چرا نسازند؟ هرچه باشد رفتار ملی ما در رویارویی با واقعیت های هراس آور کشورمان همین است. اینجوری راحت تر می توان از آن فرار کرد یا جایی زیر فرش قایمش کرد. واقعیت هایی چون واردکننده رده اول گندم دنیابودن . ارقام حیرت آور واردات بنزین آن هم برای کشوری نفتی. راستی هنوز هم رسم جارو کردن کوچه وخیابان با فشار آب شلنگ را داریم؟سالها پیش بود که همکارمان همایون خیری نوشت که در شهرشان به مردم یاد می دهند که چگونه در کمتر از چهاردقیقه استحمام کنند. از آن متاع " لایف استایل" وارداتی همه رقمش موجود است . این هم یک رقمش است. اگر از نویسندگان نشریاتی باشید که پیشتر حرفشان رفت، آیا جایی برای این رقم نگاه کردن به مصرف و نوشتن درباره آن دارید؟
چیزی شبیه ما
نسیم راستین
سفره پر بود از کناره‌های نانی که با دست از اطراف جدا شده و تلنبار شده بود وسط سفره. برکت خدا همینطوری مفت و مسلم همراه بقیه پس مانده‌های غذا در سطل آشغال سرازیر می شد. ماشالله یک ذره دو ذره هم که نبود.آن همه غذا درست کرده بود برای چهار تا مهمان و با اصرارزیاد کشیده‌بود تو بشقاب‌هایشان. غذاهای نیم‌خورده و نان‌های تکه تکه شده را آخر شب در یک کیسه زباله گذاشت دم در. قاطی زباله ها فقط غذا که نبود؛ بطری نوشابه، شیشه خیارشور و روزنامه باطله هم بود. نکرده بود این‌ها را از هم جدا کند تا قابل استفاده باشد. وقتی برگشت بالا ساعت حدود یازده شب بود. ظرفها را چید توی ماشین‌ظرفشویی و روشنش کرد، بعد هم جاروبرقی را روشن کرد و شروع کرد به تمیز کردن خانه درآن وقت شب.میخواست شب با خیال راحت بخوابد و کاری برای فردا صبح نمانده‌باشد. بعد از کمی کار گرمش شد. لای پنجره را باز کرد تا هوای خنک دی ماه کمی وارد اتاق شود. نه شومینه را خاموش کرد و نه شوفاژ‌ها را کم کرد. دست آخر وقتی داشت میوه‌های کیلو کیلو خریده‌شده را توی یخچال جا می‌داد رو کرد به دخترش و گفت: شانس آوردیم امشب نه برق رفت، نه گاز و نه آب؛ وگرنه آبرومون میرفت!
یک پیشنهاد مشوق مصرف برای کاهش مصرف
رودابه برومند

تنها فروشگاهی که پیش از تاسیس زنجیرهٔ شهروند در تهران طیف وسیعی از اجناس را در خود جای می‌‌داد، دو فروشگاه کورش بودند معروف به کورش بالا و پایین، که پس از انقلاب به قدس تغییر نام دادند. به غیر از اینکه یکی‌ زیر چادری عظیم ساخته شده بود، و دیگری در یکی‌ از نقاط مهم تجاری پایتخت قرار داشت، خرید در این دو مجموعه در زمان خود به دلیل اندازه بزرگ و شکل ارائه اجناس تجربه ای متفاوت بودند. و این پیش از انفجار شهر تهران از انباشتگی از جمعیت و ازدحام به شکل امروزی اش بود.در سال ۱۳۷۲ به همت شهرداری تهران نخستین فروشگاه زنجیره‌ای شهروند، در میدان آرژنتین تهران افتتاح شد، و اکنون ۱۷ شعبه‌اش در پایتخت دایر هستند. شعار تبلیغاتی شهروند "صرفه در وقت، آرامش در خرید، اطمینان در مصرف" است و هدف از تاسیس آن عرضهٔ کالا‌های بیشتر در یک مکان برای کاستن از حجم ترافیک و مشکلات ناشی‌ از آن و جلوگیری از اتلاف وقت خریداران است. شهروند که طبق ادعای خودش از "بن مارشه"، نخستین فروشگاه زنجیره‌ای بزرگ فرانسوی ایده گرفته، در مقابل فروشگاه‌های غول آسای سایر کشورها نمونه کوچک و محدودی به شمار می‌‌آید که هنوز قدرت تامین نیاز‌های یک توقف برای خرید را ندارد.در مقابل در آمریکای شمالی فروشگاهی به نام "کاسکو" وجود دارد، که از تمام عناصر بازاریابی و جلب مشتری برای خرید‌های پر حجم و عمده در آن استفاده شده و حتی با داشتن مبلغی نه چندان ارزان برای حق عضویت سالانه، بزرگترین رقیب برای فروشگاه‌های کوچک و محلی به شمار می‌‌آید. تعداد این فروشگاه‌های بزرگ زنجیره‌ای در این سر دنیا با ایران قابل مقایسه نیستند، و از بسیاری جهت مقایسه آنها منطقی‌ نخواهد بود. اما آنچه مسلم است، آنچه در دنیای مصرفی غرب زیاده روی به شمار می‌‌آید و اقتصاد محلی و خرده پا را نابود می‌کند، چیزی است که می‌‌تواند، زندگی‌ شهری مانند تهران را به شکلی‌ متفاوت نجات دهد. ارائه اجناس به صورت عمده و با مطالعه کشش بازار و قدرت خرید مشتری می تواند الگوی فروشگاه‌هایی‌ قرار گیرد که در نقاط حساب شده، خرید‌های هفتگی یا ماهیانه را جایگزین توقف‌های کوتاهتر کنند. زمانی‌ که صرف خرید می‌‌شود در گرو این است که چه میزان از نیاز در آن پاسخ داده شود و در زندگی‌ شهری، و به خصوص زندگی‌ کلان شهری مانند تهران، یکی‌ از متغیر‌هایی‌ که الگوی مصرف را به شدت تغییر می‌‌دهد، زمان و صرفه جویی در آن است.
الگوی مصرف٬ تصحیح یا تبیین؟
مهران شقاقی

ما ایرانیان٬ که انصافاً چنانکه از قدیم هم گفته‌اند٬ همه چیزمان به همه چیزمان می‌آید٬ کدام کارمان از روی الگو و برنامه است که مصرفمان باشد؟ از انعقاد نطفه‌ا‌مان بگیر تا رشته‌ی دانشگاهی -که شاید بخوانیم- الی شغل و ازدواج و تشکیل خانواده و عاقبت مرگ نابهنگام‌مان. در بهترین حالت شاید الگویمان همان الگوی دامداری-کوچندگی کهن است: اگر مایحتاجی مهیا باشد حداکثر استفاده را می‌کنیم و اگرهم ممکن٬ انبار و احتکار می‌کنیم و اگر نباشد قناعت پیشه می‌کنیم. از همان قندوشکر و کره‌های کوپنی بگیر تا این اواخر فیلم و موسیقی و کتاب اکترونیکی. این یکی که اخیر است البته٬ اما الگویش همان است؛ هارد رایانه هر ایرانی را که سرکشی کنی٬ پر است از بیش از ده‌ها هزار ساعت فیلم و موسیقی و ای-بووک با بی نهایت تنوع٬ که هر هفته هم به لطف دوستانی که از کپی‌رایت چیزی به گوششان نخورده٬ بزرگتر و بزرگتر می‌شود. اگر بپرسی که چقدر سلیقه‌ات عظیم است-!- می‌گوید که آرشیو می‌کند برای بعد؛ خودش هم فکر نکرده که آیا اصلاً انسان ایرانی که متوسط مطالعه‌اش ۲۰ دقیقه در سال برآورد شده٬ آنقدر فارغ از دغدغه می‌شود که آن سرمایه عظیم را حتی یکبار ببیند؟ آیا چیزهای بدرد نخوری که نسل پدرانش کلکسیونی کردند -مثل جلد کبریت یا تمبر- ندیده‌است یا فقط دوست دارد همان الگوی نسل گذشته را پیاده ‌کند روی چیزی که مد زمانه‌اش باشد...
باید کاری کرد ؛ همیشه و زود
محمد معينی
زباله محصول بي واسطه مصرف است. هفتاد ميليون جمعيت ايراني روزي سخاوتمندانه چهل هزار تن زباله تقديم محيط زيست مي كنند كه از اين مقدار فقط چهار درصد بازيافت مي شود! سوييس با بهترين عملكرد در سال 2008 نيمي از زباله هاي خود را بازيافت كرد. آمريكايي ها 28 درصد زباله هاي خود را بازيافت مي كنند كه اين ميزان طي پانزده سال گذشته دو برابر شده، نود درصد آلماني ها با علاقه شخصي به جداسازي زباله ها مي پردازند و ژاپني ها يك پنجم زباله هاي خود را به چرخه مصرف بازمي گردانند. يونان در اروپا البته در بازيافت زباله نيم قرن عقب تر از ساير كشورهاي اروپاست و در ايتاليا نيز با 28 مورد نقض قواعد زيست محيطي اتحاديه اوپا، 63 درصد زباله ها دفن مي شود ... مي بينيد كه حتي قهرمان بازيافت زباله هم فقط مي تواند نيمي از زباله ها را به چرخه مصرف برگرداند. عمر دنيا هر چه قدر هم كه زياد باشد، دل زمين و دشت و كوه و بيابان و دريا هم هر چه قدر گنده باشد براي انباشته شدن از زباله، بالاخره يك نقطه پاياني هست. هفتاد ميليون ايراني حتي اگر روزي صد گرم كمتر زباله توليد كنند، هر سال طبيعت از شر بيشتر از دو و نيم ميليون تن زباله به دور خواهد بود. بايد كاري كرد؛ هميشه و زود.
وندال‌ها در مبارزه با الگوی مصرف
محمد خواجه‌پور
در بسیاری مواقع فرض می‌شود که عدم رعایت الگوی مصرف و رفتارهای نامناسب در مصرف، حاصل ناآگاهی اجتماعی فرد است. در بیشتر پیشنهادها برای اصلاح الگوی مصرف آموزش و آگاهی‌بخشی نخستین و مهمترین برنامه است. اما اگر کمی دقیق‌تر به نمونه‌های خود نگاه کنید گاهی دیده می شود که فرد با وجود آگاهی از اشتباه بودن کار خود به طور عمدی به آن اقدام می‌کند. در برخی موارد فرد رفتار خود را به نوعی مبارزه با اجتماع و وضعیت موجود می‌داند. شاید بارها این جمله را شنیده باشید: «دور بریزم بهتر از اینه که این‌ها شکم گنده کنند.» می‌توان این گونه برخوردها را نوعی از رفتار وندالیستی خواند. وندال‌ها کسانی هستند که تمايل به تخريب آگاهانه، ارادي و خود خواسته اموال، تاسيسات و متعلقات عمومي دارند. «تخریب آگاهانه» و «ضد اجتماعی» ‌بودن این رفتار نکته‌ای است که باید به آن توجه کرد.گاهی وقت‌ها احساس می‌کنم ما در ایران دچار نوعی وندالیسم عمومی هستیم. نارضایتی از دیگران، همشهریان و هم‌وطنان را می‌توان در کلام بیشتر آدم‌ها شنید و فهمید. همین نارضایتی است که فرد را آگاهانه به سمت تخریب جامعه و منابع گران‌بهای آن می‌کشاند. ما وندال‌ها به جای این که در این تخریب احساس بدی داشته‌ باشیم احساس می‌کنیم که با مصرف بی‌رویه به جامعه‌‌ی خود دهن‌کجی می‌کنیم. یک دهن‌کجی که بیش از هر چیز خود ما را زشت می‌کند.

یک نکته اسفناجی در اصلاح الگوی مصرف
لادن کریمی

در راستای اصلاح الگوی مصرف روشی جدید را برای طبخ اسفناج پیشنهاد می‌دهم؛ در روش قدیمی، یک خروار اسفناج را پاک نموده و می‌شوریم سپس در یک دیگ بزرگ می‌ریزیم و در آن را می‌گذاریم تا اسفناج آب بیاندازد و بپزد نتیجه حاصله از هر یک کیلو اسفناج تازه ۱۰۰ گرم اسفناج پخته شده است.اما در روش جدید و پیشنهادی بنده، اسفناج هارا پاک کرده و شسته سپس در داخل دیگی از آب جوش و نمک می‌ریزیم و پس از ۱۵ دقیقه آن را آبکش می‌کنیم، نتیجه حاصله هر یک کیلو اسفناج تازه ۷۰۰گرم اسفناج پخته شده و آبدار و لذیذ. نتایج صرفه جویانه این روش طبخ حتی در رفع حاجت اهالی خانه نیز پدیدار می شود

چهارشنبه ۱۵ آوریل ۲۰۰۹

طنز

سخن سردبیر

موضوع شماره پیش رو طنز است. طنز از زمره مقولات سهل‌و‌ممتنع است. از همان چیزهایی که ما همه فکر می‌کنیم قابل هستیم ولی نیستیم٬ مثل مشاوره پزشکی‌دادنمان٬ سیاسی‌بودنمان٬ شاعربودنمان٬ قهرمان بودنمان و خیلی چیزهای دیگر.

سردبیر٬ از آنجا که قرار است این‌ مکان جایی باشد برای تمرین دموکراسی و تساهل و تسامح٬ خیلی بر “طنزناب بودن مطالب طنز تمرکز نکرده‌است و قلمهای مختلف را در ارایه سلایق طنزی‌شان آزاد گذاشته است.


طنز٬ لودگی و مسخرگی

مهران شقاقی

طنز نشان‌دادن چیزهای متناقض و غیرمنطقی است به دیگران و متوجه کردن آن‌ها به طنزآمیز بودن‌ آن چیزها یا رفتارها.

در مقابل لودگی و یا مسخره کردن٬ اختلال روانیی است که کسی با تحقیر٬ دست انداختن و آزار دیگری قصد نشان‌دادن برتری‌اش و ارضای غریزه برتری‌جوییش را دارد؛ مثلاً اعلان این دیگری عیبی دارد و تمسخر آن٬ که البته گفتن یا نگفتنش هم دردی از کسی دوا نمی‌کند.

بسیاری این دو را از هم تفکیک نمی‌کنند و لودگی‌شان را به حساب طنز پردازی‌شان می‌گذارند٬ غافل از این‌که طنزپردازی دخلی به آزار روانی‌دیگری ندارد.

در تاریخ و ادبیات ما طنزپردازان زیادی ذکر شده‌اند٬ از جحیٰ و بهلول و ملانصر‌الدین بگیر تا عبید و حافظ و تا نسیم شمال. از معاصران هم٬ نامِ که باقی خواهد ماند٬ تاریخ باید قضاوت کند.

در میان ما ایرانیان مسخره‌کردن رواج بیشتری از طنز دارد؛ در حالی‌که نکات طنز در زندگی جمعی ما کم نیست و کمی دقت بسیاری از آن‌ها را نمایان می‌کند. بسیاری کارها که ما می‌کنیم٬ به علت این‌که نه از تفکر٬ بل از گوش سپردن به حرف دیگری‌است٬ طنز آلود هستند. چند نمونه ذکر می‌کنم: پنجره اطاقی که هم کرکره دارد٬ هم پرده. میزتوالتی که روی آن مملو از شیشه‌های خالی عطر است. تلفن همراه گران‌قیمت٬ دست کسی که قابلیت‌های آن نمی‌داند و بلد نیست. در خارجه٬ دیدن رستوران ایرانیی که سه مدل پرچم ایران را داخلش نصب کرده٬ یا شنیدن خبر تجلیل از رضاشاه در حاشیه برگزاری کنفرانسی با عنوان بزرگداشت صدسالگی مشروطه. دریافت ایمیلی که حکایت از از آن می‌کند که اینشتین٬ نوروزی را با دکتر حسابی برگزار کرده‌است. خواندن بحثی روی وبلاگی مبنی بر این‌که در حمله اسکندر٬ یونانیان کتابهای گرانسنگ علمی ایران را به یغما بردند و مابقی را آتش زدند و ما را قرن‌ها به عقب بردند. خواندن کتابی که در آن نویسنده {۱} "اثبات" کرده تخت‌جمشید اثری اخیر و ساخته یهودیان است. دیدن حاجیانی که برای زودتر رسیدن به خانه خدا و عبادت٬ تقلب می‌کنند و ...

{۱}http://fa.wikipedia.org/wiki/ناصر_پورپیرار


سیزده

امیر اخلاقی (امارات)


هی به خودم فشارآوردم که چیزی طنزآمیز بنویسم نشد که نشد، اصلاً من را چه به این کارها! در حالت تفکر بودم که ناگاه مکاشفه‌ای حاصل شد و عبید را روبروی خود دیدم؛ با خودم گفتم زدی به هدف، با کلی طمطراق گفتم: «جناب زاکانی، کمی از طنز برایم بگویید شاید که ما را بهره‌ای افتد». همان اولِ کار چند فحش آب‌ نکشیده حواله‌ام کرد که هاله نورِ حولِ سرم به کل زایل شد، گفتم: «چرا؟». گفت: «زهرمار! توی این یک هفته پدرم درآمد از بابت موضوع شما، چند بار روحم را احضار کردند که با اجازه از بالا روح گربه مسلمانای خودم را فرستادم، حالا هم که تو مرا جلوی در خلاء گیر انداخته‌ای، اصلاً تو را چه به طنز و طنازی. اصلاً هیچ فکر کردی چرا موضوع طنز در این “ایرانیانِ ژورچی چی٬ نمره ۱۳ است؟ خوب آقا جان نحسه. یعنی فکر می‌کنید شماره ۱۳ برای این موضوع همین طوری انتخاب‌شده؟! نه جانم! در مورد موضوع٬ شما سعی کن زندگی خودت را بنویسی می‌بینی کلاً شده طنز».

بد جور تو حالم خورده‌بود، گفتم: «حضرت شیخ بیشتر توضیح بدهید». دیدم آهسته آهسته می‌رود و سری تکان‌داد و گفت: «بعد از دست به آب، بعد از دست به آب...» داشتم به جمله‌ی قصارش فکر می‌کردم که از حالت مکاشفه بیرون‌آمدم، درحالی‌که شیر دستشویی در دستم و نمره درِ دستشویی ۱۳ بود.


دنیای ما، دنیای شما

لادن کریمی (مالزی)


تو دنیای آدم بزرگ‌ها طنز یعنی یک مقاله کوبنده در مورد "جایگاه طنز در ادبیات ایران"، تو دنیای ما آدم کوچک‌‌ها طنز یعنی "شِرِک و پرنسس فیونا". تو دنیای شما وقتی طنز خوانده‌می‌شود باید به تلخی آن فکر کرد و آینده جهان و اتنخابات و رفراندوم .... تو دنیای ما هر شب باید حتما مطلب "ابراهیم نبوی" را خواند تا با لبی خندان و روحیه‌ای شاد به خواب رفت و رویا دید. شما وقتی در مورد عشق می‌خواهید مطلب بنویسید، عشق را جدی و خشن می‌کنید ولی ما از عشق می‌نویسیم تا بتوانیم دوباره عطر موهای مادر را احساس کنیم که همیشه عاشق‌است. تو دنیای شماها "خنده‌ی تلخ من از گریه غم انگیزتر است" همیشه زمزمه می‌شود ولی تو دنیای ما خنده یعنی من زنده‌ام و نفس می‌کشم. شماها وقتی طنز می‌خوانید از هزار جهت خندیدن را تفسیر می‌کنید٬ ما امّا بدون تفسیر می‌خندیم. شماها ... ما ...؛ آخر می‌دانیند...شماها آدم بزرگید و بزرگ فکر می‌کنید٬ ما کوچکیم و کوچولو فکر می‌کنیم.


جزای سخن

مجید آل‌ابراهیم (سوئد)

تا به یاد می‌آورم یا به یادم می‌آورند، کم نبوده‌اند کسانی که٬ با هر چه در توان و چنته داشته‌اند٬ تلاش کرده‌اند تا صدایم را خفه کنند. گاه با تطمیع و تشویق٬ گاه هم با تهدید و تنبیه. ذکر همه بلایا در این چند سطر ناممکن است و سکوت هم نشان از شکست من و پیروزی دشمنان صدا. شاید بازگویی گوشه‌ای از خاطرات٬ راهنمایی باشد برای نسلی که در ابتدای راه است و نسلی که پس از این می آید.

می‌گویند به هنگام تولد سر در لاک خویش داشتم و در سکوتی فلسفی فرو رفته‌بودم و چون پزشکان آن برنمی‌تافتند با ضرباتی بر جایی که قلم شرم دارد از ذکرش، فریاد اعتراضم را به آسمان رساندند و پس از آن با ابزار تحمیق که قراربود روزی رسانم باشد (وبعد لاستیکی از کار در آمد)، صدایم را در گلو خفه کردند. در خردسالی نیز٬ مادر٬ اسبابی بود از برای سرکوب. اگر ذکری می‌کردم از ذکر خیری که پیش از حضور فلانی، پیش از حضورش در جمع، از ایشان می شد؛ در خلوت باید دست به دعا برمی‌داشتم که موجودی فلفل قرمز رنگ تمام شده باشد و نوبت سیاهش رسیده‌باشد(که کمتر سوزان بود) و چه بیهوده دعایی که انگار منزل را بر معدنش بنا کرده‌بودند. پدر نیز در این سرکوب سعی تمام داشت. به یاد دارم در ایام نوروز همچون کودکان معصومِ دیگر سعیِ بلیغ در پاکسازی هر آنچه خوردنی است٬ داشتم. روزی در این راه اهتمام می‌ورزیدم که پدر دو دستگیره‌ی دو طرف سرم را به دستان مهربانش گرفت و با محبت و آوازی خوش٬ گفت که بگذار چیزی هم برای درازگوشی که به میهمانی می‌آید باقی بماند. وقتی دایی مهربانم ٬که خدایش رحمت کناد٬ از در درآمد و من با حیرت پرسیدم که «پدر جان٬ این همان درازگوشی است که ذکر خیرش بود؟» تا چند روز امکان نشستن بر همان موضع فوق الذکر٬ ناممکن شد. گویا فقط مادر در شناسایی مخرج کلام تبحر داشت چون آن پزشک و این پدر هر دو راه غلط رفتند.


«کلثوم ننه»٬ نمونه یک ایرانی نوعی

محمد خواجه پور (ایران)


بیشتر بزرگان ادب فارسی زبانی تیز و دستی در طنز داشته‌اند. اما آنان اغلب طنازی را دون شان خود می‌دانستند و جز عبید زاکانی کمتر ادیب مشهوری کتاب خاص طنز و مطایبه دارد. از این رو ریشه‌های طنز فارسی بیشتر در میان دیوان‌های شاعران جستجو شده است. در میان این خیل اما کتابی است که تمام آن به طنز است. این کتاب هر چن ددر اواخر صفویه نوشته شده است اما اغلب مسائل مطرح شده در آن مشکلات جامعه امروز ما هم هست و از آن گذشته زبان آن همچنان زنده است. کتاب «کلثوم ننه» یا «عقاید النسا» را آقا جمال خوانساری یکی از مراجع دینی اواخر صفویه نوشته است. این کتاب بر اساس نقیضه‌نویسی براساس باب‌های مختلف رساله احکام زنان نوشته شده است.

شاید بتوان «عقاید النسا» را کتابی در حد «اخلاق‌الاشراف» عبید زاکانی دانست. در دوره صفویه که قشری‌گری مذهبی اوج گرفته بود نوشتن این کتاب٬ آن هم توسط یک عالم دینی می‌تواند ظرفیت‌ بالای طنز در جامعه ایرانی آن زمان را نشان دهد. جالب این که با معیارهای امروزین «کلثوم ننه» یک کتاب ممنوعه و غیر قابل چاپ است. اگر بخواهید نگاهی از درون به جامعه ایرانی داشته باشید، «عقاید النسا» و «زهر الربیع» کتاب‌های کمتر شناخت شده‌ای است که می‌تواند دیدی واقع‌گرایانه‌تر از ایران دوره قبل از گذار به مدرنیته را به شما بدهد.


خاطره؛ مبصر کلاس

محمد معینی

محصل دوره ابتدایی بودم و مبصر کلاس. معلم‌مان مریض شد و بستری. ما بچه‌ها رفتیم به عیادت. قرار شد من که معمولا انشای خوبی هم می نوشتم، از طرف جمع صحبت کنم. بعد از صحبت‌های اولیه و معمول گفتم: «آقا معلم! ما این جا آمدیم خدمتتان تا حالتان را بپرسیم و خدمت‌تان "قضای حاجت" کنیم». حس کردم معلم‌مان یک لحظه جا خورد و البته کسی هم چیزی به من نگفت. بعدتر خیلی تلاش کردم تا بگویم منظور من از "قضای حاجت"، "ادای تکلیف" بود اما قدری دیر شده بود!

خاطره البته مربوط به یکی از همکاران سابق است و مال من نیست.


جشنواره طنز
پیام صفوی

جایزه اول این جشنواره تعلق می‌گیرد به جناب آقای ایرج پزشک زاد: اوستاد اوستادان طنز معاصر ایران و نویسنده کتابهای بوبول، حاج مم‌جعفر خان در پاریس، ماشاالله‌خان در بارگاه هارون‌الرشید، خانواده نیک‌اختر، پسر حاجی‌باباجان، جاودانه اثر دایی‌جان‌ناپلئون و... . استاد در سال ۱۳۰۶ در تهران به دنیا آمده‌اند و دانش‌آموخته حقوق در ایران و پاریس می‌باشند که از اوایل دهه‌ی سی کار نویسندگی را آغاز کرده‌اند. با توجه به اقامت استاد در فرانسه٬ جایزه ایشان که عبارت است از یک مجموعه ۷۹۵ تایی کتاب، مشتمل بر یک نسخه از کلیه چاپهای غیرمجاز کتاب دایی‌جان ناپلئون در طی ۳۰ سال اخیر، به آدرسشان در فرصت مغطزی ببخشید مقتضی ارسال خواهدشد.

جایزه دوم تعلق می‌گیرد به زنده یاد کیومرث صابری معروف به گل آقا :بزرگمرد طنز معاصر ایران که در کنار تمام نوشته‌ها و کتابهای بیشمارش بیش از هر چیز با عنوان گل آقا محبوب مردم ایران شد. بزرگمردی که به حق، لقب پدر طنز ایران پس از انقلاب شایسته و برازنده کسی جز او نیست؛ چرا که هفته نامه گل آقا دانشگاهی بود برای شکوفایی بسیاری از طنزنویسان و کاریکاتوریست‌های مطرح امروز. کیومرث صابری با اسامی گل آقا، شاغلام، مم صادق، عیال مم صادق، مش رجب و غضنفر در مجله گل آقا به بیان نظرات و انتقادات خود در مورد مسایل سیاسی و اجتماعی می پرداخت و هر هفته مهمان دردانه خانه‌های هزاران ایرانی بود تا لبخند را به آنها هدیه دهد. جایزه ایشان هم٬ که یک عکس تمام قد سه متر پهنا و دو متر درازا از آقای حسن حبیبی٬ مرد اول صفحات گل آقا است، تقدیم می‌گردد به دختر ایشان٬ که بزنم به تخته٬ ایشان هم انگار تمام شیرینی های گل آقا را خورده‌اند و عکسشان را باید در همچین قابی جا دهیم.

جایزه سوم هم به علت رو دربایستی هیات انتخاب کننده و جلب نظر طرفداران دو آتشه ایشان ، تعلق می‌گیرد به رهرو خلاف ببخشید خلف دو بزرگوار دیگر آقای ابراهیم نبوی. جایزه ایشان هم چون این روزها مداوم مشغول انرژی سازی در فیس‌بوک هستند به آدرس فیس‌بوک‌شان ارسال می‌شود.در انتها گرامی داشته میشود: یاد و نام مجله توفیق و خاندان توفیق که از پیشگامان چاپ مجلات طنز در ایران بودند.

وصله سفارشی سردبیر: به سفارش سردبیر محترم و جهت تکمیل تذکره ،یک دیپلم افتخار هم تقدیم می‌شود به طنزنویس رعنا و بلند بالای لندن نشین ؛ ببخشید اسم ایشان در موقع تایپ پاک شد.به نظرم کار٬ کار انگلیسهاست!


طنز٬ زبان پر نفوذ

محمود بی‌تا

اول طنز شکل گرفت یا شوخی یا بالعکس؟ زیاد مهم نیست! مهم این‌است که ما ایرانی‌ها ید طولایی در این دو مقوله داریم. غربی‌ها را نمی‌دانم٬ اما درهر جمع ایرانی٬ چه داخل کشور و چه خارج، وارد که شوید با این‌که دیگری٬ یا شما را دست‌بیندازند، یا به طعنه چیزی نثارتان کنند، حتماً و حتماً و هر روز برخورد دارید. چه اندازه این دو مقوله در جمع‌های ایرانی یا در آثار ادبی‌مان از هم تفکیک می‌شوند (طنز و شوخی) و تعریف طنز
از شوخی و لود‌گی سوا می‌افتد هم انگار برای‌مان مهم نیست. دیوان ایرج میرزا طنز است یا هزل یا در پاره‌ای لودگی؟ یا سعدی٬ حافظ یا عبید کدام یک در این مقوله موفق‌تر بوده است؟ اصلاً کارکرد طنز چیست؟ آیا در همین روایت شیرین و خوشش نیست که باعث بی‌شمار طرفدارانش شده است؟ حتی شاعری چون شاملو با آن زبان آرکاییک باز‌هم در اواخر عمر به این شیوه روی می‌آورد و سفرنامه‌ای به زبان قجری و کهنه اما طنز روایت می‌کند. آیا این‌که نخبگان جامعه‌ی ایرانی زبان و آثارشان به سمت‌و‌سوی طنز رفته٬ دلالت به کارایی و نفوذ آن در همه‌ی قشرها ندارد؟


تمام حقوق مطالب این وب‌لاگ، برای نویسندگان آن محفوظ است.
استفاده از مطالب در اینترنت، با آوردن نام نویسنده و نشانی وب‌لاگ آزاد است.
2009©

Counter