جمعه ۲ اسفند ۱۳۸۷ ه‍.ش.

علم بهتر است یا ثروت

بچه مایه داری عالمانه!
فرناز سيفي (هلند)

چهاربار درباره این موضوع انشا نوشتم؛ هرچهاربار هم نوشتم البته که علم! من ده ساله، سیزده ساله، چهارده ساله و حتا شانزده ساله! هجده ساله که بودم، شروع به کار کردم. معلم زبان انگلیسی بودم در یکی از هزاران کلاس زبان کلان شهر تهران که مثل قارچ سر هر خیابان سبز شده اند. اولین حقوقم را که گرفتم – پنجاه و هشت هزار تومان وجه رایج مملکت!- دستم آمد که این "ثروت" هم نباید چیز بدی باشدکه اخ اخ کنان رانده‌ام گوشه رینگ. و کم کم درست و حسابی دستم آمد که رنگاوارنگ کلاس‌های ورزشی و آموزشی همه بچگی و نوجوانی، هیچ کدام بی اسکناس ممکن نبود! دیگر نه کفش های تازه خود را قبل پوشیدن تو خاک و خل باغچه فرو کردم، نه با مادر دعوا گرفتم که لباس‌های نو و آلامد را در تولدهای همکلاسی‌ها نخواهم پوشید. دستم هم آمد آدم حقوق معلمی و کارمندی نیستم. اصلن شاید اگر رفاه و آسایش خانه پدری نبود، این اندازه کتاب و دغدغه هم نبود. اما از این علم لامصب هم دست برنداشتم. چرا از علم دست برنداشته ام؟ انشالله که انتظار ندارید من در یک پاراگراف حکایت لااقل ده پوست اندازی فکری خود را بنویسم!

درخت بهتر است یا قیچی؟!
علي‌اصغر رمضانپور (انگلستان)

گفتن این که علم بهتر است با ثروت مثل این است که بگوییم درخت بهتر است یا قیچی؟! بنابراین بهتر است مقایسه را میان عالم و ثروتمند انجام دهیم. در این حالت است که دوگانگی معنی پیدا می‌کند. دوگانگی که از دوگانگی میان عالم و ثروتمند در جهان واقعی ریشه گرفته است. عالم به دنبال به دست آوردن علم است و ثروتمند به دنبال ثروت. عالم در کار بهره گیری از دیگران نیست در حالی که ثروتمند به دنبال بهره گیری است. در چنین شرایطی اگر به میزان متعارفی از معیار های اخلاقی باور داشته باشیم، عالم را انسان بهتری می‌دانیم که اسیر یک انسان قدرتمند‌تر است. شاید تاریخ صحنه تعامل و گاه نبرد عالم و ثروتمند باشد، چنان که مارکس و افلاطون و مسیح و انشتین چنان می دیدند.

وقتی که دیگر مس طلا نشد
مريم اقدمي (هلند)

نمی دانم ما جماعت از چه وقتی شروع کردیم به انشا نوشتن در باب بهتر بودن علم یا ثروت. اصلا از کی فکر کردیم باید یکی از این دو را انتخاب کنیم. ما که خودمان قرن‌ها پیش پایه‌های علم را با رویای تولید ثروت ریخته بودیم. کیمیاگرهایی بشودیم که با سودای طلا کردن مس، بعدها به لباس اهل علم در آمدیم. چه پیش آمد که این علم دیگر برایمان ثروت تولید نکرد. چه شد که ریشه‌های ثروت‌ساز علم در خاک‌مان خشکید و تنها به کالایی انتزاعی، تجملی و وارداتی تبدیل شد. چه شد که علم دیگر به هیچ کارمان نیامد. نمی‌دانم چه شد، اما با همین‌ها بود که فکر کردیم علم خودش ثروت نیست؛حتی مانع به دست آوردن ثروت است و فقط خرج می‌تراشد. از همان زمان بود که بچه‌هایمان را مجبور کردیم انشا بنویسند و از بین علم و ثروت، یکی را انتخاب کنند.

علم و ثروت با چاشنی
فتانه کیان‌ارثی (اتريش)

به روزگار کودکی ما البته علم بهتر می‏نمود. بزرگ‏تر که شدیم ثروت وسوسه می‏کرد.حالا میان‏سالیم و می‏دانیم علم و ثروت چاشنی لازم دارد. بی چاشنی که باشند به لعنت خدا هم نمی‏ارزند. چاشنی‏‏ها هم گوناگونند. گاهی حماقت، گاهی شقاوت اما بیشتر وقاحت است که کار را کارستان می‌کند.می‏گویید نه؟ بفرمایید خانم سیفی قد یک پاراگراف بیشتر به من رخصت عنایت کنند تا حکایت بچه مایه‏‏دار و بچه معروف و بچه مثبت میهن گل و بلبل را بگویم.

«معرفت و شعور»، بهتر است
رضا گنجي (ايران)

به نظر مي‌رسد پرسش «علم بهتر است يا ثروت؟» چيزي كم دارد. چيزي كه براي رسيدن به خوشبختي، نه تنها تركيب فصليِ «اين يا آن» را بي‌اثر مي‌كند، بلكه حتي از دست تركيب عطفيِ «هم اين و هم آن» هم كاري ساخته نيست. مثال آدم‌هايي كه فقط يك عنصر دارند و خوشبخت نيستند را همه در خاطر دارند. اما كم نيستند كساني كه هردو را هم دارند و باز هم رنگ خوشبختي نديده‌اند. اين وسط چيزي كم است. چيزي كه آن باغبان كم سواد فقير را خوشبخت كرده است. او كه طبيعت را دوست دارد، همسرش را مي‌ستايد و فرزندانش را ارج مي‌نهد. شخصي كه شادان و آوازخوان نهال دوستي مي‌كارد و براي جامعه‌اش مفيد و پر ثمر است. بله، او اگر چه «علم» يا «ثروت» ندارد اما «معرفت و شعور» دارد. پول و سواد هم اگر مي‌داشت كه ديگر نور علي نور بود.

بعد از بیست و چهارسال تحصیل
بنفشه تميزي‌فر (ايران)

بیست گرفتن در خانواده "علم-محور" ما آنقدرمهم بود که این انشا را پدرم برایم نوشت تا بی عیب و نقص و "بیست" بشود.او نوشت البته که علم و آن متن دو صفحه‌ای روی کاغذ، همانی شد که در سرنوشتم نوشته شد. بیست و چهار سال تحصیل بی وقفه تا الان! موضوع اینجاست که نه علم نهایت دارد و نه ثروت. مقایسه کردن این دو تا امر نسبی، این دو تا طیف که از صفر شروع می شوند و تا بی‌نهایت ادامه دارند، از اساس اشتباه است. مقیاس سنجش ثروت، ریال و دلار و زمین و سند است و میزان سنجش علم، احتمالا یک چیزی تو مایه‌های آخرین مدرک تحصیلی و تعداد مقاله و شاید هم وزن روح به کیلوگرم! دوم اینکه مثل همه چیز‌های دیگر، شایسته‌ترین آدم‌ها برای حرف زدن راجع به هر چیزی، آنهایی‌اند که بر قله‌هایش ایستاده اند. اما در این دو مورد، به قول سعدی علیه الرحمه: "آنرا که خبر شد خبری باز نیامد." و سوم، البته بر همگان واضح و مبرهن است که علم خیلی خوب است. بنابراین، ما صاف و ساده‌ها، خودمان این چماق را می دهیم دست بالاسری‌ها که تا خواستیم از حق و حقوقمان حرف بزنیم، بزنندش توی سر خودمان! چون کسی که عالم و دانشمند است قاعدتا نباید به فکر ثروت باشد و کسی هم که به فکر ثروت و مال دنیاست، در آن حدی بی‌سواد و بی‌شعور است که ارزش جواب گفتن ندارد! از همه این "فلسفیدن" ها که بگذریم، آنها که رفتند دنبال ثروت و به دستش آوردند که احتمالا حالش را برده اند. کاش واقعا کسی پیدا می‌شد که نه برای جار و جنجال ژورنالیستی آن، فقط برای خاطر دل خود ما، بعد این همه سال از ما می‌پرسید چطور بود؟ چسبید؟ حالش را بردی؟!

هزار دعوای فلسفی در یک پاراگراف!
پارسا صائبی (كانادا)

گفته‌اند فهم مساله نیمی از راه حل آن است. در مساله بغرنج: "علم بهتر است یا ثروت؟" قبل از هرچیز باید دید علم یا ثروت برای من بهتر است یا برای یک قوم یا برای یک ملت یا ملیت یا نژاد یا طبقه یا برای همه انسان‌های حی و حاضر معاصر یا انسان تاریخی یا ورای زمان یا چه؟ غیر از این نظرگاه های مختلف، در این مساله باز سه چیز مبهم است: منظور از علم چیست و نیز ثروت کدام است؟ ثروت به معنی دارایی و سرمایه و اعتبار است فقط؟ منابع طبیعی، موقعیت ژئوپولتیک، توانایی‌های خاص یک قوم یا یک ملت (برای مثال منظم بودن آلمانی ها) آیا ثروت نیست؟ آیا مغزها و استعدادهای درخشان ثروت محسوب نمی‌شوند؟ آیا علم به معنی علم تجربی (ساینس) به علاوه ریاضی و منطق است یا علوم انسانی را هم شامل می‌شود؟ آیا معرفت (نالج) هم جزء آن است؟ آیا فن‌آوری (تکنولوژی) و فن (تکنیک) دو فرزند ناخلف و هیولای علم هم جزئی از علم محسوب می‌شوند یا نه؟ "بهتر است" به چه معناست؟ بهتر بودن را از چه نظر می‌سنجیم؟ هزار دعوای فلسفی می‌شود کرد اینجا. (همکاران محترم از اتاق فرمان اشاره می‌کنند که باباجون وقتت تموم شد، می خواهی جواب ندهی، وقت دیگران را نگیر!) من به این سوال به راحتی و در یک پاراگراف نمی‌توانم جواب بدهم. علم و تکنولوژی و تکنیک و ثروت وحتی معرفت و اخلاق در دنیای فعلی همه به هم وابسته هستند و در هم تنیده شده‌اند و از هم تغذیه می‌کنند. به جای آن به یک سوال خیلی مشخص‌تر، راحت‌تر و شخصی جواب می‌دهم (همکاران در اتاق فرمان: زحمت می‌کشی!): "در مورد خودت علمی را که در دانشگاه آموخته‌ای (درواقع علم آمیخته به فن)، مفیدتر و موثرتر در زندگی خود دیده ای یا ثروت (دارایی و اعتبار مالی) را که داشته‌ای یا در زندگی بدست آورده‌ای؟" جواب این است که علم از این نظر برای من مفیدتر بوده چون ثروتی نداشته‌ام و مختصری که جمع کرده‌ام از علم و فن بوده، البته مقدار زیادی از آن علم را بیرون از دانشگاه و هنگام کار و در اثر تجربه بدست آورده‌ام. اگر بنا باشد یا از دو گزینه الف) ثروت فعلی خود را حفظ کنم و علمم را بدهم یا اینکه ب) علمم را داشته باشم و ثروت فعلی خود را بدهم، یکی را انتخاب کنم حتماً گزینه دوم را انتخاب خواهم کرد.

ثروت، ادامه علم
همایون خیری (استراليا)

يک چيزی را بعد از آمدن به استراليا ياد گرفتم که درست بر خلاف انتظارم بود. حدس می‌زنم بر خلاف انتظار خيلی‌های ديگر هم که با پیش زمينه‌ی ايرانی به موضوع علم نگاه می‌کنند باشد. اهل دانشگاه می‌گويند علم محل پول درآوردن است، اگر نه کسی اصولأ به دنبال کسب علم نمی‌رفت. قرار نيست آدم با علمی که کسب می‌کند گرسنگی بکشد. اين درست بر خلاف تصور عمومی در بين گروهی از ماست که علم برای وجه متعالی آسمانی‌اش است که مهم است. آن که می‌آيد دانشگاه برای اين می‌آيد که يک دانشی را ياد بگيرد که خودش را با آن دانش برای درآمد بيشتر داشتن آماده کرده باشد. مشابه همين آدمی که می‌آيد به دانشگاه ممکن است برود يک جای ديگر شاگردی کند و باز يک مهارت ديگری کسب کند که او را به درآمد بيشتر برساند. علم هم معنی‌اش دانشگاه نيست، معنی‌اش سواد انجام دادن يک کاری‌ست که يک آدم برای کسب آن ممکن است برود دانشگاه يا برود شاگردی کند. آن روزگاری که يک عالم در نور شمع درس می‌خواند گذشته است. اگر عالم نتواند با دانشی که دارد آنقدر ارزش افزوده مالی توليد کند که برای خودش چراغ بخرد دانش او برای زندگی به دردنخور است. درست شبيه به شاگردی که اگر تا ابد ياد نگيرد که چطور بايد مغازه‌ی خودش را راه بيندازد، زندگی‌اش را تلف کرده است. ثروت در مقابل علم نيست که آدم مجبور باشد يا اين را بخواهد يا آن را. ثروت در ادامه‌ی علم است.

رأی سفید
نسيم راستين (امارات)

من از اول هم با این " یا " مشکل داشتم. اینکه باید این یا آن را انتخاب کرد. مگر نمی‌شود هردویش را با هم داشت. از همان کودکی مجبورمان می‌کردند بین این دو یکی را انتخاب کنیم و هی به ذهن یسپاریم که ثروت و ثروتمند بد است و با علم دشمن است و انسان خوب انسان عالم است و ... به هر حال به نظر من این " یا " این وسط زیادی است. کلمه " بهتر " هم خیلی معنی واضحی ندارد. چون در این زمینه بهتر و بدتری نیست. هردو هم خوب است و هم بد. پس رای من ممتنع است.


سبیلی که محکم سرجایش هست!
رودابه برومند (آمريكا)

زن و مرد جوانی روزی یکدیگر را در مهمانی دیدند. مرد دانشجوی معماری بود، زن تاریخ و جغرافیا می خواند. تا آن روز زن به مسائلی‌ فکر نکرده بود که مرد برایشان زندگی‌ می‌‌کرد. مرد نیز به بلند پروازی‌هایی‌ زن اعتقادی نداشت. عشق آن ها را همراه کرد، و زن از مرد یاد گرفت که اول دلش برای مردم بتپد. با هم همراه شدند، کار کردند، با ستمگر جنگیدند، زندان رفتند، بچه درست کردند، و هر سال اسباب کشی‌ کردند. رفقا مثل مرد اولش سبیل داشتند و همه مردم را دوست داشتند. همه از پولدار‌ها بد می‌‌گفتند، حتی با اینکه بیشترشان بچه پولدار‌ بودند. چند‌ سال بعد سبیلشان را تراشیدند و کت و شلوار‌های قشنگ تنشان کردند. مرد همچنان سبیل داشت و با علمش پول در می‌‌آورد و کمی‌ به دنیای زن اعتقاد پیدا کرده بود. زن تنها رفیق باقی‌ مانده‌ي مرد بود از جمع رفقا. انقلاب شد، جنگ شد. مرد بیکار شد.بچه به حرف‌های گوش می داد و فکر می‌‌کرد با دو قهرمان زندگی‌ می‌‌کند. اکثر اوقات پول نداشتند و یک روز بچه از پدرش پرسید، چرا زندگیشان مثل بقیه‌ي دوستان مدرسه اش نیست؟ پرسید قیمت یک خانه چقدر است و چرا بابای خودش که جواب این سوال را می داند یک خانه نخریده است که اینقدر مثل کولی‌‌ها از این خانه به آن خانه نروند؟ پدر عصبانی‌ شد و گفت که تنها آرزویش این است که اسم پاکی‌ روی زن و بچه اش باشد. بعد مرد کارش شد ساختن شهر‌های از بین رفته در جنگ. زن و بچه اش بیشتر تنها بودند. پدر در این راه علم و دانشش عمیق تر شد، پولش اما نه. جنگ تمام شد.بعضی‌ رفقا که حالا شریک کاری مرد بودند، زدند زیرش. ولی‌ مرد هنوز سبیلش محکم سر جایش بود. یک بچه‌ي دیگر هم آمد. بعد زندگی‌ سخت شد. زن بیمار شد. مرد یادش افتاد که آرزو‌های زن برای امروز خیلی‌ درست بودند. با تمام نیرو کار کرد، نمیتوانست ثروت به خانه بیاورد، اما علمش پول بیشتر می‌‌ساخت. از آن پول ها که می شد خانه عوض نکرد، خرج عمل و دارو داد، و جواب بچه‌ي کوچکتر را داد که ممکن بود هر لحظه سوال بچه‌ي اول را بپرسد. مرد و زن دیگر جوان نیستند. بچه اولی خودش حالا بچه دار شده است و هنوز سوالش سر جایش است. بچه دومی‌ اول راه است. هر دو سر کلاس انشای علم بهتر است یا ثروت را جواب داده اند. به نظر می‌رسد که زن و مرد پاسخ سوال را دیگر خوب می‌‌دانند. همچنین به نظر می‌‌رسد که بچه‌ها خودشان باید بروند جواب را پیدا کنند. بچه‌ها به پدر و مادرشان که نگاه می‌ کنند می‌‌فهمند عشق بهتر ست باشد. با علم و ثروت یا بدون آنها!

دانش چه ارزشی دارد؟
مهران شقاقي

در فرهنگ ما کسب دانش بسیار توصیه شده و ظاهراً هم بسیاری در پی کسب آن هستند. رونق کلاس های کنکور و دانشگاه‌ها هم از این اشتیاق حکایت دارد.اما در این میان چیزی که فراموش شده است علت این امر است؛ چرا دانش ارزشمند است و باید به دنبال آن بود؟ اگر به ثروت و دارایی و مکنت فکر کنیم واضح است که دولتمندی قدرت و رفاه می‌آورد و طلب مال بر این اهداف استوار شده است. اما آیا دانش نیز چنین توانایی دارد؟ چیزی که علم عرضه می‌کند توانایی پیش‌بینی است -حالا در هر زمینه‌ای- و این توانایی پیشتر دیدن از دیگران و بیشتر دیدن است که آن را ارزشمند و خواستنی می‌کند. بهتر است مراحل کسب علم را از هم تفکیک کنیم: بخشی کسب دانش یا به زبان دیگر گردآوری اطلاعات است و بخش دیگر توانایی تحلیل و بررسی اطلاعات گردآوری شده به هدف دریافت چیزهایی تازه و نادانسته. هر دو بخش البته ارزشمند است. در جامعه ما امّا تاکید بر بخش اول است و تحلیل و نوآوری شاید قرن‌ها باشد که به ورطه فراموشی سپرده شده‌است. دانش به ما امکان می دهد که فرصت‌های برتری به دست آورده و رفاه و درآمد و قدرت بیشتری کسب کنیم. حالا خواه این تصمیم یک تصمیم سیاسی مملکتی باشد یا تصمیمی در حد انتخاب رشته دانشگاهی. بی‌دانشی هم نتیجه عکس می‌دهد. شما هم دیده‌اید آدم هایی را که ظاهراً کمتر جوش و خروش زندگی را می‌زنند و زندگی راحتی هم دارند و در مقابل آدمهایی را که از صبح تا شب به قول خودشان سگ‌دو می‌زنند و شیش شان گرو هشت شان است. دانش به خودی خود ارزشی ندارد که اگر داشت که هر دایرةالمعارفی هم سنگ طلا بود. چیزی که آن را ارزشمند می‌کند، قدرتی است که صاحب آن به کمک اطلاعات و پیش‌بینی هایش فراتر از دیگران داراست. پ.ن: معلمی داشتیم که می‌گفت شما قدر ذره ذره ی دانشتان را نمی‌دانید. اگر می‌دانستید که چندین نفر سلامتی خود را از دست دادند تا مثلاً گزاره‌ای مثل :«فلان قارچ فلان رنگ سمّی است» به دانسته‌های بشر اضافه شود، قدر آن را بیشتر می‌دانستید.
ویشگون مادر میان همهمه جیرینگ جیرینگ النگوها و زنجیر زدن ها
نيكي نيكروان (آلمان)

کوچک بودم، شش یا هفت ساله. عزاداری محرم بود، مردها زنجیر و سینه میزدند و زن ها هم کنار خیابان تماشا می کردند. چند زن نسبتاً جوان به همراه زنی نسبتا مسن با لباسهای فاخر ودست‌های پر النگو و انگشتر روی پله های جلوی یک مغازه نشسته بودند. خانم پیر و لاغراندامی با یک چادر رنگی معمولی از آن دور لبخند بر لب به طرفشان می رفت، می شناختمش! مادر گفته بود که زن روزگاری معلم آنها بوده است. همیشه با یک کت و دامن تنگ سر کلاس حاضر می‌شده ، هنگام شیوع شپش بچه های مدرسه را به صف کرده و سرشان را یکی یکی نگاه می‌کرده و روی سر آنهایی که شپش داشتند "د.د.ت" می‌ریخته و یک به یک رشک موهایش را می‌گرفته است. زن به طرفشان آمد و با آن ها سلام و احوال پرسی گرمی کرد. زن ها از روی پله جلوی مغازه تکان نخوردند ،یکیشان گفت:"عمه! ببخشید بد جور پادرد داریم، نمی‌تونیم جلوتون بلند شیم ".زن برای بوسیدنشان دولا شد و گفت :"عمه قربونت بره ،چرا؟ دیگرنمی‌شنیدم، بچه بودم، از یک سو حواسم به عزاداری بود و از یک سو مفتون صدای جرینگ جرینگ النگو و لاک ناخن و بوی عطر و عبیرشان شده بودم. خانم دیگری از راه رسید؛ زن حاج فلانی شریک سابق پدر بود. یک‌مرتبه آن خانم ها که پایشان درد می کرد با حالت جهش از روی سکوی مغازه بلند شدند وشروع به روبوسی و سلام و احوالپرسی با زن حاج فلانی کردند. بچگی ام گل کرد، با خنده داد زدم مامان دیدی چی شد و شروع کردم با داد و بیداد و هیجان برای مادرم بگویم که این خانم ها گفتند پایشان درد می کند نمی‌توانند بلند شوند اما حالا جلوی پای این یکی از جا پریدند! هنوز حرف هایم بین مغز و دهان و زمین و آسمان ولو بودند که ویشگون محکم مادر از پشت، به زبان خودمانی به من فهماند که چشمان تیزش همه چیز را دیده و من باید خفه شوم و بیشتر آبروریزی نکنم. شب مادر ماجرا را برای پدر گفت. پدر افسوس خورد و گفت این خانم معلم بعد از انقلاب پاکسازی شده محسوب می‌شود و حقوق بازنشستگی‌اش هم توقیف شده، با بدبختی اما آبروداری زندگی می کند و آن زن‌هایی که دیدیم، زن و دخترهای برادرش بودند که در فلان شهر زندگی می‌کنند و پولشان از پارو بالا می زند. مادرم گفت چه زمانه ای شده، برای پول مردم از یک سلام و احوالپرسی هم طفره می روند! پدر داشت اندر وصف سرطان شش خانم معلم به دلیل تنفس بی رویه د.د.ت و بی اعتنایی برادرش و مردم می گفت که خواب پلک چشمهایم را سنگین کرد. همان موقع بین خواب و بیداری و صدای جرینگ جرینگ النگوها و بوی تند عطرها و حسین حسین گفتن‌ها و زنجیر زدن‌ها وسنج‌ها، تصمیم گرفتم سعی کنم همیشه پولدار باشم و پاکسازی نشوم تا هم بچه های خواهر و برادرم جلوی پایم بلند شوند و با من سلام و احوالپرسی و رو بوسی کنند و هم سرطان نگیرم.

ما یا شما؟
لادن کریمی (مالزي)

علم یا ثروت؟ نسل جدیدی ها که یک صدا می گویند ثروت، نسل قدیمی ها هم کجدار و مریض می گویند علم، بعضی ها محکم و با اطمینان و بعضی ها هم آرام و با شک و تردید. شاید هنوز از ترکه معلم می ترسند که اگر می نوشتند ثروت نثارشان می شد! شما از کدام نسل هستید؟ از آن نسلی که معلم با تجربه برای بی حرمت نشدن خودش دیگر این موضوع را برای انشا به شاگردانش نداده است، یا از آن نسلی که با سعدی شروع می کرد و با "و این بود انشای من" تمام؟ راستی چرا ما فکر می کنیم ثروت بهتر است ولی براي این فوق لیسانس کوفتی خودمان را می‌کشیم؟ چرا شما می گفتید علم بهتر است ولی با اولین فرصت شغلی درس راگذاشتید کنار و حالا بعضی‌هاتان سر پیری یاد ادامه تحصیل افتادید؟ شما محافظه کار بودید یا ما گستاخ؟ حالا هم نسلی های من که هر کدامتان یک گوشه دنیا برای این پایان نامه در حال هلاک شدن هستید؛ علم یا ثروت؟

دیگر ثروتی در کار نیست
صفورا اولنج (امارات)

بزرگ‌ترها از قدیم می‌گفتند هر چی بیشتر درس بخوانی، پولدارتر می‌شوی. مامان و باباها به بچه‌ها می‌گفتند:" درس بخوان که دکتر بشی و برای خودت کسی بشی، بتونی پول پارو کنی." به مرور همه چیز عوض شد، حالا دیگر باید پولدار بودی تا می‌توانستی از خجالت دانشگاه و خرج شهریه اش بر بیایی. از طرف دیگر، بعضی ها هرچه بیشتر پول خرج می‌کردند، درجه مدرکشان هم بالاتر می‌رفت! پس همه چیز نسبی شده بود، پول بیشتر در ازای دریافت مدرک بالاتر. به زبان ساده اگر پول نداشتی، علم هم نمی‌آمد سراغت! اما حالا باز چیزهایی عوض شده است. توی این دنیای بزرگ با این شرایط بد اقتصادی که دامن همه را گرفته، فقط می‌شود گفت: "درس بخوان که لااقل به علمت اضافه بشه، پول که دیگر در نمی‌آید!"

شروع این دردسر تاریخی
امیر اخلاقی(امارات)

معلم عزیز حست را کاملا درک میکنم، دچار یک پارادوکس شدید بودی. دیروز صاحبخانه ات در نبود تو به خانه ات آمده و پیغام داده است تا شنبه یا اجاره خانه را پرداخت میکنی یا همه وسایلت را پرت میکند بیرون. تمام دیشب خوابت نبرده است و سه روز بیشتر وقت نداری. از دیشب تا به حال مروری بر زندگیت انداخته ای. اگر به جای درس خواندن شاگرد بقال شده بودی، حال این دردسر را نداشتی. آیا راه را خطا رفته ای؟ در مواجه با این پارادوکس انسان نیاز به حمایت و تایید دارد و چه بهتر که کودکان پاک انسان را تایید کنند. معلم داستان ما از همان اول جواب تمام بچه ها را به این سوال می دانست. اصلا بخاطر همین این موضوع را برای انشا داد؛برای تایید. برای اینکه آن بشنود که میخواست. برای توجیه یک راه، برای شادی روحت من نیز تو را تایید میکنم." معلم عزیز صد البته علم بهتر است از ثروت!"

علم، ثروت و عقل
مجید آل ابراهیم(سوئد)

دهه دوم زندگی زمان باور هر چیز زیبایی است و دهه های بعد زمان ابطالشان. بدون سوخت و سوز، بعضی زودتر باطل می شوند و بعضی دیرتر. (گاهی هم دهه برای باطل شدن همه باورها کم می آوریم!). جغرافیا هم نقش مهمی در ماهیت باورها و سرعت زوالشان دارد. برای مثال این روزها (به فرض محال) اگر بتوانی جوانی در ایران را مجاب کنی که " ادب مرد به ز دولت اوست" و او هم آن را باور کند (فرض محال که محال نیست!) زمان ابطال این باور به سال و ماه هم نمی کشد چه رسد به دهه. نگارنده هم در همان جغرافی، باورهایی داشت که خوشبختانه بسرعت در حال ابطال هستند. از این باورها که زحمت زیادی هم در شکل دادنش کشید، ارتباط مستقیم و بی واسطه " علم و ثروت" بود. تصور اینکه علم ثروت می آفریند به سرعت به ثروت خالق علم است تبدیل شد و پس از وقفه ای به علم و ثروت لازم و ملزوم همدیگر هستند تغییر ماهیت داد. امروز گر چه این باور بطور کامل از ذهنم پاک نشده است ولی عامل سومی را بین این دو نشانده ام که بدون آن به هیچ وجهی نمی توان علم را به ثروت رساند یا دومی را در خدمت اولی گرفت. این عامل " عقل" است. معتقدم که علم ثروت می آفریند اگر صاحبش عقل داشته باشد، یا ثروت علم را توسعه می دهد و علم هم دیر یا زود دینش را ادا می کند اگر و فقط اگر عقلی در میان باشد. صحبت از عقل شد یاد باور " عقل که نباشد جان در عذاب است" که باوری از مد افتاده است افتادم. آیا شما کسی را می شناسید که از عقل بهره ای برده باشد و جانش در عذاب نباشد؟ مانده ام که باورم در باب علم و ثروت را با این بی باوری به عقل چطور جمع کنم. البته گویا این به ظاهر فقط مشکل من است چون، برای مثال، با بزرگان قومم (حداقل در این زمینه ها) نکته مشترکی نداریم که باوری را حولش شکل دهیم.



‏هیچ نظری موجود نیست:


تمام حقوق مطالب این وب‌لاگ، برای نویسندگان آن محفوظ است.
استفاده از مطالب در اینترنت، با آوردن نام نویسنده و نشانی وب‌لاگ آزاد است.
2009©

Counter